ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
📢 وزیر ارتباطات: به عنوان وزیر ارتباطات، از کیفیت اینترنت ناراضی هستم ◀️ اگر جنگ ۱۲ روزه اتفاق نمی
اگه راضی بودی که باید به عقلت شک میکردیم خب جناب وزیر😂
+حالا برنامتون برای بهبودش چیه؟
-همه بیان وسط فکرامونو بریزیم رو هم مشکل اینترنت رو حل کنیم!
(صدای دست زدن حضار)👏
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_هشت
هر صد متر قرار میگذاشتیم تا همه جمع شوند و سپس ادامه بدهیم.
تا وقتی همه نمیآمدند حرکت نمیکردیم
بعد از گذشت ۳۰۰عمود تصمیم بر استراحت و اتراق گرفتیم...
عمود ۵۰۶ بودیم که یک موکب نظرمان را جلب کرد.
فراتر از یک موکب!
نمای موکب یک فضای بسیار زیبا بود
دو شمشیر دو سر غولپیکر که نماد ذوالفقار بود، بصورت ضربدری روی هم آمده بودند و سر در ورودی را مزین کرده بودند...
وارد موکب شدیم
عجب جلالی!
فضای محوطه محشر بود!
یک محوطه با چمن های مصنوعی سبز رنگ به پهنای بیست-سی قدم، با دو ردیف سالن برای استراحت
هر ردیف چهارده اتاق(به نیت و مزین به نام چهارده معصوم) بود که جمعا میشد بیستوهشت سالن.
سر در هر سالن یک لوستر سلطنتی سنگین، با کریستالهای بسیار و زیبا آویزان بود که با وزش باد و برخورد کریستالها به یکدیگر صدای دلنشینی در موکب طنینانداز میشد.
بین هر پنج تا سالن هم یک سالن به عنوان سرویس بهداشتی قرار داشت
فضای موکب بسیار تمیز بود
بچهها همه با دهن های باز فضای موکب را نگاه میکردند
آنقدر زیبا و تمیز بود که شک کردیم، نکند اینجا هتل است و ما باید هزینه بپردازیم؟!
*
وارد ردیف سمت راست شدیم و سالن «علیبنالحسین» را انتخاب کردیم
تازه اصل ماجرا اینجا بود!
افرادی که تا الان تعجب نکرده بودند با دیدن سالن چشمانشان گرد شد!
داخل سالن وصفناپذیر بود!
هر سالن نزدیک به سی تخت داشت
تختها بشدت تمیز و مرتب بودند!
پانزده تخت یک طرف سالن و پانزده تخت در ردیف مقابل
به یکدیگر نگاه کردیم
چشمان بچهها برق میزد
فضا بسیار عالی و خوب بود
ملافههای سفید و رو بالشتیهای نو همه خبر از آن میداد که هر روز به اینجا رسیدگی میکنند و سرویسدهیشان محشر است!
غیر از ما چند نفری داخل موکب خوابیده بودند
ولی آنقدر تخت خالی وجود داشت که انتخاب برایمان سخت بود...
هر نفر کیفش را بر یک تخت گذاشت و همگی آماده خواب شدند...
*
دستانم را محکم تکان دادم تا باقی مانده آب از دستانم بریزد...
با یک دستمال مشغول خشک کردن صورت و دستم شدم.
آرام درب سالن را باز کردم و وارد شدم
موکت نرم زیرپایم حس خوبی داد
در را پشت سرم بستم و به سمت تخت رفتم
بوی وسایل «نو» در مشامم پیچید و خداروشکر کردم که چنین مکانی را پیش پایمان گذاشت...
مشغول کار با موبایل بودم که یک بحث توجهام را جلب کرد.
یک پیرمرد ایرانی با یک جوان بحث میکرد و عصبانی بود
پیرمرد کیفش را محکم بر تخت پیشرویش میکوبید و حرفهایی میزد.
جوان هم سعی داشت با پیرمرد حرف بزند، اما ناکام بود.
هندزفریام را از گوشم درآوردم
فرمانده با لحنی آرام گفت:
-فکر کنم نتونن با هم حرف بزنن. تو عربی بلدی، برو باهاش حرف بزن ببین چشونه؟
اطاعت کردم و از تخت پایین آمدم.
حالا دو خادم عرب هم به جمع آندو نفر اضافه شده بودند.
حالا سه نفر بودند که حرف پیرمرد را نمیفهمیدند.
سلامی کردم و وارد جمعشان شدم
به پیرمرد عصبانی رو کردم:
+حاجآقا مشکلت چیه؟ کمکی از دست من برمیاد؟
-بابا من هر چی میگم این بیشعور حرف منو نمیفهمه!
+طبیعیه خب! ایشون عربه، شما ایرانی! ایشونم هر چی میگه شما نمیفهمی!
گویا شوخی من باعث آرام کردن پیرمرد نشده بود و تاثیر بالعکس داشت:
-به قرآن قسم بره تو مخم یدونه میزنم تو گوشش! به اینا حالی کن من اول رسیدم به این تخته! حالا این بچه اومده اینجا رو تخت من خوابیده!
+خیلخب حالا حاجآقا!
مرد جوان دائم به من گوشزد میکرد که مشکل اعصاب و روان دارد و هر لحظه امکان دارد پیرمرد را زیر باد کتک بگیرد!
رو به خادم به عربی گفتم:
+میگه این تخت مال ایشونه، چون ایشون زودتر رسیده اینجا
جوان عرب حرفم را قطع کرد:
-برادر! ایشون اشتباه اومده اینجا، این تخت یک روز کامله که مال منه، ایناهاش! اینم کلید صندوق تختم!
کلید را دستش دیدم و چک کردم
راست میگفت.
تخت مال جوان عرب بود.
خادم گفت:
-ما سعی داریم به این پیرمرد اینو بگیم، ولی این پیرمرد همش داد و بیداد میکنه!
کمی فکر کردم.
به پیرمرد گفتم:
+حاجی حالا این تختو میخوای چیکار؟
-میخوام بخوابم دیگه!
+خب برات فرقی میکنه کجا بخوابی؟ اگه یه تخت دیگه بهت بدم قبول میکنی؟
-بابا من فقط میخوام بخوابم! همین!!
راه حل را پیدا کردم و به خادم گفتم:
+این سالن که پر شده، تو بقیه سالنا چندتا تخت خالی دارید؟
-تا دلت بخواد! چندتا تخت میخوای مگه؟
+همون یدونه کافیه. درد این پیرمرد فقط اینه که بخوابه. ببرید یه تخت دیگه بهش بدید که مشکل حل بشه...
خدام بسیار تشکر کردند و پیرمرد پرحاشیه رو از سالن بیرون بردند. جوان عرب هم بیرون رفت تا آبی به صورت بزند...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_نه
روی تخت خوابیده بودم که جوان از جلویم رد شد.
به عربی گفتم:
+خوبی؟
که دیدم نه!
گویا اینجا دل پری دارد!
-نه بابا این پیرمرد رفت تو مخ ما اعصابمونو بهم ریخت!
+ایبابا، اشکالی نداره. همه چی به خیر گذشت
پسر به سمتم آمد و روی تختم نشست...
-از کجا اومدی؟
+ایران
-بهبه! ایرانیها نور چشم ما و خوار چشم یهود هستن. واقعا برام باعث افتخاره که شمارو ملاقات میکنم
دستش را به سمتم دراز کرد
من که از ایرانیها در جنگ بشدت احساس غرور میکردم محکم دستش رو فشار دادم:
+بزرگوارید!
-واقعا محشر به پا کردید! من از بصره میدیدم که موشکهای ایرانی از بالای سرم رد میشن و به سمت اسرائیل میرن. انصافا لذت بردم! خدا شمارو برای اسلام حفظ کنه!
+جدی همه موشکارو دیدی؟
-آره داداش! خیلی به وجد اومدیم!
+گفتی اهل بصرهای؟
-اوهوم! از بصره تا اینجا پیاده اومدم!
چشمانم گرد شد:
+از بصره؟!؟!
-بله! نزدیک به ۲۵ روزه که دارم پیاده میام!
تا چند لحظه هاج و واج پسر عرب را نگاه کردم
برایم باور نکردنی بود
از بصره کیلومترها و چندین برابر نجف تا کربلا، مسافت وجود دارد!
اما این جوان همه را با پای پیاده طی کرده بود!
در دلم تحسینش کردم و گفتم:
+بابا انصافا کارت درسته رفیق!
-نفرمایید. ما هر چی باشیم به پای شما ایرانیها نمیرسیم!...
***
ساعتها با «حسین» صحبت کردم و فقط لذت بردم
در بین صحبت بچهها به ما اضافه میشدند و مشغول گپ زدن با او میشدند
گهگاهی یکی از دوستان که عربی لحجه عراقی بلد بود در فهم صحبتهای حسین کمک میکرد و با او همصحبت میشد
بسیار گفتیم و خندیدیم و با یکدیگر رفیق شدیم
حسین تکواندوکار قهاری بود و به کشورهای مختلف سفر کرده بود.
در یکی از مسابقات چشمش را از دست داده بود. کارش طراحی و گرافیستی بود.
انصافا نمونه کارهایش زیبا بود و از دیدنشان لذت بردم
او یک برچسب داد که بر پشت قاب موبایلم بچسبانم.
نقش تمثال امیرالمومنین و یک شیر بر برچسب نقش بسته بود.
طراحی خودش بود و آنرا به من هدیه داد.
من هم یک سربند منقش به جمله:
«من معلم نسل ظهورم» به او هدیه دادم
بسیار خوشحال شد و گفت نمیتواند آنرا قبول کند. ولی با اصرار من آنرا پذیرفت.
یکی دیگر از بچهها هم به او یک دفترچه و یک قلم ایرانی هدیه داد...
به نشانه تشکر برایمان یک طراحی زیبا بر روی کاغذ همان دفترچه انجام داد و آنرا بهمان به عنوان یادگاری اهدا کرد...
بعد از خوش و بش کردن با حسین تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم
ولی ساعت ۳:۰۰صبح بود.
یقین داشتم اگر میخوابیدم نماز صبحم از دست میرفت
پس کمی بیدار ماندم تا بتوانم نماز را بخوانم و سپس استراحت کنم...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
📮پیام جدید:
https://eitaa.com/EILIA_Z/914
قلمت حرف نداره😍
راستی چیشد کانال ناشناس؟
دیگه نمیزنی؟
__
خوشحالم که خوشتون اومده😊
چرا تو فکرم هست بزنم...
منتهی یکم درگیرم
دنبال یه ادمین میگردم که سرش خلوت باشه...
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
https://eitaa.com/EILIA_Z_nashenas چنل ناشناس
سلام رفقا
چنل ناشناسمون هم افتتاح شد
رو این پیام بزنید و وارد کانال بشید
از این به بعد پیامای ناشناس اینجا گذاشته و بهش پاسخ داده میشه
یاعلی✋
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
https://eitaa.com/EILIA_Z_nashenas چنل ناشناس
فقط ۴نفر عضو شدن!
منطقیه...🚶♂
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_ده
ظهر بود که آفتاب چشمانم را زد و از خواب بیدار شدم
به اطراف نگاه کردم...
ساعتم را از زیر بالشت برداشتم.
دقیقا ۱۲:۳۰ را نشان میداد.
روی تخت نشستم و دستی به صورتم کشیدم
همه اتفاقات دیشب مانند فیلم از جلوی چشمم، در کسری از ثانیه گذشت
بچهها همچنان خواب بودند
گویی صد سال است که خوابیده اند.
از تخت پایین آمدم و بیرون رفتم...
این مهمانسرا شباش یک شکل بود و روز اش یک شکل!
اما هردویشان زیبا بودند!
تازه زیر نور خورشید جمالش را میشد تماشا کرد!...
بعد از خواندن نماز ظهر و عصر بچهها را بیدار کردم.
بسیار گرسنه بودیم
از بقیه پرسوجو کردیم
گویا یک رستوران در پایین رستوران بود که در آنجا به زوار غذای رایگان میدادند...
بعد از رد کردن سالن چهاردهم، به رستوران رسیدیم
وارد رستوران شدیم و اطراف را برانداز کردیم.
زیاد بزرگ نبود،
سه ردیف میز در رستوران بود و دور آن صندلی گذاشته بودند.
جمعیت هم خلوت بود و هر کس مشغول خوردن غذای خودش بود
برخی که آشنا بودند در حین غذا با یکدیگر گپ میزدند...
به سمت پیشخوان رستوران رفتم تا غذا بگیرم
یکی از خادمین جلویم را گرفت و به عربی گفت که سر جایتان بنشینید تا خودمان از شما پذیرایی کنیم!
از نحوه مهماننوازیشان خوشم آمد.
با بچهها سر یک میز نشستیم.
هنوز دقیقهای نگذشته بود که یک میز چرخدار دو طبقه به نزدیکمان آمد...
خادم برای هر نفر یک بشقاب گذاشت و رفت
ترکیب جالبی بود!
مرغ بریان، با قیمهنجفی!
بارها به بچهها گفته بودم که از نظر من، در غذاهای عراقی، قیمه نجفی رتبه یک را دارد!
همم میدانستند که من چقدر این غذارا دوست دارم
مشغول خوردن غذا شدیم
قاشق اول را در دهانم گذاشتم
طعم لذیذ قیمهنجفی را زیر زبانم بردم.
مدهوش طعم غذا بودم که...
ایوای!!
دندانم بشدت درد گرفت!
یک چیزی مثل سنگ زیر دندانم رفته بود و واقعا دندانم را بدرد آورده بود!
به خورشت نگاه کردم
خورشت پر از استخوان خرد شده بود!
و من آنقدر مدهوش بوی خورشت بودم که هیچکدام از آن استخوانهای نامرد را ندیده بودم...
*
ساعت ۱۷ بود که بعد از یک بازی گروهی و کمی استراحت، از مهمانسرای لبنانیها بیرون زدیم
دقیقا زمانی بود که خدام قصد تمیز کردن سالنهارا داشتند و ما به موقع بیرون آمده بودیم...
کمر همت بستیم تا هر چه میتوانیم جلو برویم و خودمان را به کربلا نزدیک تر کنیم...
گرم پیادهروی بودم که دیدم تلفنم زنگ خورد!
از شانس خوبم اینترتم روشن مانده بود و از طریق یکی از برنامهها با من تماس اینترنتی گرفتند
نام مخاطب را زیر نور آفتاب بسختی دیدم:
مادر!
*
عجیبترین خبری بود که بهم رسید.
من با خانواده خود شرط کرده بودم که به هیچوجه به عراق نیایند!
بشدت ترسانده بودمشان که اینجا هوا گرم، جمعیت شلوغ و بسیار جو نامساعدی دارد
نه برای اینکه مخالف باشم
برای اینکه مادرم به سختی نیوفتد...
چون سالهای قبل تجربه حال بد مادرم را داشتم...
اما الان مادرم با من تماس گرفت و گفت که ما در عمود «ده-هشتاد» مشغول استراحتیم!
من هاج و واج مانده بودم که اصلا شما کی قصد سفر کردید؟!
کی از مرز رد شدید؟
اصلا چطور از ما جلو زدید و پانصد عمود بیش از ما رفتهاید؟...
تمام سوال هایم بیجواب ماند و خودم در تعجب!
*
بعد از چندین ساعت پیادهروی و سختی کشیدن در مسیر، خود را به یک موکب در حوالی عمود هشتصد رساندیم
مسیر بسیار جذاب بود!
در مسیر چیزی توجهام را جلب کرد یک موکب خاص بود
موکبی که به هر زائر دو اسلایس پیتزا تقدیم میکرد! به همراه یک قوطی نوشابه ایرانی!
منتهی آنقدر در مسیر غذا خورده بودیم که واقعا نای در صف ایستادن و خوردن پیتزا را نداشتیم!
در مسیر سه ظرف سیبزمینی خورده بودم و چربی آن اذیتم میکرد...
فقط به مسئول پخش موکب گفتم که اگر میشود یک نوشابه برایم بندازد،
بلکه اسید نوشابه کمی حالم را بهتر کند
او هم با کمی فکر پذیرفت و یک قوطی برایم پرت کرد.
«عشق مایی» نثارش کردم و نوشابه را باز کردم
آه از خنکای آن نوشابه!!
اصن لذتی عجیب دارد...
آنجا بود که تصمیم گرفتم اگر به بهشت رفتم، با خدا معاملهای کنم و «رودهایشیر» را با «رودهاینوشابه» عوض کنم!
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
#سفرنامه_اربعین
#قسمت_یازده
صبح بود که از موکبی در نزدیکی عمود هشتصد بیرون آمدیم و در طریق افتادیم
دیشب در یک موکب خوابیدیم.
ولی چون دیر شده بود باید سریعتر خودرا به کربلا میرساندیم
برای همین حدود ده صبح از موکب بیرون آمدیم و مسیر را از سر گرفتیم
ولی خب چون فرمانده مسئولیت تحویل گرفتن محل اسکان دانشجویان را در کربلا به عهده داشت، «سید» را به عنوان نماینده خود به «جمانه» -محل اسکان- فرستاد تا بحث تحویل را انجام دهد...
حالا چهار نفر بودیم که باید همه مسیر را با پای پیاده میرفتیم، من، فرمانده، «امیر»، و «نیما»...
بیشتر مردم بخاطر گرما و آفتاب شدید عراق، اکثرا شبها در طریق هستند و معمولا صبح در موکبی استراحت میکنند
برای همین طریق خلوت بود
پذیراییها هم به طبع گرما عوض شده بود!
«مای بارد» ها بیشتر از شبها بین زائرین توضیع میشد و چیزی که در مسیر هوش از سر میپراند، «لبن بارد» بود
«لبن بارد» همان دوغ خنک است که در مسیر با طعمها و مدل های مختلف به دست زوار داده میشد
البته خودم شخصا میانهٔ خوبی با دوغ نداشتم، ولی خب برای جلوگیری از گرمازدگی باید مینوشیدیم...
عمود نهصد که رسیدیم، ایستادیم
من و «امیر» با هم گرم گرفته بودیم و سریعتر از بقیه به عمود مقرر رسیده بودیم
در موکبی نشستیم تا بقیه هم برسند و دوباره ادامه دهیم
در ورای همهٔ اتفاقات، چیز جدیدی ذهنم را درگیر کرده بود و آن خانوادهام بود
خیلی تاکید کرده بودم که امسال را حداقل کوتاه بیایند و به «دوری و دوستی» بسنده کنند.
منتهی خانواده در عمل «دوری و دوستی، سَرم نمیشه و...» گفته بودند و به دیدار لیلی آمده بودند...
با خود گفتم اصلا تو که هستی؟!
یک شخص دیگه آنها را طلبیده و دعوتشان کرده...
خودش هم جا و مکان و امان و طعام به آنان خواهد داد!...
***
بعد از چندین ساعت پیادهروی به موکب «حضرتمعصومه(س)» در عمود ده-هشتاد رسیدیم
موکب بسیار فضای بزرگی بود
حمام گرم و تمیز، اسکان مناسب، موکب لباسشویی و... همه از امتیازاتی بود که این موکب را خاصتر میکرد
جدای از همهٔ اینها آن معنویت و فضای خوب را هیچجای دگر نمیشد پیدا کرد...
از قضا در ورودی موکب که رسیدیم، فرمانده گرمازده شد و مجبور شدیم که بمانیم
چند دقیقهای به اذان مغرب مانده بود.
تصمیم بر آن شد که امیر، فرمانده را به درمانگاه موکب ببرد و من به همراه نیما، داخل موکب یک فضا برای استراحت پیدا کنیم...
سر در موکب را چون حرم حضرت کاشیکاری نمادین کرده بودند که عمل جالبی بود!
دو گلدسته هم در طرفین طاق ورودی گذاشته بودند که برگرفته از گلدستههای حرم بود...
وارد سالن بزرگ اسکان شدیم
فضا بسی بزرگ و جا دار بود
بطوری که واقعا شلوغی معنی نداشت
بسیار فضای خالی وجود داشت که هر زائری میتوانست آنرا ببیند و در آنجا استراحت کند...
نماز را که خواندیم، فرمانده و امیر رسیدند
جویای احوالش شدم.
یک پنبه در نزدیکی آرنج فرمانده با چسب، چسبیده بود که خبر از یک «سرم» طولانی میداد...
کولهپشتیام را زیر سر گذاشتم
خانواده بشدت ذهنم را درگیر خود کرده بود
اگر جای خواب گیرشان نیاید چه؟!
اگر یک نفر زبانم لال گرما زده شود چه؟!
اگر کسی مشکلی برایش پیش بیاید؟!
همه اینها سوالاتی بود که ذهنم را بشدت درگیر کرده بود...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
هدایت شده از اصلاحات نیوز
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗣 حسن روحانی: در سیاست خارجی، تخاصمی که ضرورت ندارد را کنار بگذاریم
_
اصلاحات نیوز
✅ @Eslahatnews
🔗 Eslahatnews.com
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
🗣 حسن روحانی: در سیاست خارجی، تخاصمی که ضرورت ندارد را کنار بگذاریم _ اصلاحات نیوز ✅ @Eslahatnews 🔗
قشنگ داره تفکر لیبرالیسم رو تزریق میکنه به جامعه...
آزاد بذاریم!...
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
#سفرنامه_اربعین #قسمت_یازده صبح بود که از موکبی در نزدیکی عمود هشتصد بیرون آمدیم و در طریق افتادیم
قسمت بعدی در راهه...
یکم طول کشید...
بنا به دلایلی که بعدها خواهم گفت...