eitaa logo
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
866 دنبال‌کننده
546 عکس
689 ویدیو
4 فایل
دیدگاه یک دهه‌هشتادی نسبت به مسائل روز دنیا✍️ وابسته به هیچ جناحی نیستیم❌ اینجا قراره به دور از تعصبات بی‌جا و بی‌منطق، یه فضای باز برای گفتگو ایجاد کنیم، امیدوارم به جواب درست برسی🤝 به بقیه هم معرفیمون کن رفیق😉 کپی؟نوش‌جونت☺️ ادمین👇 @Admin_Eilia
مشاهده در ایتا
دانلود
📮پیام جدید: https://eitaa.com/EILIA_Z/914 قلمت حرف نداره😍 راستی چیشد کانال ناشناس؟ دیگه نمیزنی؟ __ خوشحالم که خوشتون اومده😊 چرا تو فکرم هست بزنم... منتهی یکم درگیرم دنبال یه ادمین میگردم که سرش خلوت باشه...
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
https://eitaa.com/EILIA_Z_nashenas چنل ناشناس
سلام رفقا چنل ناشناسمون هم افتتاح شد رو این پیام بزنید و وارد کانال بشید از این به بعد پیامای ناشناس اینجا گذاشته و بهش پاسخ داده میشه یاعلی✋
ظهر بود که آفتاب چشمانم را زد و از خواب بیدار شدم به اطراف نگاه کردم... ساعتم را از زیر بالشت برداشتم. دقیقا ۱۲:۳۰ را نشان میداد. روی تخت نشستم و دستی به صورتم کشیدم همه اتفاقات دیشب مانند فیلم از جلوی چشمم، در کسری از ثانیه گذشت بچه‌ها همچنان خواب بودند گویی صد سال است که خوابیده اند. از تخت پایین آمدم و بیرون رفتم... این مهمانسرا شب‌‌اش یک شکل بود و روز اش یک شکل! اما هردویشان زیبا بودند! تازه زیر نور خورشید جمالش را می‌شد تماشا کرد!... بعد از خواندن نماز ظهر و عصر بچه‌ها را بیدار کردم. بسیار گرسنه بودیم از بقیه پرس‌وجو کردیم گویا یک رستوران در پایین رستوران بود که در آنجا به زوار غذای رایگان می‌دادند... بعد از رد کردن سالن چهاردهم، به رستوران رسیدیم وارد رستوران شدیم و اطراف را برانداز کردیم. زیاد بزرگ نبود، سه ردیف میز در رستوران بود و دور آن صندلی گذاشته بودند. جمعیت هم خلوت بود و هر کس مشغول خوردن غذای خودش بود برخی که آشنا بودند در حین غذا با یکدیگر گپ میزدند... به سمت پیشخوان رستوران رفتم تا غذا بگیرم یکی از خادمین جلویم را گرفت و به عربی گفت که سر جایتان بنشینید تا خودمان از شما پذیرایی کنیم! از نحوه مهمان‌نوازیشان خوشم آمد. با بچه‌ها سر یک میز نشستیم. هنوز دقیقه‌ای نگذشته بود که یک میز چرخدار دو طبقه به نزدیک‌مان آمد... خادم برای هر نفر یک بشقاب گذاشت و رفت ترکیب جالبی بود! مرغ بریان، با قیمه‌‌نجفی! بارها به بچه‌ها گفته بودم که از نظر من، در غذاهای عراقی، قیمه نجفی رتبه یک را دارد! همم میدانستند که من چقدر این غذارا دوست دارم مشغول خوردن غذا شدیم قاشق اول را در دهانم گذاشتم طعم لذیذ قیمه‌نجفی را زیر زبانم بردم. مدهوش طعم غذا بودم که... ای‌وای!! دندانم بشدت درد گرفت! یک چیزی مثل سنگ زیر دندانم رفته بود و واقعا دندانم را بدرد آورده بود! به خورشت نگاه کردم خورشت پر از استخوان خرد شده بود! و من آنقدر مدهوش بوی خورشت بودم که هیچکدام از آن استخوان‌های نامرد را ندیده بودم... * ساعت ۱۷ بود که بعد از یک بازی گروهی و کمی استراحت، از مهمانسرای لبنانی‌ها بیرون زدیم دقیقا زمانی بود که خدام قصد تمیز کردن سالن‌هارا داشتند و ما به موقع بیرون آمده بودیم... کمر همت بستیم تا هر چه می‌توانیم جلو برویم و خودمان را به کربلا نزدیک تر کنیم... گرم پیاده‌روی بودم که دیدم تلفنم زنگ خورد! از شانس خوبم اینترتم روشن مانده بود و از طریق یکی از برنامه‌ها با من تماس اینترنتی گرفتند نام مخاطب را زیر نور آفتاب بسختی دیدم: مادر! * عجیب‌ترین خبری بود که بهم رسید. من با خانواده خود شرط کرده بودم که به هیچ‌وجه به عراق نیایند! بشدت ترسانده بودمشان که اینجا هوا گرم، جمعیت شلوغ و بسیار جو نامساعدی دارد نه برای اینکه مخالف باشم برای اینکه مادرم به سختی نیوفتد... چون سال‌های قبل تجربه حال بد مادرم را داشتم... اما الان مادرم با من تماس گرفت و گفت که ما در عمود «ده-هشتاد» مشغول استراحتیم! من هاج‌ و واج مانده بودم که اصلا شما کی قصد سفر کردید؟! کی از مرز رد شدید؟ اصلا چطور از ما جلو زدید و پانصد عمود بیش از ما رفته‌اید؟... تمام سوال هایم بی‌جواب ماند و خودم در تعجب! * بعد از چندین ساعت پیاده‌روی و سختی کشیدن در مسیر، خود را به یک موکب در حوالی عمود هشتصد رساندیم مسیر بسیار جذاب بود! در مسیر چیزی توجه‌ام را جلب کرد یک موکب خاص بود موکبی که به هر زائر دو اسلایس پیتزا تقدیم می‌کرد! به همراه یک قوطی نوشابه ایرانی! منتهی آنقدر در مسیر غذا خورده بودیم که واقعا نای در صف ایستادن و خوردن پیتزا را نداشتیم! در مسیر سه ظرف سیب‌زمینی خورده بودم و چربی آن اذیتم می‌کرد... فقط به مسئول پخش موکب گفتم که اگر میشود یک نوشابه برایم بندازد، بلکه اسید نوشابه کمی حالم را بهتر کند او هم با کمی فکر پذیرفت و یک قوطی برایم پرت کرد. «عشق مایی» نثارش کردم و نوشابه را باز کردم آه از خنکای آن نوشابه!! اصن لذتی عجیب دارد... آنجا بود که تصمیم گرفتم اگر به بهشت رفتم، با خدا معامله‌ای کنم و «رود‌های‌شیر» را با «رود‌های‌نوشابه» عوض کنم! بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
صبح بود که از موکبی در نزدیکی عمود هشتصد بیرون آمدیم و در طریق افتادیم دیشب در یک موکب خوابیدیم. ولی چون دیر شده بود باید سریع‌تر خودرا به کربلا میرساندیم برای همین حدود ده صبح از موکب بیرون آمدیم و مسیر را از سر گرفتیم ولی خب چون فرمانده مسئولیت تحویل گرفتن محل اسکان دانشجویان را در کربلا به عهده داشت، «سید» را به عنوان نماینده خود به «جمانه» -محل اسکان- فرستاد تا بحث تحویل را انجام دهد... حالا چهار نفر بودیم که باید همه مسیر را با پای پیاده می‌رفتیم، من، فرمانده، «امیر»، و «نیما»... بیشتر مردم بخاطر گرما و آفتاب شدید عراق، اکثرا شب‌ها در طریق هستند و معمولا صبح در موکبی استراحت می‌کنند برای همین طریق خلوت بود پذیرایی‌ها هم به طبع گرما عوض شده بود! «مای بارد» ها بیشتر از شب‌ها بین زائرین توضیع میشد و چیزی که در مسیر هوش از سر می‌پراند، «لبن بارد» بود «لبن بارد» همان دوغ خنک است که در مسیر با طعم‌ها و مدل های مختلف به دست زوار داده میشد البته خودم شخصا میانهٔ خوبی با دوغ نداشتم، ولی خب برای جلوگیری از گرمازدگی باید می‌نوشیدیم... عمود نهصد که رسیدیم، ایستادیم من و «امیر» با هم گرم گرفته بودیم و سریع‌تر از بقیه به عمود مقرر رسیده بودیم در موکبی نشستیم تا بقیه هم برسند و دوباره ادامه دهیم در ورای همهٔ اتفاقات، چیز جدیدی ذهنم را درگیر کرده بود و آن خانواده‌ام بود خیلی تاکید کرده بودم که امسال را حداقل کوتاه بیایند و به «دوری و دوستی» بسنده کنند. منتهی خانواده در عمل «دوری و دوستی، سَرم نمیشه و...» گفته بودند و به دیدار لیلی آمده بودند... با خود گفتم اصلا تو که هستی؟! یک شخص دیگه آن‌ها را طلبیده و دعوتشان کرده... خودش هم جا و مکان و امان و طعام به آنان خواهد داد!... *** بعد از چندین ساعت پیاده‌روی به موکب «حضرت‌معصومه(س)» در عمود ده-هشتاد رسیدیم موکب بسیار فضای بزرگی بود حمام گرم و تمیز، اسکان مناسب، موکب لباسشویی و... همه از امتیازاتی بود که این موکب را خاص‌تر می‌کرد جدای از همهٔ این‌ها آن معنویت و فضای خوب را هیچ‌جای دگر نمیشد پیدا کرد... از قضا در ورودی موکب که رسیدیم، فرمانده گرمازده شد و مجبور شدیم که بمانیم چند دقیقه‌ای به اذان مغرب مانده بود. تصمیم بر آن شد که امیر، فرمانده را به درمانگاه موکب ببرد و من به همراه نیما، داخل موکب یک فضا برای استراحت پیدا کنیم... سر در موکب را چون حرم حضرت کاشی‌کاری نمادین کرده بودند که عمل جالبی بود! دو گلدسته هم در طرفین طاق ورودی گذاشته بودند که برگرفته از گلدسته‌های حرم بود... وارد سالن بزرگ اسکان شدیم فضا بسی بزرگ و جا دار بود بطوری که واقعا شلوغی معنی نداشت بسیار فضای خالی وجود داشت که هر زائری می‌توانست آنرا ببیند و در آنجا استراحت کند... نماز را که خواندیم، فرمانده و امیر رسیدند جویای احوالش شدم. یک پنبه در نزدیکی آرنج فرمانده با چسب، چسبیده بود که خبر از یک «سرم» طولانی میداد... کوله‌پشتی‌ام را زیر سر گذاشتم خانواده بشدت ذهنم را درگیر خود کرده بود اگر جای خواب گیرشان نیاید چه؟! اگر یک نفر زبانم لال گرما زده شود چه؟! اگر کسی مشکلی برایش پیش بیاید؟! همه این‌ها سوالاتی بود که ذهنم را بشدت درگیر کرده بود... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
هدایت شده از اصلاحات نیوز
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗣 حسن روحانی: در سیاست خارجی، تخاصمی که ضرورت ندارد را کنار بگذاریم _ اصلاحات نیوز ✅ @Eslahatnews 🔗 Eslahatnews.com
هنوز هشیار بودم که تلفنم زنگ خورد به اینترنت موکب متصل بودم. نسبتا قوی بود گوشی را برداشتم و نگاه کردم: مادر جواب دادم: +الو سلام. خوبین؟... *** از تعجب هنوز در شوک بودم ماتم برده بود مگر می‌شود؟ آخر مگر همچین چیزی امکان پذیر است؟ ای‌حسین‌جان! من هنوز تورا نشناخته‌ام آقاجان... به راستی که تو کیستی؟! هنوز صحبت‌های مادرم در گوشم می‌پیچد... یک هتل در وسط کربلا، برای دوشب، آن هم رایگان؟! این چیست؟! بخت؟! اقبال؟! چه؟!! صحبت‌های مادر و پدرم را مرور می‌کنم: «در کوچه پس کوچه های کربلا قدم میزدیم و دنبال مکانی برای استراحت می‌گشتیم. هر حسینیه‌ای که می‌رفتیم، جایی برای استراحت نداشت. «بابا» قید استراحت خود را زده و فقط بدنبال مکانی برای ماندن همسر و دخترش بود... نمیدانم «بابا» در آن شرایط به چه فکر می‌کرد و با خود چه می‌گفت... شاید به آوارگی در کوچه و بازار شام، به همراه دختران و زنان اسیر کاروان، با پاهایی برهنه و زخمی، مستأصل بودن امام و از همه بدتر، نگاه های هوس‌آمیز وحشیان شامی فکر می‌کرد... شاید با امام درد و دل می‌کرد و می‌گفت آقاجان! شما درد آوارگی و شرمندگی در برابر خانواده را چشیده اید! می‌شود من را جلوی دختر و همسرم شرمنده نکنید؟! چون به آنان قول دادم جایی برای ماندنشان پیدا کنم، می‌شود رویم را زمین نیندازید؟!... از زائرین پرسیدیم که آیا حسینیه‌ای هست که جایی برای اسکان داشته باشد؟ گفتند حسینیهٔ «اصفهانی‌ها» شاید برای خواهران جا داشته باشد... بعد از کمی رد کردن پیچ و خم کوچه‌ها، به حسینیه رسیدند... مادر و خواهرم جدا شدند و به سمت پذیرش حسینیه رفتند. بلکه جایی برای خواب بیابند... پدر در حوالی پذیرش با خود کلنجار می‌رفت. شاید از امام گله می‌کرد شاید با خودش می‌گفت من به دیگران گفته‌ام که امام حسین خودش هوای همه‌چیز را دارد! پس کو؟! کجاست؟! من با عائله‌ام آوارهٔ کوچه‌ها هستیم! اینگونه هوای مارا داشتی؟! می‌گفت در حال خودم بودم که یک طلبه جوان نظرم را جلب کرد! با دوستانش مشغول صحبت بود... نمیدانم چطور و از کجا، ولی به دلم افتاد که از ایشان بپرسم... جلو رفتم و سلام کردم گفتم با زن و بچه‌ام آمده‌ام. جایی برای خواب ندارم، شما جایی را میشناسید که بتوانم آنان را پناه دهم؟ طلبه جوان کمی فکر کرد و دستی به محاسنش کشید: -حاجی گفتی چند نفرید؟ -سه نفر، خودم، خانمم، دخترم! -چند روز میخواید بمونید؟ -شاید همین فردا رفتیم اصلا... کمی مکث کرد: -ببین حاج آقا، حقیقتش ما یکی از رفقامون قراره بیاد کربلا. قرار بوده امشب برسه. منتهی یه کاری براش پیش‌اومده، قراره دو شب دیگه بیاد. ما براش یه اتاق تو یکی از این هتل های ایرانی رزرو کردیم، این دو شب خالیه. اگه میخوای دست زن و بچت رو بگیر، برید اونجا بمونید فعلا تا این رفیق ما بیاد‌. پدر در بهت فرو رفت! خوابم یا بیدار؟ یک اتاق خالی در کربلا؟!: -هزینش چقدر میشه؟ طلبه جوان پوزخندی زد: -مگه من ازت هزینه خواستم حاجی؟! -آخه اینجوری نمیشه که... -چرا نمیشه؟! خوبشم میشه! شما مهمون آقا امام حسینید! ما که هزینه رو دادیم به هتل. اگه شما نرید پول ما میسوزه... نمیداست چطور تشکر کند... از طلبه جوان تشکر کند یا امام؟! در همین لحظه مادر و خواهرم رسیدند، گویا جایی در حسینیه پیدا نکرده بودند...» دو شب هتل رایگان وسط کربلا؟! مگر می‌شود؟! آری می‌شود! وقتی او بخواهد قطعا می‌شود خودش تو را جا میدهد، نان میدهد، آب میدهد و تو همچنان فکر می‌کنی که همه این کارها را تو کرده‌ای! غافل از اینکه اوست که همه این‌هارا فراهم می‌کند!... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
میشه حتی انسان نباشی و ساخته دست بشر باشی، به عنوان هوش‌مصنوعی ازت سوال بپرسن و تو در جایگاه درست باشی! شاید شنیدید grok که هوش‌مصنوعی X یا همون توییتر بود، حسابش تعلیق شده ازش پرسیدن چرا حسابت مسدود شده؟ گفته چون من اسرائیل و آمریکا رو در غزه متهم به نسل‌کشی کردم! این که هوش‌مصنوعی بود این قضیه رو فهمید اون وقت یه مشت... هنوز که هنوزه میگن ما وارد اینجور مسائل نمیشیم و قضاوت نمی‌کنیم بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
میشه حتی انسان نباشی و ساخته دست بشر باشی، به عنوان هوش‌مصنوعی ازت سوال بپرسن و تو در جایگاه درست با
اینکه میگم واقعیه‌ها! حالا تو قسمت بعدی سفرنامه قراره بنویسم که چه اتفاقاتی در رابطه با این مسائل تو طریق کربلا افتاده...
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقایون صاحب‌منصب ! تا کی می‌خواید انقدر بی‌توجه به کارشناس‌هاتون باشید؟ تا کی ما باید بخاطر خزعبلات کارشناس شما سکوت کنیم؟؟ اون از نادان که در مورد سران نظام چرت‌و‌پرت گفت! این‌هم از این کارشناس دوزاری که هنوز عدد و رقم حالیش نیست! ۱۲میلیون؟؟ چندتا صفر داره؟ بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z