سخنگوی قرارگاه خاتمالانبیا چقدر قشنگ گفت که:
دیر نیست که راهپیمایی روز قدس، به راهپیمایی به سمت قدس تبدیل شود...
طناب دار شهید شیخ فضلالله نوری را پسرش شیخ مهدی! بر گردن پدر انداخت!!...
بعد از اعدام شیخ شهید، به جنازه پدر هم رحم نکرد و کار های شنیعی انجام داد!...
سالها قبل وقتی از عالم مجاهد علت انحراف پسرش را میپرسند، شیخ فضلالله اینطور جواب داد که:
هنگام تولد مهدی در سامرا زندگی میکردیم؛ برای شیر دادنش دایه ای پیدا کردیم...
بعد ها متوجه شدم که دایه، ناصبی بوده!...
ناصبی ها کسانی هستند که به امیرالمومنین علی علیهالسلام و اولاد طاهرین حضرت لعن میفرستند و معتقد به کافر و نجس بودن شیعیان هستند!...
اینجا بحث لقمه در میان است...
اگر از اهل بیت، و کسانی که محبشون هستند دفاع میکنید خوشا به حالتان...
پدر و مادر طاهری داشتید که لقمه حلال بر سر سفره آوردند...
و اگر _در این شرایط که جبهه حق و باطل تا این اندازه معلومه_ در بین آشنا، مردم کوچه و خیابان، آدم های معلوم الحالی دیدید که منکر هستند؛ به نطفه یا لقمهشان باید شک کرد!...
طبق گزارش الجزیره به نقل از یک منبع آگاه:
ایران هر ۹۰ دقیقه موشک میزنه!
ترامپ هر ۹۰ دقیقه مدفوع جدید میخوره...
این حجم از شوخیهای بعضا جنسی
نسبت به سخنگوی قرارگاه خاتم
با علم به اینکه ایشون متاهل هستن
واقعا زشته.
شما یه لحظه خودتون رو بذارید جای همسر این شخص
علاوه بر استرس جانی که وجود داره
حسادت زنانه هم اضافه کنید به حال و روز همسرش.
زشته به خدا
اینهمه سوژه
رها کنید.
اصلا تو این فضایی که نت وضعیت خوبی نداره
به حدی که بعضی از پیام رسان ها خیلی محدودیت ایجاد کردن که بشه یه پیام خشک و خالی ارسال کرد
چرا انقد تو کانالاتون پیامهای غیر مرتبط و مسخره بازی میذارید.
نمیفهمم.
دلصدا
شرایط جوری شده که
بیشتر از آمریکا و اسرائیل حرامزاده؛
از آتش بس و توقف جنگ میترسیم!...
هدایت شده از آنـــاشید | آنا نعمتی
•
ماها که نمیدونیم!
حتما مادرت عین نه ماهی که ثانیه به ثانیه منتظرِ بغل کردنت بوده به این فکر میکرده چه اسمی برازندته. یحتمل از بینِ همهی اسمای قشنگِ دنیا هم یکیشو برات گلچین کرده بود. تا اینکه وسطِ توپ و ترقهی جنگ و اضطراب و دلهره، نور و روشنی و برکت و دلخوشیِ خونه شدی. و مادرت فکر کرد چه اسمی شایستهتر از پهلوون جنگ جمل و دلگرمیِ این روزای ایران؟ همونی که اسمش بعدِ کلی تشویش مرهم دلا شد و آرامش تو خونه به خونهی ایران ساکن. اسمت رو گذاشت مجتبی. چون تو همهی دلخوشی مادرت بودی. منتها چشمایِ حسود این دنیا، اون لبخند و خوشی رو به مامان و خواهرک دو سالهت ندید عزیزکم.
مامانت حتما برات آرزوهای زیادی داشت. الان به شعف داره میبینه که تو امشب کوچیکترین فرماندهی ایرانی. که موجِ جدید عملیاتِ شیربچههای حیدر، به یاد توعه آقا مجتبی سه روزه...
«آنا نعمتی»
| @ianashid
هدایت شده از فناوری روایت
آن روی دیگر آقای لاریجانی
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.»
دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند.
اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند
✍️فائضه غفارحدادی
╰┈➤ ❝ [@narrative_thinktank]❞