محرم سال قبل بود شب ساعت 7 یا 8 شب بود با تعداد حدود 14 یا 15 نفر از بچه ها در مسجد در حال انجام کار ها بودیم ، نزدیک اذان مغرب بود که تازه ریحانه رسید مسجد ، خیلی به اذان نمونده ، بود بچه ها دعوت کردن بشینیم کنار هم تا اذان ، ریحانه چون دیر رسیده بود و خیلی کمک نکرده بود گفت نه من نمی تونم ، و بعد علت خواستن ولی چیزی نگفت ، رفت سمت موکب ، دنبالش رفتم دیدم داره موکب رو تمیز میکنه ، گفتم داری چیکار میکنی ، خب دختر وایسا بعد باهم تمیز میکنیم ، چرا جمع بچه ها نشستی؟
گفت نازی من قبلش که نبودم الان که اومدم بشینم یه گوشه؟
عراق که نشد بمونم لاعقل اینجا یه کاری بکنم ، من کار نکنم نمیتونم ، مخصوصا برا ارباب.
بعد یه نگا به گوشیش کرد ، یه بطری اب از تو کیفش در اورد هونجا وضو گرفت باهم رفتیم برا نماز.
آره ریحانه ارباب خریدت و حالا برده پیش خودش💔
#خاطراتدوستشهیده