دوتا خانوم بودن از انگلستان و مسلمون بودن من باهاشون حرف زدم و یکیشون گفت فردا میخوایم بریم مشهد زیارت پرسیدم مسلمون هستید یه لحظه مکث کرد به روسریش اشاره کرد گفت بنظرت نیستیم ؟ 😂 گفتم فکر کردم بخاطر ایران پوشیدید بعد اوند سمتم گفت تو مگه مسلمون نیستی چرا موهات پیداست 🤡😂
بعد دیگه حرف زدیم و اینا گفتم شما بریتیش هستید ولی من آمریکایی یاد گرفتم گفت آمریکاییا خوب نیستن 😂💔
اسمشم صدیقه بود برا همین پرسیدم پس خانوادت مسلمونن گفت اره ما کلا خانوادمون مسلمونه
صدیقه خانم معلم مهد کودکه و ۲۳ ساله که تدریس میکنه ، خواهرشم استاد دانشگاه بوده و دختر خواهرشم الان دندون پزشکه
منم گفتم خواهرم داره تهران پرستاری میخونه گفت اووه تهران ، تهران خوبه
بعد ازم پرسید تو میخوای چیکاره بشی گفتم من هنوز تصمیم نگرفتم ولی یکی از گزینه هام مهندسیه کامپیوتره گفت برو همین این توش پول زیاد داره 😂
میگفت خیلی خوب انگلیسی حرف میزنم ✨
بعد گفت ما اول تهران بودیم بعد رفتیم قم زیارت و اومدیم اینجا فردا ام میخوایم بریم مشهد برات دعا میکنم اینجوری بودم تنکیووو
بعد گفت مثکه اینجا یه آرامگاهی هست من اینجوری بودم که نمیدونم بعد مامانم گفت بهشون گفتم اره آرامگاه یه پروفسور امریکاییه که اومده ایران بعد قدم زدیم رفتیم دیدیم
*بخدا خودم تو عمرم اصن این آرامگاهه رو ندیده بودم-
بعدش بهش گفتم بعضی وقتا پایین پل مردای ایرانی آهنگ و شعرای قدیمی میخونن و اون دوتا مجسمه ی شیر که رو به روی همن وقتی روشون بشینی و به اونی که روبه روشه نگاه کنی میبینی که چشماشون میدرخشه