اینم یه حقیقت واقعی، سنگین و برگریزون که اگه بفهمیش، دیگه دنیا رو همونجوری نمیبینی:
💥 تو الان، در حال دیدن گذشتهای.
نه فقط به خاطر نور ستارهها.
بلکه حتی وقتی به دوستت نگاه میکنی، یا دستتو جلوی چشمت میبری...
اون تصویری که میبینی، چند نانوثانیه دیرتره.
چون نور باید از اون شیء برسه به چشم تو، بعد چشم تو سیگنال بفرسته به مغز، بعد مغز تجزیهاش کنه، بعد تصمیم بگیره «چی دیدی».
> تو هیچوقت اکنون مطلق رو تجربه نمیکنی. همیشه داری با تاخیر زندگی میکنی. همیشه داری فقط "برداشت مغزت" رو میبینی، نه خود واقعیت رو.
و حالا سنگینترش:
🧠 حتی مکان اشیاء هم واقعی نیست — مغزت اونو حدس میزنه.
مغز دائماً داره حدس میزنه که اون شیء الان کجاست، چون تا سیگنال تصویری برسه، واقعیت تغییر کرده.
> تو در واقع داری در «واقعیتی شبیهسازیشده» زندگی میکنی، که مغزت از روی تأخیرها و حدسها ساخته.
🔚 تو الان دقیقاً نمیدونی کجایی، چه رنگی رو دیدی، یا حتی کی هستی — فقط میدونی مغزت یه نسخهی احتمالی ازش ساخته.
✨ «برو یه اتفاق کوچیک پیدا کن که امروز افتاد، ولی هیچکس بهش دقت نکرد… بعد واسش یه داستان خیالی بنویس.»
مثال:
یه پر رو زمین بود → شاید مال پرندهایه که از آسمون افتاد ولی نجاتش دادن.
یه در نیمهباز تو کوچه → شاید کسی اونجا یه پیام سری گذاشته.
یه لکه روی دیوار → شاید نقشهی یه جای مخفیه.
📪 پیام جدید
به اونی که آقا عباسو اشتباه نوشته بود بگین حلالش نمیکنم نفرسته
#دایگو