eitaa logo
ایما | شخصیت شناسی MBTI
32هزار دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
18 فایل
سفری عمیق به دنیای درون! اینجا پیچیدگی های شخصیتِ خودت و اطرفیانت رو درک میکنی🌱 . . هرسوال یاابهامی که داری ازم بپرس👇🏻 @Admin_Sobh
مشاهده در ایتا
دانلود
آدما رو از خودشونم بهتر بشناس😌 تو این کانال یادت میدیم چطور تو ذهن "آدما" و همین طور "خودتو" ببینی،🤩 بفهمی از چیا خوششون میاد😌 از چه چیزایی متنفرن🤢 و حرف خودتو به کرسی بشونی🤤 . 👈🏻بزرگ ترین مجموعه آموزش شخصیت‌شناسی| کلیک کنید👉🏻 .
ایما | شخصیت شناسی MBTI
⊹ زندگی با #INTP ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش پنجم| وقتی آنها را به سمت خانه راهنم
⊹ زندگی با ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش ششم| شاید کمی پشیمان شده بود. اینکه از الان تا ۲۴ ساعت دیگر که میخواست اینجا را ترک کند چگونه خود را سرگرم کند معضلی بود که باید راهی برای آن می‌یافت. در برنامه‌ای که ریخته بود ساعتها انقدر کش دار نبودند. اول محض احتیاط در را بست و فعلا تصمیم گرفت برای شروع قسمت جدیدی از سریال ترسناکش را ببیند. سریال درباره‌ی خانواده ای بود که یک خانه‌ی متروکه را خریده بودند و با وجود اینکه هیچ کدام به وجود موجودات ماوراء الطبیعی باور نداشتند اما اتفاقات عجیبی که برایشان می افتاد و صداهایی که میشنیدند روز به روز آنها رو مشکوک تر کرده بود. گاهی میشد که یکی از فرزندان خانواده صدای مادرش را میشنید که او را صدا میکند اما وقتی به سمت مادرش میرفت او میگفت همچین کاری نکرده و با او کاری ندارد. او عاشق این گونه سریال های رمز آلود و ترسناک بود. در سریالش غرق شده بود. درست در لحظه‌ی حساسی که فرزند بزرگ خانواده قرار بود یکی از جن ها را ببیند صدای گفت و گو و خنده‌ای در راهرو ها پیچید. @Eema_MBTI |
ایما | شخصیت شناسی MBTI
⊹ زندگی با #INTP ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش ششم| شاید کمی پشیمان شده بود. اینکه
⊹ زندگی با ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش هفتم| اول به خاطر جوی که در آن غرق شده بود کمی جا خورد اما با کمی دقت متوجه شد که صدای دختر سرایدار و دختری دیگر که حتما همان مهمانشان بود است. وقتی میخواست این کار را انجام دهد ساعتها درباره‌ی اتفاقات متفاوتی که ممکن بود برایش پیش بی‌آید فکر کرده بود و تقریبا برای همه‌ی آنها راه حلی پیدا کرده بود. البته شانس با او یار بود که دوربین مدار بسته‌ی مدرسه از اول بهار کار نمیکرد و حتی مسئولیت نظافت کلاس ها را جدیدا به خود دانش آموزان داده بودند. چون مستخدم مدرسه پایش شکینه بود و تا یک ماه نمیتوانست بیاید. او احتمال اینکه کسی وارد ساختمان شود و در کلاس ها سرکشی کند را داده بود اما در ذهنش وقتی این اتفاق افتاده بود او آن شخص را بیرون ساختمان دیده بود و تا رسیدن او به طبقه‌ی سوم فرصت کافی برای پنهان کردن خود و وسایلش داشت اما حالا، صدای آن دو دختر نوجووان در نزدیک ترین حالت ممکن یعنی درست در همین طبقه به گوش میرسید. @Eema_MBTI |
ایما | شخصیت شناسی MBTI
⊹ زندگی با #INTP ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش هفتم| اول به خاطر جوی که در آن غرق ش
⊹ زندگی با ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش هشتم| صدای آنها چند لحظه یکبار دور و سپس نزدیک میشد و او از بلندی صدا و حرف هایشان فهمیده بود دارند کلاس ها را نگاه میکنند. سریع اولین کاری که کرد وسایلش را در زیر میز مخفی کرد و بعد خودش به سمت کنج گوشه‌ی کلاس که در جلوی آن سطل زباله قرار میگرفت دوید. اینبار را بیخیال دست زدن به آن با دستمال کاغذی شد و آن را سریع کنار زد و در کنج دیوار مخفی شد. صدای دختر ها هر لحظه نزدیکتر میشد و درست در لحظه‌ی آخری که میخواستند در کلاس را باز کنند او سطل را جلوی خودش کشید. دختر ها انگار که صدایی شنیده باشند لحظه ای مکث کردند. دختر سرایدار که همکلاسی لعیا بود او میدانست نامش ساره است به دختر همراهش گفت:[چیزی نیست بابا حتما باز بچه ها پنجره ها رو نبستن. صدای باده.] دخترک مهمان به حرف دختر دایی‌اش اعتماد کرد و در را باز کرد. @Eema_MBTI |
ایما | شخصیت شناسی MBTI
⊹ زندگی با #INTP ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش هشتم| صدای آنها چند لحظه یکبار دور و
⊹ زندگی با ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش نهم| خورشید غروب کرده بود و حالا آسمان به رنگ طوسی_آبی درآمده بود و تنها چیزی که کلاس را کمی روشن میکرد، همان رنگ آسمان بود و بس. دختر ها وارد کلاس شدند و او بیشتر در کنج فرو رفت. دلش میخواست جذب دیوار شود تا او را نبینند. لعیا آنها را میدید که به سمت پنجره ها میروند. ساره در حالی که به منظره‌ی روبه‌رویش خیره شده بود خطاب به دختر همراهش گفت:[میدونی آذین، ویویی که این کلاس عصر به بعد نشون میده رو خیلی دوس دارم. درسته که کلاس خودمونه. یعنی از صبح تا بعد از ظهر توشم اما خب حسی که ساعت ۶ به بعد بهم میده خیلی فرق داره. ببین از اینجا میشه چراغ کل خونه های دور و اطرافو دید و اگه یه کم چشاتو ریز کنی پشتشون چند تا کوه هم میبینی.] کمی مکث کرد و سوالی گفت:[دیدی؟] دخترک مهمان که ساره او را آذین نامیده بود سرش را تکان داد و هوم زیر لبی گفت. @Eema_MBTI |
ایما | شخصیت شناسی MBTI
⊹ زندگی با #INTP ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش نهم| خورشید غروب کرده بود و حالا آسم
⊹ زندگی با ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش دهم| چند لحظه بعد نگاهی به ساره انداخت و لب هایش را با حالتی که انگار در گفتن چیزی تردید داشت، زیر دندان هایش برد، اما بالاخره دهان باز کرد:[ساره راستش یه چیزی هست که ذهنمو درگیر کرده.....ما که از ماشین پیاده شدیم من احساس کردم یکی داره نگاهمون میکنه. سرمو که آوردم بالا یه چیزی از گوشه‌ی اون پنجره تکون خورد. این مدرستون احیانا شبح نداره؟] ساره خندید :[نه بابا شبح کجا بود. اشتباه دیدی حتما والا ما که این همه سال اینجا زندگی میکنیم چیزی نشنیدیم. فقط میدونم یه اتاق هست تو زیر زمین، بغل نمازخونه که درش چند ساله بستست. اما علتشو نمیدونم. ولی مطمئن باش اونجاهم چیزی نیست بابا. من که اصلا به اینجور چیزا اعتقاد ندارم.] آذین زیر لب باشه ای گفت اما معلوم بود هنوز ته دلش به حرفهای دختر دایی‌اش شک دارد. @Eema_MBTI |
ایما | شخصیت شناسی MBTI
⊹ زندگی با #INTP ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش دهم| چند لحظه بعد نگاهی به ساره اندا
⊹ زندگی با ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش یازدهم| در فکر فرو رفته بود که ساره دوباره سکوت را شکست و گفت :[دیگه چه خبر؟ اون دوستت که اذیتت میکرد هنوز باهاش دوستی؟ بگی آره میزنمت به خدا] آذین خنده‌ای کرد و گفت :[نه بابا. بعد از امتحانات ترم دیگه باهاش حرف نزدم و حسابی از هم دور شدیم الان فقط در حد سلام و علیکیم دیگه کاری با هم نداریم. تو چخبر؟ اون دختره که میخواستی باهاش دوست شی چی شد؟ بالاخره بهش رسیدی یا نه؟!] جمله آخر را با شوخی گفت اما کنجکاوی لعیا را برانگیخت و ساره هم ضربه‌ای به بازویش زد و توضیح داد :[برو بابا رسیدن چیه. مگه معشوقمه؟ خب راستش الان بغل دستیمه. من دوس داشتم بیشتر از اینا با هم دوست بشیم اما خب فک کنم همینکه الان بیشتر زنگ تفریحا با همیم و باهام بگو بخند میکنه باید کلامو بندازم بالا. چون اون کلا مدلش اینجوریه که با کسی حرف نمیزنه.] لعیا که از کنج کلاس داشت صحبت بین آن دو را میشنید. لبخندی روی لبش شکل گرفت. @Eema_MBTI |
ایما | شخصیت شناسی MBTI
⊹ زندگی با #INTP ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش یازدهم| در فکر فرو رفته بود که ساره
⊹ زندگی با ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش دوازدهم| دختری که بغل دستی ساره بود و با کسی حرف نمیزد خودِ او بود. ساره دختری بود که چند ماهی برای نزدیک شدن به او تلاش کرده بود و بلاخره توانسته بود نظرش را جلب کند. از بین بقیه همکلاسی هایش که وقتی نمره خوب میگرفت چپ چپ نگاهش میکردند یا در جمع‌هایشان به او عصا قورت داده میگفتند ساره تنها کسی بود که از او خوشش آمده بود و با پافشاریش توانست این حس را در او هم ایجاد کند. دختر ها دوباره ساکت شدند و پس از چند دقیقه ساره با لبخندی مرموز رو به دختر عمه‌ی عزیزش گفت:[آذین میای شب بیایم اینجا فیلم ببینیم؟ خیلیی حال میده.] @Eema_MBTI |
ایما | شخصیت شناسی MBTI
⊹ زندگی با #INTP ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش دوازدهم| دختری که بغل دستی ساره بود
⊹ زندگی با ـها °•این داستان: ماجراجویی در مدرسه🏫•° |بخش سیزدهم| در چشمهای آذین ترس و کمی هیجان به این کار موج میزد. اما معلوم نبود که رودربایستی یا هیجان فیلم دیدن در این فضا بود که او را وادار به قبول پیشنهاد ساره کرد. هر دو رویشان را از پنجره برگرداندند تا به خانه برگردند و بعد از شام دوباره برای تماشای فیلم به اینجا بیایند که یک لحظه نگاه ساره خورد به جایی که لعیا ایستاده بود. خشکش زده بود و چشمانش از ترس گشاد شده بود. آذین با تعجب از ایستادنش او را نگاه کرد و خط نگاهش را که دنبال کرد به شبه کنج کلاس که در اصل همان لعیا بود رسید. اما او مثل ساره ساکت نماند و جیغ فرابنفشی کشید. طوری که لعیا با پایش سطل زباله را کنار زد و به سمتش دوید. دستش را به سرعت روی دهان او گذاشت و صدای او را در گلو خفه کرد تا بیشتر از این سرش به باد نرود. ساره که تازه به خود آمده بود میخواست جیغ بکشد که لعیا بالاخره زبان باز کرد و با این کار جلوی ساره را گرفت:[ساره! منم لعیا جیغ نکش تو رو خدا.] بعد هم با آن دست آزادش موبایلش را از جیبش در آورد و با روشن کردن چراغ قوه آن را روی صورت خود گرفت تا نشان دهد آدمیزاد است نه شبح یا هر موجود دیگر........ <پایان فصل اول> @Eema_MBTI |
°• چجوری نظر ـها رو تو مکالمه جلب کنیم؟🗣 قسمت یک: معمولا شما میتونید با esfj هایی که حواسشون به همه چیز هست و برخوردی دوستانه دارن، بدون اینکه خجالت بکشید راحت حرف بزنید. اون‌ها جذب گفت‌وگوهایی میشن که افراد در اون دارن افکار، هیجانات و احساساتشون رو آزادانه با بقیه در میون میذارن. Esfjها دوست دارن که بقیه راجع به مشکلات‌درون‌فردیشون ازشون توصیه بخوان و معمولا در این‌ باره یه عالمه بصیرت و دانایی دارن تا به بقیه نشونش بدن و کارشون رو راه بندازن.😂 @Eema_MBTI |