من میروم، کلید این خانه دلگیر را زیر هیچ گلدانی نخواهم گذاشت. دلتنگ که شدی، آمدی و نبودم، نگرد. باران هرگز شبیه آنچه بود به آسمان بر نمیگردد، گذشته هم بر نمیگردد.. نگرد، هر چه در من بود و نبود طوفانی عظیم، آنرا برد. اکنون این من، بر این زمان پا میگذارم، گرچه دیر باشد ولی دیگر آن من نیستم.
نمیدانم چه خواهد شد و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیتی ندارد؛ من برایِ تمام احتمالات زندگی خستهام.
من در نبود تو درس هایی گرفتهام ؛
اینکه همیشه نیاز نیست تو در کنار من باشی بی تو هم میشود زندگی کرد، بی تو میشود نفس کشید، بی تو میشود راه رفت..
اما زندگی دگر آن طعم شیرین را ندارد
آن لبخند از تهِ دل، آن خوشحالی و دلخوشی های از ته دل را ندارد،
زندگی بدونِ تو برای من دردناک است،
آن کسی که به وقت گریه، لبخند را بر صورت من بجای میگذاشت و جای دلخوشی را در دلِ غمگینِ من جا میداد ، دگر نیست، آن از کنار من رفته است، درست است که بی تو میشود زندگی کرد ، اما من دگر نمیتوآنم از ته دل لبخند بزنم و دلخوشی را میان غم های دلم جا بدهم.
هدایت شده از سارهخانومی؛
چشمات،چشمات امان از چشمات؛ تا به خودم اومدم دیدم تو دریایِ چشمات غرق شدم، ی غرق شدگی ساده نه ی غرق شدگی بدون غریق نجات بدون بازگشت، اونقدر غرقت شدم که حتی جنازه بیجونمم برنگشت به ساحلِ دلت اونقدر غرقت شدم که وقتی طوفانی شدی وقتی بارون چشمات شروع شد سعی نکردم نجات پیدا کنم و نگران ماهیهای رنگی تو دریایِ چشمات بودم.
برایِ Eghma عزیز🤍