‹ ایلاف ›
با این اذان کلی خاطره دارم راهیان نور و داستاناش آخ اگه بشه دوباره پا بزارم روی اون خاک بهشته به تما
ولی سید قبول داری که آخرش نباید اونجوری می گفتن...
(چرا بلند نمیشین برین ...
چیه ؟
می خواین بمونید؟
نه دیگه وقته رفته
تموم شد دیگه...
بلندشید خداحافظی کنید..)
اون آقاهه نباید اینجوری میگفت بیشتر گریه کردیممم
آقای رحیمی
آقای شفیعی
آقای احمدیان
واما سردار و جایزه هاش...
جایزه از این بهتر که مشهد باشه؟
ولی من توفیق نداشتم برم ..
همه چی اوکی شد ولی آخرش....
فضای پادگانی اونجا🤌🏻
صف کشیدنا
بچه های قم ، کرج، تهران ، اصفهان و...
چقدر خوش گذشت باهاشون
آماده باش های ۶ صبی🥱
گردنبندی که با سیم و سنگ درست کردم برا سید...(فیلمش موجوده)
ان شاءالله می فرستمشون...
‹ ایلاف ›
تازه خوابیده بودیم ، انقد خسته بودیم که انگار کلا دو دقیقه فقط چشم هامون رو بسته بودیم و باز کرده بو
و صدای
دخترااااااااااا پاشید ببینم😅