eitaa logo
⸤الـتجاج🇮🇷🇵🇸⸣
73 دنبال‌کننده
2هزار عکس
957 ویدیو
21 فایل
• • به‌نام پروردگاری که از رگ قلب به طُ نزدیک‌تر است  . . ᯽ التجاج🖊 [باڪسره در الف و ت] ⊱ بھ معنای درهم شدن آوازهـا🎶 ⊰ ᯽ ᯽ گوشھ‌ای از معاهده‌ها 🕶 : @eltejajj • • و هرگاھ بیتابی‌ات شدت گرفت به آغوش نــ✨ــور پناھ ببـر :) ᯽ ᯽
مشاهده در ایتا
دانلود
✉️|بہ ݩام خاݪقِ ♥️|ستاره هاۍ راھ -شهدا-
ݪـ👄ـݕخـنـد بزݩ🧤 --{گاهی شادی دلیل لبخندتان است و گاهی لبخندتان دلیل شادی!}-- ' ‹🤹🏻‍♀@ElteJaJ
Eita.Rayhehgodfile-1634131393-1634131658645.mp3
زمان: حجم: 1.7M
توسل به امام جواد 'ع'🌿 -رفیق از این فرصت جا نمونی :)♥️ ‹⏳➻@ElteJaJ
⭑ ⭑ ⭑ ⭑ ⭑ ⌫ حتی زمانی که در حال کشمکش هستم، رو به جلو حرکت می کنم . . ✨ + کشمکش ها به شما کمک می کنند که ⭑ در زندگی پیشرفت کنید تا به شادمانی حقیقی دست یابید . . ⭑ ⭑ ⭑ ➩ @ElteJaJ ⊰ ⭑
📜. .♥️ در کدامیݩ چاه سر فرۅ برده و راز دل مۍ گشایے؟ ﹝🌿﹞ ➻@ElteJaJ
⸤الـتجاج🇮🇷🇵🇸⸣
🦋🌸🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸🦋🌸 🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸 🦋🌸 🌸 هوالعزیز 🦋 #نسل_سوختگی #قسمت_هشتاد_و_هفتم ✍🏻نویسنده :شهید سید طاها ایمان
🦋🌸🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸🦋🌸 🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸 🦋🌸 🌸 هوالعزیز 🦋 ✍🏻نویسنده :شهید سید طاها ایمانی ✨ پوستر اتاق پر بود از پوستر فوتبالیست ها و ماشین ... منم برای خودم از جنوب ... چند تا پوستر خریده بودم ... اما دیگه دیوار جا نداشت ... چسب رو برداشتم ...چشم هام رو بستم و از بین پوسترها ... یکی شون رو کشیدم بیرون ... دلم نمی خواست حس فوق العاده این سفر ... و تمام چیزهایی رو که دیدم بودم ... و یاد گرفته بودم رو فراموش کنم ... رو درست نمی شناختم ... فقط یه پوستر یا یه "حشمت الله امینی" اون روزها ... هنوز عکس بود ... ایستادم و محو تصویر شدم ... ـ یعنی میشه یه روزی ... منم مثل شماها ... انسان بزرگی بشم؟ ... فردا شب ... با خستگی و خوشحالی تمام از سر کار برگشتم ... این کار و حرفه رو کامل یاد گرفته بودم ... و وقتش بود بعد از امتحانات ترم آخر ... به فکر یاد گرفتن یه حرفه جدید باشم ... با انرژی تمام ... از در اومدم داخل ... و رفتم سمت کمد ... که ... باورم نمی شد ... گریه ام گرفت ... پوسترم پاره شده بود ... با ناراحتی و عصبانیت از در اتاق اومدم بیرون ... ـ کی پوستر من رو پاره کرده؟ ...مامان با تعجب از آشپزخونه اومد بیرون ... ـ کدوم پوستر؟ ... چرخیدم سمت الهام ... ـ من پام رو نگذاشتم اونجا ... بیام اون تو ... سعید، من رو می زنه ... و نگاهم چرخید روی سعید ... که با خنده خاصی بهم نگاه می کرد ... ـ چیه اونطوری نگاه می کنی؟ ... رفتم سر کمدت چیزی بردارم ... دستم گرفت اشتباهی پاره شد ... خون خونم رو می خورد ... داشتم از شدت ناراحتی می سوختم ... 🌸🦋🌸🦋🌸🦋 🦋 @ElteJaJ 🌸
🦋🌸🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸🦋🌸 🦋🌸🦋🌸 🌸🦋🌸 🦋🌸 🌸 هوالعزیز 🦋 ✍🏻نویسنده :شهید سید طاها ایمانی ✨کرکر مردی (ک با اعراب ضمه) حالم خیلی خراب بود ... - اشتباهی دستت گرفت، پاره شد؟ ... خودت می تونی چیزی رو که میگی باور کنی؟ ... اونجایی که چسبونده بودم ... محاله اشتباهی دست بخوره پاره بشه ... اونم پوستری که رویه ی پلاستیکی داره ... تو که بلدی قاب درست کنی ... قاب می گرفتی، می زدیش به دیوار ... که دست کسی بهش نگیره ... مامان اومد جلو ... ـ خجالت بکش سعید ... این عوض عذرخواهی کردنته ... پوسترش رو پاره کردی ... متلک هم می اندازی؟ ... ـ کار بدی نکردم که عذرخواهی کنم ... می خواست اونجا نچسبونه ... هر لحظه که می گذشت ضربان قلبم شدید تر می شد ... ـ خیلی پر رویی ... بی اجازه رفتی سر کمدم ... بعد هم زدی پوسترم رو پاره کردی ...حالا هم هر چی، هیچی بهت نمیگم و می خوام حرمتت رو نگهدارم بازم ... ـ مثلا حرمت نگه ندار، ببینم می خوای چه غلطی بکنی؟ ... آره ... از عمد پاره کردم ... دلم خواست پاره کردم ... دوباره هم بچسبونی پاره اش می کنم ... و دو دستی زد تخت سینه ام و هلم داد ... ـ بگو جربزه ندارم از حقم دفاع کنم ... گریه کن، بپر بغل مامانت ... از شدت عصبانیت، رگ گردنم می پرید ... یقه اش رو گرفتم و کوبیدم به دیوار ... و نگهش داشتم ... ـ هر بار اذیت کردی و وسایلم رو داغون کردی ... هیچی بهت نگفتم ... فکر نکن اگه کاری به کارت ندارم و نمیزنم لهت کنم ... واسه اینه که زورت رو ندارم ... یا از تو نصف آدم می ترسم... بدجور ترسیده بود ... سعی کرد هلم بده ... لباسش رو از توی مشتم بکشه بیرون ... اما عین میخ، چسبیده بود به دیوار ... هنوز از شدت خشم می لرزیدم ... تا لباسش رو ول کردم ... اومد خودش رو کنترل کنه اما بدتر روی سرامیک ... فرش زیر پاش سر خورد.. ـ برو هر وقت پشت لبت سبز شد ... کرکر مردی بخون ... یه قدم رفتم عقب ... مامان ساکت و منتظر ... و الهام با ترس، دست مامان رو گرفته بود ... چشمم که به الهام افتاد، از دیدن این حالتش خجالت کشیدم ... هنوز ملتهب بودم ... سعید، رنگ پریده ساکت و توی لاک دفاعی ... همه توی شوک ... هیچ کدوم شون ... چنین حالتی رو به من ندیده بودن ... جو خونه در حال آرام شدن بود ... که پدر از در وارد شد ... 🌸🦋🌸🦋🌸🦋 🌸 @ElteJaJ 🦋
• . ⎙ : عظمت خدا رو اگه باور کنی . . بهش اعتماد می‌کنی 🕊 اونوقت امید زندگیت رو پُر میکنه . . 🌿 این امید چه زندگی هایی که قشنگ میکنه . . این باور چه امیدهایی رو که نمی‌سازه . . ♥️ • . . ^^ https://eitaa.com/ElteJaJ . •
⌛️|بہ ݩام خاݪقِ 🌿|ستاره هاۍ راھ -شهدا-
-🌈🌧- تۅ. قاݕلیٺ .اینۅ .دارے .که. هر .روز. نسبٺ. به. روز. قبل .پیشرفٺ. داشته باشے. ☔️⇠اگه بخواۍ و تلاش کنۍ⇢☂ ➻@ElteJaJ
∴◆∵◇∴◈∵◆∴◇∵◈ ♥️•☁️↼ تو دنیای موازی، یه عطر فروشی دارم که توش عطر خاک بارون خورده میفروشم؛🌿ˆ◦ عطر لاستیکِ تایرِ نوی دوچرخه✨ˆ◦ عطر چای هل و دارچین☕️ˆ◦ عطر کاغذِ کتاب نو📖ˆ◦ عطر گردن نوزاد🖇ˆ◦ عطر بازار ادویه فروشی🍱ˆ◦ عطر چمن تازه کوتاه شده🍃ˆ◦ عطر ریحون چیده شده از حیاط مادر بزرگ👵🏻ˆ◦ عطر پوست پرتقال وسط سرمای زمستون🍊ˆ◦ عطر بستنی وانیلی وسط گرمای تابستون🍧ˆ◦ روی یه سری از عطرها هم مینويسم فروشی نیست؛🌬ˆ◦ مثل عطر دستات وقتی‌که عاشقی🍓ˆ◦ يا عطر اشکات وقتی‌که دلتنگی☺️ˆ◦ یا عطر صدات وقتی‌که میگی دوستت دارم...💕ˆ◦ ➻@ElteJaJ ∴◆∵◇∴◈∵◆∴◇∵◈