#اۅج_گـیرۍ 🌱🌥>>
خوشبختی، همان لحظه ای است که
احساس می کنی خدا در کنارت حضور دارد🌼〰
ᴶ°ᴵᴺ|🌿@ElteJaJ|
✜
#مجاهدین_بهگــوش
•
•
ـ فرمود :
برای خداوقت بگذارید . . 🎈☀️`
برای زندگی وقت پیدا میشود ••͜
ᴶ°ᴵᴺ|🌿@ElteJaJ|
شهید سید مرتضی آوینی (رحمه الله)aviny-www.Ziaossalehin.ir-04.mp3
زمان:
حجم:
852.9K
#گۅشِ_جآݧ 💚-
.... اما برای اهل راز
این شب، شب هجرت از
پرستش نفس به پرستش رب است ..❖. '
#سیدشهیداݩ_اهل_قلم✍🏻
ᴶ°ᴵᴺ|🌿@ElteJaJ|
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
.
⎙ : شده بخوای یه کاری
رو انجام بدی، اما انگیزه ای برای
انجامش نداشته باشی ؟؟
ــ ⇩
دلیلش این نیست که
ناامیدی ازتحقّقش . . ؟
اینکه ناامیدی
از رحمت خدا . . ؟ 🔍❓
ــ ــ
💬 تا عظمتش رو باور نکنی؛
نمیتونی به رحمتش
ــ امید داشته باشی . . ♥️
•
#دنیاحرمخداست . .
#مازائرخداییم ^^
https://eitaa.com/ElteJaJ
.
•
#اۅج_گـیرۍ‹🐚️⃟ ⃟🌸›
.
••|إِلَهِےوَأَلْهِمْنےِوَلَهاًبِذِکْࢪِڪاِلےَذِکْرِڪジ!
••|خدایاشِیدایۍوشیفتِگۍ💕!-
••|ذڪرخودرا💌🦋••
••|پیاپۍدردِݪمانـداز✨...
ᴶ°ᴵᴺ|🌿@ElteJaJ|
#فرموده_دݪ♥️🌫<:
آدم از رفیق بد تأثیر میگیره،مثل باد که از زباله دونی رد بشه،اونم بوی بد میگیره،چه بخواد چه نخواد...🍁
#حاج آقا مجتبی تهرانی'
ᴶ°ᴵᴺ|🌿@ElteJaJ|
🦋🌸🦋🌸🦋🌸
🌸🦋🌸🦋🌸
🦋🌸🦋🌸
🌸🦋🌸
🦋🌸
🌸
هوالعزیز 🦋
#نسل_سوختگی
#قسمت_نود_و_دوم
✍🏻نویسنده :شهید سید طاها ایمانی
✨نت برداری
امتحانات آخر سال هم تموم شد ... دلم پر می کشید برای مشهد و امام رضا ... تا رسیدن
به مشهد، دل توی دلم نبود...
مهمانی ها و دورهمی ها شروع شد ... خونه مادربزرگ پر شده بود از صدای بچه ها ...
هر چند به زحمت ١۵ نفر آدم... توی خونه جا می شدیم ... اما برای من ... اوقات فوق
العاده ای بود ... اون خونه بوی مادربزرگم رو می داد ... و قدم به قدمش خاطره بود ...
بهترین بخش ... رفتن سعید به خونه خاله معصومه بود ... و اینکه پدرم جرات نمی کرد
جلوی دایی محمد چیزی بهم بگه... رابطه پدرم با دایی ابراهیم بهتر بود ... اما دایی
ابراهیم هم حرمت زیادی برای دایی محمد قائل بود ... و همه چیز دست به دست هم
می داد ... و علی رغم اون همه شلوغی و کار ... مشهد، بهشت من می شد ...
شب، خونه دایی محسن دعوت بودیم ... وسط شلوغی ... یهو من رو کشید کنار ...
- راستی مهران ... رفته بودم حرم ... نزدیک حرم، پرده پناهیان رو دیدم ... فردا بعد از
ظهر سخنرانی داره ...
گل از گلم شکفت ...
-جدی؟ ... مطمئنی خودشه؟ ...
ـ نمی دونم ... ولی چون چند بار اسمش رو ازت شنیده بودم با دیدن پرده ... یهو یاد
تو افتادم ... گفتم بهت بگم اگه خواستی بری ...
بود... سعید، واکمنم رو
محور صحبت درباره "جوانان، خدا و رابطه انسان و خدا "
شکسته بود ... هر چند سعی می کردم تند نت برداری کنم ... اما آخر سر هم مجبور
شدم فقط قسمت های مهمش رو بنویسم ... بعد از سخنرانی رفتم حرم ... حدود ساعت
۸ بود که رسیدم خونه ...
دایی محمد، بچه ها رو برده بود بیرون ... منم از فرصت و سکوت خونه استفاده کردم
... بدون اینکه شام بخورم، سریع رفتم یه گوشه ... و سعی کردم هر چی توی ذهنم
مونده رو بنویسم ... سرم رو آوردم بالا ... دیدم دایی محسن بالای سرم ایستاده ...
🌸🦋🌸🦋🌸🦋
🦋 @ELTEJAJ 🌸