- گفت یک مصرع بگو از چشم سبز ِ
دلبرت ؛
بعد از آن شاعر شدم دیوان نوشتم
جلد جلد .
وارد کافه شدی رنگ از رخ قهوه پرید ؛
رحم کن بر ، کافهچیها چشمهایت را ببند .
التفافالروح ؛VID_20250427_062154_567_۲۰۲۵_۰۴_۲۷_۱۲_۴۳_۳۹_۴۶۰_۲۰۲۵_۰۴_۲۷_۱۴_۴۶_۳۲_۴۷۳.mp3
زمان:
حجم:
739.2K
؛ گیرم برای فاتحه ما نیامدهست .
- نومیدی از وصال تـُو ، حسرت گداز بود ؛
صد جا گره زدیم ، امید بریده را . .
- بعدها تاریخ میگوید که چشمانت چه کرد ؛
با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه .