eitaa logo
𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
112 دنبال‌کننده
447 عکس
196 ویدیو
4 فایل
پیوی بنده اگر امری بود @SHER_01
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از چیtoz
جان وین گیسی تو 11 مارچ 1942 تو شیکاگو به دنیا اومد؛ اون بین دو تا دختر خیلی خوشگل که خواهر بزرگتر و کوچیکترش بودن، بزرگ شد و متاسفانه یا خوشبختانه همین موضوع هم کار دستش داد. پدر جان، از بازمانده‌های جنگ جهانی اول بود که بعد از جنگ، ترجیح داد به جای تفنگ به دست گرفتن، یک مکانیک ماشین درجه یک شه. این تک پسر بودن خونواده، باعث شده بود تا پدر جان، دائما تمام رفتار‌هاش رو زیر نظر بگیره. اون آرزو داشت از پسرش یه مرد قوی مثل خودش بار بیاره؛ پسری که بیسبال و بسکتبال بازی کنه، هر روز با دمبل کلی بدنسازی کنه، موتور ماشین رو راحت باز و بسته کنه و همه ازش حساب ببرن. اما جان دقیقا نقطه‌ی مخالف پسر ایده‌هال پدرش بود. جان عاشق آشپزی و عروسک بازی بود و علاقه ای به فعالیت های پسرونه مثل هم سن و سال‌هاش نداشت؛ اون دوست داشت کنار مادرش تو آشپزخونه آشپزی کنه یا موهای عروسک خواهرش رو شونه کنه و کش موی ست براش ببنده. این رفتار‌ها برای بابای جان غیر قابل تحمل بود؛ اون یه روز سر جان که در اون زمان فقط چهار سال داشت بلند فریاد کشید:(تو یه همجنس‌گرایی که هیچ جایی تو این جامعه نداری.) گفتم پدر جان سرباز از جنگ برگشته بود؟اون شب‌ها می‌رفته تو زیرزمین خونه و تا صبح با دوست‌هاش که تو جنگ مرده بودن صحبت می‌کرده و ریکت نشون می‌داده؛ انگار واقعا اون‌ها زنده بودن و این یه تاثیر روانی وحشتناک روی جان می‌ذاره. برخلاف پدرش، مادرش یه زن خونه دار بود به شدت به بچه هاش علاقه نشون می‌داد و تمام وقتش رو وقف بچه‌هاش می‌کرد و اینطوری سعی داشت که محبتی که از طرف پدر دریافت نمی‌کردن رو جبران کنه.
هدایت شده از ᥲ𝗅ᥲ 𝖻ᥲ𝗌𝗍ᥱ𝗋࿔
https://eitaa.com/shirghahve بیاین شیرقهوه شاد شم
𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
00:23_۱۱/۲۷ آینه که می‌شکند، چهره که خرد می‌شود تازه دوهزاری ات می‌افتد که برای داشتن آن ادم سابق دراینه چه چیز ها باید بشکنی و چه مرزها که باید بکشی میان قلب و مغزت؛ و آنگاه است که می‌شوی دو تکه و آن دو تکه چونان که متمم یکدیگر باشند هیچ وجه اشتراکی باهم نخواهند داشت‌.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از قلم‌نَورد
مگر می‌شود بخشی از وجودت را نادیده و چشم بر روی وجودش ببندی؟ حتی اگر برایش جایگزین پیدا کنی، زمانی در محضر همان که به جایش قرار داده‌ای؛ دلتنگ و پذیرای حضورِ آن از یاد سپرده میشوی. در هنگام خنده‌های از تهِ دل که اشک از چشمانت روان می‌شود، دست به سوی گریه‌های شبانگاهت دراز می‌کنی و بی‌مقدمه برایش مرثیه می‌خوانی. اندوه را در پسِ خوشحالی بجوی. شاید فلسفه‌اش همین باشد که اگر در باتلاق غم دست و پا نمیزدی، شکرگزارِ آن شادی که منجی‌ات شد، نمی‌بودی./غم - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/Emptyhearse1548 قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
اگه گفتید کیو دیدم