𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
خسته بود، خسته؛
نه از آن خستگی هایی که با یک فنجان چای داغ و یا خواندن یک کتاب جالب بهدر بروند؛ نه،
از آنهایی که انگار وزنهای از جنس فولاد، محکم، بند دستو پای روحت باشد؛ و تو بدانی چطور روحت را رهایی بخشی و از آن دریغ کنی.
_SH
هدایت شده از Paradox 𓂀
باورم نمیشه، ولی برای اولین بار برای یه صحنه گریه کردم و اونم این تیکه بود که اشک ریختم🥲🤌🏻