𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
Yeah...
و جالبه اگه اینو تجربه کرده باشید،
از یه جایی به بعد حتی کشش عزاداری برای خودتونم ندارید.
ساده بگم بعد از این از همه چیز خیلی آسون می گذرید.
من ماندم و سرای رویاهایم. چنان که خالی با ترکهایی عمیق از جنس سکوت، سقفی آوار و عاری از هرگونه حس تعلق بنظر میرسید.
𝙀𝙢𝙥𝙩𝙮 𝙝𝙚𝙖𝙧𝙨𝙚
من هنوز دردمندم؛ اما چرا از آن روز دیگر دردی را نتوانم حس کرد؟ این موج از جنس بی حسی، از کدام مبدا اینگونه وحشی، میجوشد؟
نوازش آب را که روی صورتت حس کنی، آب که زیر چانه و دستهایت روان شود.. بدن میشود برگ، یک برگ در لابه لای امواج خردکننده ی آب، که میشکند، خفه میسازد، سکوت شیشهایت را.
و آب، آن امواج تشنه میشود دست، خشمگین، چابک، تیزپا که به سمت گردنت هجوم میآورد.
چنان که پیوسته روانه شود آب، بتازد وحشی چو چنگیز، در تکاپوی تجاوز.
و در آن شب یک چیز درمن خفه شد؛ که دیگر راهی برای بازیابی آن نیافتم.
_SH