eitaa logo
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
115 دنبال‌کننده
239 عکس
175 ویدیو
0 فایل
࿔𝗜𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗡𝖺𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗚𝗈𝖽~ بـہ خانـہ قصـہ هاے خاص خوش اومـבے ،نوشتن ؋ـقط نوشتن نیست اینجا آغاز یک ماجرا است 🤍🦢 Star:²⁹/¹/¹⁴⁰⁵ ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ •رمان‌اشک‌های‌بی‌پایان‌فصل‌¹درحال‌پارت‌گذاری...
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ¯𝒅𝒓𝒐𝒏𝒑𝒊𝒓𝒔𝒉𝒐𝒅𝒆𝒉⊱
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۱۹ #نیما بعد از ۲۰ مین رانندگی رسیدیم به کافه رفتیم داخل دیدم علیرض
* نفس از غافلگیری جیغ کوتاهی کشید و در حالی که دستش را به لبه‌ی میز گرفته بود، سعی کرد تعادلش را حفظ کند. وقتی متوجه شد کسی که او را در هوا چرخانده نیماست، خنده‌اش خشک شد و چهره‌اش درهم رفت. به محض اینکه پاهایش روی زمین قرار گرفت، با عصبانیت خودش را از حصار بازوهای نیما بیرون کشید و به عقب تکیه داد. نفس با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت: «دیوانه‌ای نیما؟ فکر کردی خیلی بامزه‌ای؟ من هنوز کار امروزت یادم نرفته !» نیما که انگار اصلاً متوجه جدی بودن اوضاع نبود، با همان لبخندِ کجِ همیشگی‌اش به صندلی تکیه داد و دفترِ نفس را از روی میز برداشت. چشمانش را روی نوشته‌های نفس چرخاند و با لحنی که بوی شیطنت و کمی هم لجبازی می‌داد، گفت: «به‌به! می‌بینم که باز هم داری علیه من داستان می‌بافی. اصلاً از کجا معلوم که توی این نوشته‌ها برایِ منِ بیچاره چه نقشه‌هایی کشیده باشی؟» نفس به سمتش هجوم برد و سعی کرد دفتر را از دستش بقاپد، اما نیما دستش را بالا برد و اجازه نداد. نفس با صدایی که حالا بغض‌آلود شده بود گفت: «بده به من! تو حق نداری به خلوتِ من دست‌درازی کنی. بس نیست چقدر توی کارهام دخالت کردی؟ برو کنار نیما.» نیما یک‌باره جدی شد. نگاهش را از دفتر گرفت و به چشمان نفس دوخت. خبری از آن شیطنتِ چند لحظه پیش نبود. او دفتر را روی میز گذاشت و با لحنی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت: «میدونم من اشتباه کردم نبیاد زیاد بهد سخت میگرفتم ولی تو هم اندازه من اشتباه کردی قبول میکنی دیگه ؟ ولی نفس... من فقط نمی‌خوام تو اشتباهی کنی که بعداً پایش بسوزی. شاید روشم غلط بوده، ولی قصدم...» نفس حرفش را قطع کرد. هدفونش را از گوشش درآورد و با نگاهی سرد به او خیره شد: «قصدت هر چه که بوده، نتیجه‌اش فقط اشک‌های من بوده. تو هیچ‌وقت سعی نکردی بفهمی من چه می‌خواهم. برو کنار، می‌خواهم بروم پایین.» نیما برای لحظه‌ای کنار کشید، اما قبل از اینکه نفس از اتاق خارج شود، با صدایی که به سختی شنیده می‌شد زمزمه کرد: امشب هرجوری شده تو باید من رو ببخشی ...» نفس بدون اینکه برگردد، راهش را به سمت پلکان کج کرد. صدای خنده‌های خودش در ذهنش پژواک می‌شد و حالا با دیدنِ نیما، با آن آرامش همیشگی اش اعصاب نفس را خورد می‌کرد باید به برادرش می‌فهماند که اون کار اشتباهی نکرده و سزاوار همچین سزنشی نبوده چه از طرف یارش که حامی باشد چه تز طرف برادرش نیما اکنون باید نیما و حامی برای کارشان سرزنش بشوند * ادامه دارد نویسنده : کیمیا