𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۱ #نفس * نفس از غافلگیری جیغ کوتاهی کشید و در حالی که دستش را
#اشک_های_بی_پایان
#فصل_۱
#پارت_۲۲
ܝߺویܢܚܝߺܥܣ
*
نفس با قدمهایی که از خشم و بغض سنگین شده بود، از پلهها پایین رفت. نگاهش به سالن پذیرایی افتاد؛ پدرش، سامان، روی کاناپه نشسته بود و روزنامه میخواند. با دیدن چهرهیِ برافروختهیِ نفس، سامان بلافاصله روزنامه را کنار گذاشت و با نگرانی از جا بلند شد.
سامان با صدایی مهربان و پدری گفت: «دخترم؟ باز چی شده؟ چرا انقدر بهمریختهای؟»
نفس که انگار منتظرِ یک تلنگر بود، با صدایی لرزان گفت: «بابا... نیما باز هم شروع کرده. میخواد همهچیز رو کنترل کنه. انگار اصلاً متوجه نیست که من دیگه بچه نیستم.»
سامان نفس را به سمت خودش کشید و با نوازشی پدرانه گفت: «نفس جان، نیما هم نگرانت هست، شاید روشش اشتباه باشه، اما قلبش پیش توئه. خواهر و برادر که نباید از هم دور باشن. اونم جوونه و اشتباه میکنه، مثل بقیه. چرا یه فرصت بهش نمیدی تا حرفش رو بزنه؟ شاید بهتر باشه این کدورت رو همینجا تموم کنی.»
در همین لحظه، صدای قدمهای نیما از پلهها شنیده شد. او آرام پایین میآمد و وقتی نگاهش به نفس و پدرش افتاد، ایستاد. نفس خواست واکنشی نشان دهد که نگاهِ پر از التماسِ پدرش، او را متوقف کرد.
نیما چند قدم جلو آمد، نگاهش را به زمین دوخت و با لحنی که بوی خجالت میداد، گفت: «نفس... میدونم رفتارم اذیتت کرد. دلم نمیخواست اینطوری بشه. فقط... فقط نمیخوام آسیب ببینی. ببخش که ناشیانه عمل کردم.»
نفس که بغض گلویش را فشار میداد، به چهرهیِ برادرش خیره شد. خشمش در برابرِ صداقتِ نیما ذوب شد. نیما قدمی دیگر جلو گذاشت و با احتیاط، نفس را در آغوش گرفت. نفس هم دستهایش را دورِ کمرِ برادرش حلقه کرد و بالاخره اشکی که توی چشمش جمع شده بود، رها شد.
سامان با لبخندی از دور نظارهگرِ این آشتی بود. نیما موهای نفس را نوازش کرد و گفت: «حالا هم بسه دیگه... بیا بریم شام بخوریم. مامان فیروزه کلی زحمت کشیده.»
نفس در حالی که از آغوش نیما بیرون میآمد، لبخندِ کمرنگی زد. همانطور که به سمت میز ناهارخوری میرفتند، بویِ مستکنندهیِ غذایِ مامان توی خانه پیچیده بود. نفس با خودش فکر کرد که هیچچیز نمیتواند جایِ قیمههایِ خوشعطر و دستپختِ بینظیرِ «فیروزه» را بگیرد؛ قیمههایی که نه تنها شکم را سیر میکرد، بلکه انگار زخمیترین دلها را هم با عطرش تسکین میداد. انگار در دنیایِ نفس، هیچ غمی نبود که با یک بشقاب قیمهیِ فیروزه، به دستِ فراموشی سپرده نشود.
*
ادامه دارد...
نویسنده:کیمیا
هدایت شده از عــشــق اجــبــارے❤️🩹
سلام بچه ها خیلی خوشحال میشم کارزار پیگیری علنی پرونده نیما رضایی یوتیوبر رو امضا کنید هرکی خواست لینک پی وی بدم.
هدایت شده از عــشــق اجــبــارے❤️🩹
از اینجا امضا کنید کارزار رو: https://www.karzar.net/337140
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
از اینجا امضا کنید کارزار رو: https://www.karzar.net/337140
بچه ها من خودم امضا کردم لطفاااا شما هم امضا کنید تا نیما دوباره پرقدرت برگیده لطفااااا✨😭
هدایت شده از ࡅ߭ࡅ࡙ܩܨ ߊܝ̇ ܥࡅ߭ࡅ࡙ߊܩܢ
همه چنل ها حتما بخاطر نیما هم شده همه جا تو ایتا تلگرام همه جا این هشتک بزنید هرجا که از نیما هم چیزی نبود همه جای یوتوب اینستا بزنید
#نیما_ما_پشتتیم_صدای_نیما_باشیم
#تا_چنل_نیما_بنگرده_آروم_نمیگیریم
#نیما_دوست_داریم_برگرد_خواهش
#صدای_نیما_باشیم
#نیما_باید_چنلش_برگرده
#نیما_ما_پشتتیم_صدای_نیما_باشیم
#تا_چنل_نیما_بنگرده_آروم_نمیگیریم
#نیما_دوست_داریم_برگرد_خواهش
#صدای_نیما_باشیم
#نیما_باید_چنلش_برگرده
#نیما_ما_پشتتیم_صدای_نیما_باشیم
#تا_چنل_نیما_بنگرده_آروم_نمیگیریم
#نیما_دوست_داریم_برگرد_خواهش
#صدای_نیما_باشیم
#نیما_باید_چنلش_برگرده
#نیما_ما_پشتتیم_صدای_نیما_باشیم
#تا_چنل_نیما_بنگرده_آروم_نمیگیریم
#نیما_دوست_داریم_برگرد_خواهش
#صدای_نیما_باشیم
#نیما_باید_چنلش_برگرده
𝑬𝒏𝒅𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒕𝒆𝒂𝒓𝒔
#اشک_های_بی_پایان #فصل_۱ #پارت_۲۲ ܝߺویܢܚܝߺܥܣ * نفس با قدمهایی که از خشم و بغض سنگین شده بود،
به به . چه خواهر و برادری 🤌👌🤍