قبلا ها با کل خاندانت میرفتی مسافرت دو هعته هم تو کثیف ترین هتلش میموندی کثیف ترین غذا ها رو میخوردی تهش هم خوشحال و خندون برمیگشتی خونه تا چند وقت کلی انرژی داشتی
الان دو ساعت میخوای فامیل رو ببینی بعد از دو ساعت باید بکوبی از نو بسازی بس که انرژی و انگیزت رو شخم زدن
میدونی از چی میترسم؟
این که نوجوونیم رو به اتمامه و 20 سال دیگه چیزی ندارم تا تعریف کنم واسه شوهر و بچه هام و بهش بخندم!
بدبختی اینجاست که داریم آخرین سال های نوجوونیمون رو به بد ترین شکل ممکن میگزرونیم
فکر این که از دبستان واسه دبیرستان رفتن ذوق داشتم و الان دارم میمیرم از افسردگی که نمیتونم صبح به صبح ساعت هفت بیدار بشم و با چشمایی که از شدت خواب باز نمیشه مقنعه سرم کنم و توی حیاط از سرما عین سگ بلرزم داره دیوونم میکنه
اگه الان تابستون 98 بود متنفر بودم از این که باید چند روز دیگه بریم مدرسه
ولی الان تک تکمون داریم بال بال میزنیم خودمکن رو از این شرایط بکشیم بیرون