اِنسآر؛
*نامههای کوتاه شبانه* «سلام. آخر چه کنم؟ دلم با این جهان صاف نمیشود. از قیل و قال آن دلم میگیر
*نامههای کوتاه شبانه*
«سلام.
حوصلهی خواندن ندارم.
از پیادهروی هم گریزانم.
خیابانها مردهاند.
مردم، بهتزده میگذرند.
کجا بروم؟
تماشای خستگی، دلآزار است.
فرسودگی که دیدن ندارد.
انگار، معشوقهی یک شهر رفته است.
ناگهان رفته است.
به هرکه نگاه میکنم به یادِ این بیت از فاضلنظری میافتم:
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت
هرکس که روزی یار بود اینجا مرا تنها گذاشت
یادت بماند؛
دوست داشتن به جان آدم سنجاق میشود
آن را برای کسی که تو را نمیفهمد حیف نکن
آدم یک جان که بیشتر ندارد…
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت
با صدایش آشنایم کرد و رفت
نوبت اوج رفاقت که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت