نامهای مینگارم از برای آن غریبهی آشنا!
نامش غریبهی آشناست ولی برایم از هر آشنایی، آشناتر است زینپس بهتر است آن را صدا کنم آشنایِناآشنا، شاید اینگونه بهتر باشد، کسی که میشِناسمش ولی مبهومالحال بودنش مرا به خلسهی عجیبی مِنبابِ شخصیتش وادار میکند. بگذریم!
بروم سر اصل مطلب، مختصر و کوتاه بگویم؛ کاش میتوانستم غرور را کنار بگذارم، دو کلام حرف بزنم، حالم را برایت شرح دهم.. ولی چه کنم؟ نه من آنم که غرورم را بشکنم نه تو آنی که سر تا به پا گوشِ شنوایِ نجوایِ دلِ خستهام باشی.. به گمانم فاصله رسم روزگار است وَ من! منِ هفده ساله در این درگیریِ قلب و منطق گویا ذرات معلقی هستم که نمیداند به کدام سو پناه ببرد، فقط میدانم ناچارم، ناچار به تحملِ این وضعیتِ غمناک و دشوار، وضعیتی که مبدا آن مشخص و مقصد، مبهم وَ در این راهِ پر فراز و نشیب نخِ دلم به قلبِ آن عزیزِجان گره خورده که خیالِ ما تماماً شده او، ولی او زِ ما غافل است. کاش میشد چارهای یافت تا دوست داشتنِ دل را به رخِ یار کشید؛ ولی هیچ نمیتوان کرد و سنگینیِ این بار، قلبم را در میانِ واژهها در هم فشردهست و چارهای یافت نمیشود..
مخلصِکلام؛ دلم تورا میخواهد تا برایت بگویم سر تا به پا سمعا و طاعتا دلبرِ مو مشکی..
[بماندبهیادگار/اندراحوالاتِدل]