نامهای مینگارم از برای آن غریبهی آشنا!
نامش غریبهی آشناست ولی برایم از هر آشنایی، آشناتر است زینپس بهتر است آن را صدا کنم آشنایِناآشنا، شاید اینگونه بهتر باشد، کسی که میشِناسمش ولی مبهومالحال بودنش مرا به خلسهی عجیبی مِنبابِ شخصیتش وادار میکند. بگذریم!
بروم سر اصل مطلب، مختصر و کوتاه بگویم؛ کاش میتوانستم غرور را کنار بگذارم، دو کلام حرف بزنم، حالم را برایت شرح دهم.. ولی چه کنم؟ نه من آنم که غرورم را بشکنم نه تو آنی که سر تا به پا گوشِ شنوایِ نجوایِ دلِ خستهام باشی.. به گمانم فاصله رسم روزگار است وَ من! منِ هفده ساله در این درگیریِ قلب و منطق گویا ذرات معلقی هستم که نمیداند به کدام سو پناه ببرد، فقط میدانم ناچارم، ناچار به تحملِ این وضعیتِ غمناک و دشوار، وضعیتی که مبدا آن مشخص و مقصد، مبهم وَ در این راهِ پر فراز و نشیب نخِ دلم به قلبِ آن عزیزِجان گره خورده که خیالِ ما تماماً شده او، ولی او زِ ما غافل است. کاش میشد چارهای یافت تا دوست داشتنِ دل را به رخِ یار کشید؛ ولی هیچ نمیتوان کرد و سنگینیِ این بار، قلبم را در میانِ واژهها در هم فشردهست و چارهای یافت نمیشود..
مخلصِکلام؛ دلم تورا میخواهد تا برایت بگویم سر تا به پا سمعا و طاعتا دلبرِ مو مشکی..
[بماندبهیادگار/اندراحوالاتِدل]
آنچه در نیمهشب رخ داد بیش از آنکه روایت جنگی باشد، روایتِ انتخاب بود.
انتخابی بین ماندن یا رفتن در دل خطری که در سکوتِ نیمهشب شکل گرفت.
او مردی بود که میتوانست بماند در کنار تخت همسر خود که سرطان آهسته آهسته جانش را میخورد، اما وقتی خبر فرود بمب آمد صدای وجدانِ درونش، جسمش را قلقلک میداد که برخیزد و به محل رخداد حادثه برود، میدانست اگر نرود شاید صبحی نباشد؛ نه برای همسرش، نه برای محلهای که خوب بود و نه برای کودکانی که نمیدانستند چند قدم آنسوتر مرگ کمین کرده است.
او رفت، با عشقی که پشت درب بیمارستان جایگذاشته بود، رفت و از جان و عزیزجانش که روی تخت بیمارستان خفته بود گذشت تا به ماموریت خود برسد؛ همان چک و خنثی کردن بمب و مواد منفجرهای که در پشت بیمارستان عمل نکرده بود.
در آن نیمهشب هنگامیکه محله نفسش را حبس کرده بود، آنگاه دیدیم که وطن فقط یک واژه نیست؛ وطن یعنی نیرویِ انتظامی که بیهیاهو خیابان را میبندد، آتشنشانی که با جسمی آماده برای آرامش میآید و پزشکانی که مایهی امید بیماران میشوند در روزهای طاقتفرسا. همه دست به دست هم دادند تا شهر نفهمد چقدر به مرگ نزدیک بوده است و نیمهشب تنها فیلم انفجار نبود، فیلم فداکاریهای بیصدایی بود که در نیمهشب رخ داد و این فیلم روایتِ کسانیست که نامشان در تیترها نیست، اما اگر نبودند هیچ تیتر و ریتم آرامی وجود نداشت، اما انفجار فقط به انفجار بمب و موشک ختم نمیشود، گاهی نیتها نیز منفجر میشود.
وَ در این بین، تلخترین انفجار وقتیست که میبینی کسانی که باید سپرِ وطن باشند، در برابر نفوذ پلید خصم / در مقابلِ آمریکای جنایتکار و رژیم کودککش صهیونیستی چشم فرو بستهاند و بهایِ خیانت به وطن و هموطن را دریافت میکنند و غفلتِ عدهای از مسئولان، کنامِ شیران را به لانهی مارانِ وطنفروش تبدیل کرده است. این درد، دردیست که جانکاهتر از دردِ انفجار است.
دردی جانکاه که هم روحِ مادرانهی وطن را به درد میآورد و هم قلبِ آن هموطن را؛ همانکس که در راهِ آرامش برای خانوادهای دیگر، از مهرِ خانهی خویش گذشت.
مخلصِکلام؛ دیگر وطن را با 'ت' بنویسید زیرا تنهای زیادی در آغوشش جان دادهاند.
بهتاریخِ ۱۸ اردیبهشتِ صفر پنج / اکرانِ فیلم نیمهشب.