دوستان برنامه ریزیم به هم ریخت چون خیلی وقته ایتام ولی هنوزم دیر نشده فقط حفظ یه شعر و معنی کلمات و آرایه های یک درس و یک شعر مونده با خوندن چند درس مطالعات برای امتحان کتبی
بنظرتون تا فردا تموم میشه؟ 🤣
صبح که چشم باز کردم، هوا یه جور عجیبی ساکت بود... نه از اون ساکتا که دل آدم قرص بشه، از اون ساکتیا که انگار دنیا نفسشو حبس کرده تا ببینه بعدش چی میشه. پردههای اتاقم نیمه باز بودن و یه نوار نور بنفش – آره بنفش! – از پنجره میریخت وسط اتاق، مستقیم روی یه بطری کوچیک بلوری که شب قبل روی میز گذاشته بودم.
یه لحظه حس کردم هنوز خوابم، چون بطری شروع کرد آرام لرزیدن، بعدش یه دود نقرهای ازش بیرون اومد و توی هوا پیچید؛ همونجا بود که بوی ادویههای عجیب و جوهر جادو پیچید تو اتاق – بویی که هم ترسناک بود، هم شیرین، یه جورایی آدم رو مست میکرد.
از زیر تخت صدای تقتق کفشهای کسی اومد... ولی هیچکس اونجا نبود. فقط رد نورهایی که مثل مار تو هوا میچرخیدن و زیر پادری میرفتن. بیرون، برج جادوگر مثل یه شکارچی پیر تو مه ایستاده بود، با دیوارهایی که رگههای طلاییشون زیر نور صبحی که معلوم نبود از کجا میاد میدرخشیدن.
پا شدم، پنجره رو باز کردم. نسیمی با ذرات گرد نقرهای زد تو صورتم و صدای آهی خیلی قدیمی اومد از سمت برج:
«هوووم... بالا بیا، شاگرد سپیدهدم...»
دلم خواست بخندم، ولی صدایی تو ذهنم گفت: «نخند… وقتی برج صبحت رو صدا میزنه، یعنی یه چیز قراره عوض بشه.»
کفشهام خودشون کنار در بودن، بندهاشون باز، درست مثل اینکه منتظر بودن من بپوشمشون…
یه قدم که برداشتم، زمین زیر پام لرزید. مثل نفس کشیدن برج!
دیگه مطمئن بودم – امروز، من قرار بود وارد افسانه بشم.
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲¦فور=عزل
صبح که چشم باز کردم، هوا یه جور عجیبی ساکت بود... نه از اون ساکتا که دل آدم قرص بشه، از اون ساکتیا ک
به محض اینکه از در بیرون پا گذاشتم، دنیایی که میدیدم درست مثل یک جادو بود. همهجا پر از نورهای رنگی، درختهایی با برگهای شفاف و گلی که در هوا رقص میزدند. انگار هر چیزی توی این دنیا زندگی میکرد، حتی سنگهای روی زمین؛ اگر خوب گوش میکردی، میتوانستی صدای غنج زدنشون رو هم بشنوی.
وقتی به برج نزدیک شدم، در بزرگش خود به خود باز شد. پایین پلهها موجودی عجیبی ایستاده بود — یه موجود با بالهایی که از یک جادوگر قدیمی الهام گرفته شده بود و چشمانش مثل دو سکهی طلا درخشان بود.
«به خوش آمدی، بینشان!» گفت با صدایی که مثل زنگهای طلا توی هوا میپیچید. «من لورن هستم، نگهبان اینجا.»
دلم تند تند میزد و یادم میاومد که درست توی داستانها، شخصیتها همین حس رو داشتن. «باید به سمت جادو بری؟»
لورن لبخندی زد و بالهاش رو به نرمی تکون داد. «آره، ولی یادت باشه، اینجا خیلی چیزا پنهانه. هر پله یک راز داره.»
پلهها مثل جادهای به فضای نامعلوم ادامه داشت — هر کدوم با دقت و احتیاط کشیده شده بودند و با عطر خوش گلهای نادر پر شده بود. وقتی بیشتر بالا میرفتم، احساس کردم که دنیا در حال تغییر بود. صدای جادوگران، صدای خندههای انسانی و سوسوی نورها جنگل رو پر کرده بود.
به طبقه بالا رسیدم و پس از باز کردن در، یه اتاق بزرگ با دیوارهای چوبی و کتابهایی که به طرز عجیبی میچرخیدند، دیدم. در وسط اتاق، همون جادوگر اعظم با ریشی سفید و عینک گرد نشسته بود، دستانش روی کتابی باز بود که انگار در حال خواندنش بود.
«خوش آمدی، جوان!» گفت و چشمانش مثل نور ماه در تاریکی میدرخشید. «میدانم که آمدهای تا جادو را یاد بگیری…»
گفتم: «بله، ولی میترسم از این رازها.»
او خندید و گفت: «رازها تنهاخنیاگر جادو نیستند. باید یاد بگیری که چطور از آنها عبور کنی و قدرتش رو به کار ببری.»
حس هیجان و ترس تو دلم یکجا جمع شده بود. میخواستم بیشتر از دنیای جادوییاش بپرسم!
«برج چه رازهایی دارد؟»
نگاهش عمیقتر شد. «هر جادوگری در قلبش یک راز دارد. تو هم باید راز خودت رو پیدا کنی.»
این حرفش مثل باد سردی بود که به صورتم خورد. میدانستم که این فقط آغاز یک سفر طولانی و پر از ماجراجوییهای شگفتانگیز است!
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲¦فور=عزل
به محض اینکه از در بیرون پا گذاشتم، دنیایی که میدیدم درست مثل یک جادو بود. همهجا پر از نورهای رنگی
در حالیکه جادوگر اعظم به کتابش نگاه میکرد، احساس کردم که یک نیروی پنهانی به من نزدیک میشود. ناگهان، صدای بلندی فراخورد: «هی! یادت نره که باید رازتو پیدا کنی، یا تو این برج جا میمونی!»
من و جادوگر به سمت صدا چرخیدیم و دیدیم یک موجود کوچک و پشمالو با چشمان بزرگ و درخشان، از زیر میز بیرون آمد. این موجود، یک نوع پادشاه جادویی به نام کودا بود که برای نگهبانی از رازهای برج انتخاب شده بود.
«من قبلا اینجا بودم، ولی حالا وقتم تموم شده!» فریاد کرد. «نمیتونی فقط خلافی کنی و از رازها فرار کنی!»
جادوگر لبخند زد و گفت: «نگران نباش، نوجوان. کودا تو رو به ماجراجوییهای جالبی میبره.»
کودا با اشتیاق نگاهی به من کرد. «بله! باید به اتاق رازها بری. اما باید به یکی از آزمونها پاسخ بدی!"
قلبم تندتر میزد. «آزمون؟ چه آزمونی؟»
«آزمون جادو!» کودا گفت و چشمک زد. «باید نشان بدی که چی میدونی و چطور میتونی با جادو ارتباط برقرار کنی!»
جادوگر گفت: «این آزمون بر اساس صداقت و شجاعت است، و اگر موفق بشی، قادر خواهی بود در دنیای جادو پیشرفت کنی.»
با دلی پر از هیجان و ترس، به سمت در بزرگ اتاق قدم گذاشتم. دربه آرامی باز شد و نور درخشان و رنگارنگی به بیرون میتابید. ماجراجویی جدیدی در انتظارم بود.
درون اتاق، دوتا در چوبی با طرحهای عجیبی دیده میشد. یکی از آنها با درخشش مسحورکنندهای جلب توجه میکرد، در حالی که در دیگر به نظر قدیمی و فرسوده میآمد.
کودا گفت: «تو باید به یکی انتخاب کنی، اما نمیتونی فقط با نگاههات تصمیم بگیری. به صدای درها گوش کن!»
به صدای هر کدام از درها گوش میدادم. صدای در درخشان میگفت: «من تو را به رازهای جادویی میبرم، جایی که رویاها به حقیقت تبدیل میشوند!» در حالی که صدای در قدیمی میگفت: «من تو را به جایی میبرم که حقایق تلخی پنهان است.»
ناگهان، درخشش از در یکی دور شد و انگار صدای باستانی از جایی دور فرا خواند:
«فقط شجاعترین توانست از مانع بگذرد!»
قلبم تند میزد و به فکر فرو رفتم. «کدام را انتخاب کنم؟»
میخواستم انتخابی هوشمندانه کنم. یکی را انتخاب کردم که با امید و شجاعت در ارتباط بود — در درخشان.
وقتی که به در نزدیک شدم، دستانم لرزید. با یک صدای قوی، در باز شد و من به دنیای جدید قدم گذاشتم.
درون اتاق، همهجا پر از نور و رنگ و صداهای جادویی بود. موجودات عجیب و جالب با بالهایی رنگارنگ در حال پرواز بودند و درختان با میوههایی درخشان پر بود. در این سرزمین، هر چیزی امکان داشت!
یکی از موجودات خوشصدا به من نزدیک شد و گفت: «خوش آمدی! اینجا جایی برای یادگیری و کشف رازهاست. آمادهای که خودت رو به چالش بکشی؟»
تمام وجودم پر از انرژی و هیجان شد. میدانستم که این فقط آغاز یک ماجراجویی بینظیر است!
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲¦فور=عزل
نظراتتون و داخل ناشناس ببینم؟؟؟ 😭💞
وای بانو....زانو میزنم جلوش خیلیییی قشنگههههه افرینننن ادامه بدهههه 💘💘💘💘🛐🛐🎀🎀💋
رایکو_
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲¦فور=عزل
در حالیکه جادوگر اعظم به کتابش نگاه میکرد، احساس کردم که یک نیروی پنهانی به من نزدیک میشود. ناگهان
در حالی که موجود خوشصدا به جلو قدم برمیداشت، به من اشاره کرد تا دنبالش بروم. «به ما خوش آمدی! ما در سرزمین جادوگران، گنجینهها و رازهای پنهان داریم. تو امروز سرنوشتت را رقم خواهی کرد!»
دور و برمون پر از موجودات جادویی بود. یک موجود شبیه به سبد خوشبو، در حالی که برگی بزرگ روی سرش داشت، میرقصید. او با صدای ظریف گفت: «این فستیوال جادو است! هر ساله، جادوگران جوان دور هم جمع میشوند تا تواناییهاشون را به نمایش بذارند!»
کودا به من نگاهی کرد و گفت: «امروز تو هم باید دست به کار بشی! یک چالش از تو انتظار داره تا به آزمون نهایی برسی.»
با صدای پرشور، موجود جذبکننده گفت: «آزمون تو این است که چطور میتوانی جادو را با عشق و دوستی ترکیب کنی.»
این حرفش منو به فکر فرو برد. عشق و دوستی؟ به نظرم اینها مهمترین چیزهایی هستند که هر کسی باید بلد باشه!
به دو طرفم نگاهی انداختم و دیدم که چند جادوگر دیگر مشغول آمادهسازی برای آزمون هستند. هر کدام از آنها داشتند یک جادو جالب انجام میدادند. یکی، یک حلقه آتشین خلق کرد که با جادو سرخ و آبی میچرخید. دیگری، با کلمات دشوار، گلهای بزرگ جادویی به وجود آورد که در هوا میرقصیدند.
به صدای موجود خوش صدا بار دیگر گوش دادم: «اولین مرحله این است: باید جادوی خودت را بسازی. از قلبت به بالها منتقل کن، و از عشق و دوستی برای خلق جادو استفاده کن!»
چشمانم را بستم. یادم آمد که چقدر مهم است که محبت و دوستی را در هر کاری که انجام میدهیم، بکار ببریم. همه دوستانم را در ذهنم به یاد آوردم و لبخند زدم.
چند قدم جلوتر رفتم و دستانم را به سمت جلو دراز کردم. برعکس همه بندهایی که باید بسته میشدند، دستانم شروع به درخشش کردند. نور سفید و درخشانی از دستانم بیرون آمد و به شکل یک پروانهی بزرگ و رنگارنگ درآمد.
پروانه در هوا رقصید و بچههای جادوگر دورش جمع شدند. همه با تعجب به نظر میرسیدند.
«اون رو ببینید! چه جادوی زیب...
𝗘𝗿𝗶𝗰𝗮'𝘀 𝗩𝗮𝘂𝗹𝘁^᪲¦فور=عزل
در حالی که موجود خوشصدا به جلو قدم برمیداشت، به من اشاره کرد تا دنبالش بروم. «به ما خوش آمدی! ما د
در اتاق گنجینهها، نور جادوئی به همهجا میتابید و اشیاء درخشان مثل ستارهها در آسمان میدرخشیدند. قلبم به تپش افتاده بود و ذوق کشف رازهای جادو انتظارم را میکشید. گلاکی دستی به سمت یک جعبه بزرگ و قدیمی در گوشه اتاق اشاره کرد و گفت: «اون جا رو ببین! شاید راز اصلی گنجینهها توی اونه!»
با دقت نزدیک شدم. جعبه با سنگنوشتههای عجیب و غریب پوشیده شده بود، و احساس میکردم که صدای جادو درونش گوش میدهد. گلاکی با چشمهایش گفت: «اگه میخوای جعبه رو باز کنی، باید جادویی رو یاد بگیری که تند و درست میکنی.»
شعر دیگری از ذهنم گذشت و با صدای بلند گفتم:
«جادو در دلم، میخواد بشنوه،
چشمهایم را ببندم، حقیقت بشنوه!»
روزنهای روی جعبه باز شد و بویی شیرین و خوشایند در هوا پخش شد. درون جعبه، یک کتاب قدیمی و پراز رمز و راز به رنگ بنفش درخشان بود. گلاکی با شگفتی گفت: «اوه! این کتاب جادوهای فراموششده است! خیلی کمیاب و باارزشه!»
کتاب را با احتیاط برداشتم و به صفحاتش نگاهی انداختم. با هر ورق زدن، تصاویری از جادوهای مختلف، موجودات جادویی و دنیای عجیب و غریب به چشمم میخورد.
«چطور میتونم این جادوها رو یاد بگیرم؟» پرسیدم.
گلاکی با لبخند کنجکاوانهای گفت: «باید عزم و ارادت واقعی رو از خودت نشون بدی و تمرین کنی! هر چقدر بیشتر یاد بگیری، قدرت جادو توی دلت بیشتر میشه!»
مشتاق شده بودم. در تمام طول زندگیام، هیچچیز به اندازهی یادگیری جادو بهم انگیزه نداده بود.
اما ناگهان صدای عجیبی از طرف لبههای اتاق شنیدم. یک سینما آرامش را به هم زد، و دور تا دور دیوارها، سایههایی شروع به شکلگرفتن کردند.
«این چیه؟» گفتم و به گلاکی نگاه کردم. او هم به شدت نگران شده بود.
به سمت سایهها رفتم و با دیدن چهرههای ناشناخته و موجودات جادویی، ترس و هیجان در دل من به وجود آمد.
«ما برای محافظت از این کتاب اومدیم!» یکی از موجودات با صدای بم گفت. «فقط کسی که شجاعت و صداقت رو در دلش داشته باشه، میتونه جادو رو یاد بگیره و از رازها استفاده کنه.»
با این جمله، حس شجاعت تمام وجودم رو پر کرد. آماده بودم با این موجودات روبهرو بشم و ثابت کنم که من هم یکی از جادوگران واقعی هستم!
«بیا! با هم رویات رو دنبال کنیم!» گفتم و به سمت موجودات حرکت کردم. «میخوام ثابت کنم جادو در وجود من زنده است!»