#رمان موج های سرنوشت🌊
#پارت_شصت ویک
از زبان امیر...
صبح زود از خواب بیدار شدم
یکم صبحونه خوردم و سوگندم
بهم گفت که برسونمش کلاس زبان
و رفتم تا حاضر شم و پیراهن ابی
یخی پوشیدم
و ساعتی که دریا برام هدیه خریده بود
و دستم کردم خیلی به دستم میومدش
چند لحظه به ساعت خیره شدم
و چشمای دریا توی ذهنم نقش بست
_ الووو داداش کجایی؟
برات باید سمعک بگیرم فک کنم
+ه.. یچ.. هیچی همینجام
فعلا خودت نیاز بیشتری داری
و با سوگند سوار ماشین شدیم
_ راستی داداش این ساعتت خیلی
خوشگله معلومه از اون گرون هاس ها
حالا.. کی برات خریده که انقدر
سلیقش خوبه
+ اره خیلی ، اینو دریا خانم..
دوستت برام یک چند هفته پیش خرید
به عنوان هدیه..
که دیدم سوگند چشماش چهارتا شد
و بعد لبخند موزیانه ای زد
_ که اینطور پس من چه دوست دست
و دلبازی دارم که برای داداشم ساعت خریده... هومم میگم...
واییی نکنه داداش خبریه؟
انقدر خندیدم که داشتم میترکیدم
+ وای ابجی تروخدا بس کن
اخه چه خبری، همون روزی که گوشی رو
درست کردم برام برای تشکر اینو خرید
فضولی هم بسه اینا مربوط به بزرگتراس
_ وااا همچین میگی انگار من بچم!
+ حالا دیگه دیگه
الانم برو کلاس زبانت دیر شد خدافظ
و اونم با غر غر خدافظی کرد و رفت
و منم بعد ده دقیقه رسیدم و رفتم سوار
اسانسور شدم و دیدم دریا هم
داره میره توی اتاقش و منو دید
_ سلام اقا امیر صبحتون بخیر
+ سلام دریا خانم، صبح شماهم بخیر
حالتون چطوره؟
_ مرسی.. شما خوبین؟
+ ممنون به لطف شما
و لبخندی بهم زدیم و رفت توی اتاقش
و منم مشغول کارام شدم
از زبان دریا...
وقتی صبح امیرو دیدم چشمم افتاد
به ساعتش واییی چقدر به دستش میومد!
حتما خیلی خوشش اومده
و منم با خوشحالی کارامو انجام دادم
ادامه دارد...🍃
🪵 https://eitaa.com/Erkoko
کلی کتاب نخونده کلی فیلم ندیده کلی مسافرت نرفته کلی چای نخورده
و کلی زندگی نکرده دارم 🪐.
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری که این زنگا توی مدرسه میگذره:
:)
:)
:)
📚https://eitaa.com/Erkoko
969.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقیقتی درباره رنگا🤌❤️🩹
•
• https://eitaa.com/Erkoko
•
چیزی که مامانم بعد از باز کردن در اتاقم میبینه، در حالی که سه ساعت جیغجیغ کردم که ساکت باشید میخوام
درس بخونم💆🏻♀.
🎀https://eitaa.com/Erkoko
#رمان موج های سرنوشت🌊
#پارت_شصت ودو
یک ساعت بعد
عمو رحمان(ابدارچی) برام
اسپرسو اورد و منم ازش تشکر کردم
_ ببخشید دخترم میشه من امروز
یکم زودتر برم اخه وقت دکتر دارم
+ اره اشکالی نداره اگه نیازی
چیزی داشتین به من بگین(منظورم پول
بود) که عمو رحمان تشکری کرد و رفت
بعدشم اسپرسو مو خوردم
عاشق بوی قهوه و اسپرسو بودم
کلا یک ارامش خاصی بوش میداد
و رفتم سمت کمد پرونده ها
یه هو دیدم یک چیز مشکی براق داره
اونجا رژه میره و یکم دقت کردم
و دیدم بعلههه سوسکههه!!!
اصلا شانسمو فقط
تازه بالداره!!! واییی
میخواستم جیغ بکشم و جیغای منم
که بنفش! از بچگی از سوسک
بدم میاد البته میترسم خب همه
میترسن ولی الان چه غلطی بکنم من؟!
وایی خدایا کمککک
ولی گفتم الان ابروم میره و سریع
دویدم اومدم از اتاق بیرون
از زبان امیر...
دیدم دریا نفس نفس زنان از اتاقش
اومد بیرون و رنگش پریده بود
+دریا خانم مشکلی پیش اومده؟
که هول شد و گفت
_ عه... چیزه... عمو رحمان نیست؟
+ نه همین نیم ساعت پیش رفتن
گفت که مرخصی گرفتم
اگه چیزی شده بگین من شاید
بتونم کمکتون کنم وحلش کنم
_ اخه... ارهـ.. ی.. ک.. یک
مشکلی پیش اومده
ادامه دارد...🍃
🪐 https://eitaa.com/Erkoko
عمیقادلممیخوادبرگردیمبہدورانیکه
بدونهیچدغدغہای
کنارتلویزیونمینشستیموکارتون میدیدیم .🌛💘
884.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی معلم سر امتحان سوالو برای
بغل دستیت توضیح میده:
🎀
https://eitaa.com/Erkoko
🎀
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی شیرینی خودش یک نوع تراپیه🤌
:)
:)
:)
🍩https://eitaa.com/Erkoko