شهید طهرانی مقدمشهید طهرانی مقدم.mp3
زمان:
حجم:
254.1K
وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ.
محاصرهات را محاصره کن
راه گریزی نیست
بازویت افتاد، آن را بردار
و دشمنت را بزن که راه گریزی نیست
من در نزدیکیات افتادم، مرا بردار
و دشمنت را با من بزن
که اکنون تو آزادی
آزاد آزادی
کشتهها و مجروحینت، مهمات تواند
پس با آنها دشمنت را بزن، راه گریزی نیست
هر پاره ما، نام ما را بر خود دارد
محاصرهات را محاصره کن
دیوانهوار و دیوانهوار و دیوانهوار...
-محمود درویش
گفت: شهربانو خانم! اصل اسم شما چیست؟
گفتم: آقا! اسم اصلی من نباته، نبات شهیدی.
گفت: آقا، امیرالمؤمنین بود؛ من فقط جلالآلاحمد هستم.
جای پای جلال | مهدی قزلی
شیخ ما دلتنگ یار بود.
به خانهی یار رسید.
قدش به پنجره نرسید.
سر خویش برید، زیر پا نهاد و معشوق را تماشا کرد.
تذکرة الاولیاء | عطار نیشابوری
گفتند: «چگونهای؟»
گفت: «نان خدا میخورم و فرمان شیطان میبرم.»
تذکرة الاولیاء | عطار نیشابوری
استذراء
در تمام زندگیات همیشه عاشق کارهای خلاف عادت بودی. این را در کودکیام، آن زمان که بیشتر به خانهی ما میآمدی نفهمیده بودم، اما حالا چرا، خوب میفهمم.
آن روزها توی عالم بچگی با دیدن خالکوبی روی بازوهایت، طوری که انگار بلیط ملاقات مایکل اسکافیلد را برنده شده باشم کیف میکردم. چون هیچوقت در اطرافمان از این چیزها ندیده بودیم و از اینجور آدمها نداشتیم.
وقتی یازده سال پیش اعتیاد را ترک کردی و خواستی دنبالهی زندگیات را در شهری بزرگتر بگیری، خیلیها گفتند بیا و یک مغازه بزن همینجا. میترسیدند برگردی به مواد. اما برنگشتی. نه از توبهات و نه از تصمیمت.
وقتی پنجسال پیش ثروت به دست آوردهات چشم همه را گفت. بعضیها گفتند کارتل موادمخدر راه انداخته. بعضیهای دیگر گفتند آشپزخانهی موادمخدر زده. اما تو به هیچکدام از این حرفها اهمیت ندادی. اهمیت ندادی و از لج آنها ماشینهای مدل بالایت را میآوردی و در شهر چرخ میزدی.
چهارسال پیش بود که عاشق یک دختر دبیرستانی شدی. سیزده سال از تو کوچکتر بود. در بین فامیل حتی یک نفر هم با این وصلت موافق نبود، آن هم بعد از حرفهایی که دربارهاش شنیده بودند. تو اما بیخیال نشدی و تنهایی او را به محضر بردی.
بعد از ازدواجت، وقتی همه گفتند که این دخترک چیتان پیتان خوب نیست مادر بچهات شود، کمی صبر کن تا حساب کار دستت بیاید و بعد چندسال اگر خواستی بچهدار شو. تو اما گوش نکردی و اسم دخترت را نیل گذاشتی.
همین هفته پیش بود که جلوی ما توی بلوار داشتی میرفتی و یکهو با خودت گفتی چرا مسیرم را این همه طولانی کنم. چرخ لندروورت را انداختی روی بلوار و شبیه بازیهای کامپیوتری رفتی آن طرف.
چند ساعت پیش اما آخرینباری بود که خلاف عادت رفتار کردی. بین فامیل ما عمر طولانی یک چیز معمول است. همه تا هفتاد، هشتاد و حتی نود سالگیشان را میبینند. اصلا چیزی به عنوان جوانمرگ نداشتیم. نداشتیم تا امروز ظهر. نداشتیم تا امروز ظهر، وقتی که داخل ماشین زنده زنده سوختی. میدانی پسرعمه، کاش هیچوقت خلاف عادت بودن را یاد نمیگرفتی، کاش هیچوقت لذتش را نمیچشیدی.