eitaa logo
استذراء
34 دنبال‌کننده
94 عکس
80 ویدیو
0 فایل
خاکستریِ خاکستری. استذراء یعنی به سايۀ درخت شدن، پناه گرفتن به کسی یا چیزی.
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های معلمی، خوندن چیز‌هاییه که بچه‌ها آخر امتحانشون می‌نویسن و توی یه لحظه، کل خستگیت رو می‌شوره و می‌بره. خداروشکر که شروع مدارس نزدیکه.
هدایت شده از | نَسک |
___________________ به میثاق حسینوند گفتم باید بیاید باشگاه، باید misagh is join را ببینم. نویسندگی خلاق و مقدماتی را با هم بودیم. کنار متن‌های پر‌تصویرش حالا صدا هم دارد، "مو که از پاکی دلم چی آسمونه ندونم سیچه چینون وام سرگرونه سی چینون وام سرگرونه سر به صحرا بنم از بی هم‌زبونی سخته تهنا مندن و درد زمونه تهنا با درد زمونه دل گرونیم همه جا به هر دیاره ار کویر سهده‌یه ار لاله زاره ار چی اورا ندرای به آسمونم دشت جونم تشنه و بی چشمه ساره دی پوییزم بی بهاره " گفت اگر زمان دست دهد می‌آید. گفتم نخوابد، گفتم "نخواب، بنویس و بیا". گفت از جان مایه می‌گذارد برای نوشتن، برای اینکه پاش به باشگاه نویسندگان مدرسه مبنا برسد. و باشگاه این روزها جای شگفتی است برای من. پر از آدم‌های که از جان مایه می‌گذارند. کارم با هنرجوها تمام است. پر از نگاتیو‌های کوچکم. نگاتیو در عکاسی، فیلمِ نوردیده‌ای است که ظاهر و ثابت شده باشد. صندلیِ نویسندگی خلاق را از اینجا رزرو کنید: https://b2n.ir/d61524 @nnaassk
استذراء
﷽ ___________________ به میثاق حسینوند گفتم باید بیاید باشگاه، باید misagh is join را ببینم. نویسند
این متن برای دو سال پیشه، خوشحالم که پای حرفم و حتی شاید بیشتر از اون ایستادم و جا نزدم. دمم گرم.
همه پنج‌شنبه می‌روند قبرستان، من جمعه. از شلوغی قبرستان خوشم نمی‌آید، حتی قبرستان فامیلی خودمان. حس می‌کنم انگار با پیژامه رفته‌ام وسط بازار. فکر می‌کنم آدم نباید درونیاتش را دم به دقیقه تو سینی جلوی بقیه بگذارد. جمعه قبل یک پیرمرد روستایی را دیدم که از خانه‌‌ی نزدیک قبرستانش بیرون آمد. حتی با عصا هم سخت و آهسته قدم برمی‌داشت. پوستش شبیه گندم‌برشته، تیره و خشک بود و گونه‌هایش بیرون زده. پیراهن سورمه‌ای‌اش به سفیدی می‌زد و کلاه نمدی‌اش به زردی. وقتی از دور دیدمش نتوانستم بگذارم و بروم سر قبر ننه‌ام. به خصوص چون از دهانش صدایی شبیه ناله و شکایت بیرون می‌آمد و با خودم گفتم شاید شبیه ننه‌ی خدابیامرزم آلزایمر گرفته باشد. به من که رسید دست انداخت پشت گردنم و سرم را پایین آورد و صورتم را بوسید. گفت "تو کینی؟" گفتم "نوه‌ی مشهدی امیرحسینم" دوباره صورتم را بوسید. صورتم خیس شد مثل روزهایی که ننه‌ی خدابیامرزم من را می‌بوسید، البته در تعداد بیشتر. از همان موقع خیس شدن گونه‌ام را دوست داشتم. گفتم "اخوی بری سر مزار کی؟" غروب خورشید توی قطره‌‌ آب گوشه‌ی چشمش پیدا بود. دستش را بالا آورد و یک دایره‌ی خیالی دور قبرستان کشید. گفت "همه همونو ز خومن" و صدای هق هق ضعیفش بلند شد. چشم‌های کم رمقش شبیه شیرآبی که خوب بسته نشده باشد شروع به چکیدن کرد.
راست می‌گفت، همه‌ی این اموات از خودش بودند و چقدر خوب که پنج شش‌تای‌شان بیشتر مال من نبود. او زندگی و مرگ همه‌ی این‌ سنگ‌های تراش خورده را دیده بود و فکر می‌کنم آماده بود که دیگر مرگ هیچکس را نبیند. او را گذاشتم و به سمت مزار ننه‌ام رفتم. وقتی به جای خالی کنار سنگ‌قبرش رسیدم دوباره گونه‌ام خیس شد. راستش من اهل پیژامه پوشیدن نیستم اما سینی خنده و گریه‌ام همیشه پر است. راستش من آدم‌های زیادی را نمی‌شناسم ولی از همان یک جای خالی هم می‌ترسم.
(انقلاب ایران) قیام انسان‌های دست خالی‌ای است که می‌خواهند باری را که بر پشت همه‌ی ما سنگینی می‌کند،‌ از میان بردارند؛ بار نظم جهانی را. شاید این نخستین قیام بزرگ بر ضد نظام‌های جهانی باشد؛ مدرن‌ترین و دیوانه‌وارترین صورت شورش. ایرانی‌ها چه رؤیایی در سر دارند؟ | میشل فوکو
هدایت شده از مُحَلِّل
"...ما در این نبرد عاشورایی می‌جنگیم و قطعا قطعا قطعا پیروز و سربلند خارج می‌شویم ان شاءالله..."
شیخ ما دلتنگ یار بود. ‌به خانه‌ی یار رسید. قدش به پنجره نرسید. سر خویش برید، زیر پا نهاد و معشوق را تماشا کرد. تذکرة الاولیاء | عطار نیشابوری
قدیم‌ترها پرچم‌مان سه رنگ بود و برایش این‌طور می‌خواندیم که سبز و سفید و قرمز، سه رنگ پرچم ماست... این روزها اما پرچم‌مان دو رنگ بیشتر ندارد؛ سرخی شهادت و سبز رنگی ظهور. راستش را بخواهید حالا حالاها به سفیدی صلحش نیازی نداریم، حداقل تا نابودی اسرائیل.
فقط خواستم بگم نوکرتم، همین.