eitaa logo
استذراء
34 دنبال‌کننده
94 عکس
80 ویدیو
0 فایل
خاکستریِ خاکستری. استذراء یعنی به سايۀ درخت شدن، پناه گرفتن به کسی یا چیزی.
مشاهده در ایتا
دانلود
آن‌قدر بی‌هویتید که اسم عملیات‌تان را هم از رجز هزار و چهارصد سال پیش پدر ما در جنگ خیبر وام گرفتید که می‌خواند: «من همانم که مادرم مرا حیدر نامید، مانند شیر بیشه‌ام، با چهره‌ای هراس‌انگیز برای دشمن...»
توی خاورمیانه خواب باشی باخت دادی، کلا نباید بخوابی.
بگذار مدام یار اضافه کنند. ما توی فوتسال وقتی تیم مقابل بازیکن پنجم را اضافه یا به اصطلاح پاورپلی می‌کند، بچه‌ها را جمع می‌کنیم و به آن‌ها می‌گوییم که لابد چهار نفر ما از آن‌ها سر بوده‌اند که حالا به بازیکن پنجم رو آورده‌اند. پاورپلی در ۱۰ تا ۱۵ درصد اوقات منجر به تغییر نتیجه‌ی بازی می‌شود اما این‌جا دیگر زمین فوتسال نیست که برنده تغییر کند، نبردی وجودی‌‌ست که یک طرفش شیاطین و طرف دیگرش سربازان خدا قرار دارند و در جایی که خداوند پا به میدان بگذارد، دیگر اعداد معنای خود را از دست می‌دهند چرا که او خداوندی قوی و شکست‌ناپذیر است.
حاج‌محمود کریمی4_5999122452611862136.mp3
زمان: حجم: 6.3M
مداحی‌هایی مثل این مانع از سینه‌زنی باصلابت عزادار می‌شن، چون با جاری کردن اشک و لرزوندن شونه‌ها، دیگه قوتی برای دست‌ها نمی‌ذارن.
دو نفر را ما در همۀ آثار اسلامی داریم که از آن‌ها تعبیر شده است به «ثارَالله»، «ثارَالله». یک معادل درست و کامل فارسی نداریم برای کلمۀ «ثار». وقتی کسی از یک خانواده‌ای به قتل می‌رسد از روی ظلم، این خانواده، صاحب این خون است. این را می‌گویند ثار. حق دارد خون‌خواهی کند، این را می‌گویند ثار. ثار یعنی حق خون‌خواهی، اگر کسی ثارِ یک خانواده است یعنی این خانواده حق دارد دربارۀ او خون‌خواهی کند. دو نفر در تاریخ اسلام، اسم آورده شدند که صاحب خون این‌ها و کسی که حق خون‌خواهی از این‌ها را دارد، خداست. ثارالله یکی امام حسین است، یکی پدرش امیرالمؤمنین؛ «یا ثارَاللهِ و ابنَ ثارِهِ». انسان ۲۵۰ ساله | سید علی خامنه‌ای
استذراء
از امروز دیگر می‌توانم بگویم من هم نویسنده‌ام، به لطف همان دو آفرین.
اولین دورخیزم برای نوشتن را توی نه سالگی انجام دادم. آن روزها از انیمیشن بشنو از نی که شبکه دو پخش می‌کرد خوشم می‌آمد. در ابتدای آن، شخصیتی در حال نوشتن همان عبارت بشنو از نی با خط نستعلیق بود. تحت‌تاثیر آن، من هم یک شب قلم و کاغذ به دست گرفتم و به خانواده اعلام کردم که کسی مزاحمم نشود تا در آرامش بتوانم شعر بگویم. رفتم توی اتاق و در را بستم. سه‌ چهارتا بالش روی هم گذاشتم به عنوان میز و کاغذم را روی آن‌ میز بالشی گذاشتم. از این که خودم را در وضعیت شخصیت بشنو از نی، پشت میز و در حال نوشتن می‌دیدم کیف می‌کردم. آن‌قدر جان کندم تا بالاخره سه مصرع شعر به زبان محلی گفتم. پرت‌و‌پلای محض بود. سینه‌ام را جلو دادم و آمدم توی هال. با لحن شاعرانه و کش‌داری آن را برای خانواده‌ام خواندم. اگر پدرم آن‌جا نبود احتمالا برادرهایم می‌زدند زیر خنده و مسخره‌ام می‌کردند اما وقتی پدرم گفت آفرین و دوباره رویش را به سمت تلویزیون برگرداند، کسی جرئت این کار را پیدا‌ نکرد. از آن به بعد و با جدی‌تر شدن نوشتن در پایه‌های بالاتر، انشا برای من عنوان سخت‌ترین درس را گرفت. همیشه قبل از امتحان‌های انشا به جلز و ولز می‌افتادم که از معلم موضوع انشا را بگیرم یا حداقل راضی‌اش کنم تا موضوع انشا را آزاد بدهد. اگر موضوع را آزاد می‌داد، می‌توانستم از روی کتاب انشایی که داشتم چند صفحه حفظ کنم و توی امتحان بنویسم. کار به جایی رسید که شاگرد اول کلاس، توی کلاس هفتم و به خاطر انشا، پایین‌ترین نمره‌اش که ۱۱ بود را گرفت. این یک‌ها کنار هم، تیر دو شعبه‌ای بودند که قلبم را نشانه رفتند. سال بعد معلم ادبیات‌مان عوض شد. روزهای ابتدایی سال به همان روند گذشت و من از نوشتن فراری بودم. فراری بودم تا روزی که به صفحه ۲۱ نگارش هشتم رسیدیم. آقای هزاریان، معلم ادبیات جدیدمان نمی‌گذاشت انشاها را ببریم توی خانه بنویسیم. پس با رسیدن به آن صفحه گفت بروید توی حیاط مدرسه، هر کدام‌تان یک جا بنشینید و خوب فکر کنید. فکر کنید تا وقتی که چند جمله خوب درباره یکی از موضوعات به ذهن‌تان برسد، آن‌وقت مداد بردارید و شروع به نوشتن کنید. من از بین موضوعات پیشنهادی، شانس را انتخاب کردم. بعد از دقایقی فکر کردن، شروع به نوشتن کردم و مداد خودش می‌رفت و می‌رفت. آقای هزاریان بعد از گذشت نیمی از زنگ ما را صدا زد که برگردیم توی کلاس و انشاهایمان را بخوانیم. رفتم و شروع کردم به خواندن. وقتی به جمله‌ "اگر همان بازیکنی که شوتش به تیر دروازه خورده، به جای آماده شدن برای شادی گل، آماده‌ی توپ برگشتی باشد و برود آن را بزند توی گل، دیگر شانس معنی نخواهد داشت." رسیدم، آقای هزاریان سرش را تکان داد و گفت آفرین. آفرین پدرم نتوانست حس من را نسبت به شعرم عوض کند اما علاقه‌ام را زنده نگه داشت. آفرین آقای هزاریان هم حسم را نسبت به چیزی که نوشتم عوض کرد و هم تایید کرد که راه نوشتن همین است و من هم می‌توانم بنویسم. آخر فکر می‌کردم انشا هم مثل علوم و ریاضی‌ست که بعد از خواندن سوال، جواب خودش سر می‌خورد و می‌آید نوک خودکار می‌نشیند. بعد از آن می‌نوشتم و می‌دانستم که خوب می‌نویسم، اعتماد به نفس پیدا کرده بودم. توی مسابقه نویسندگی مجازی شرکت کردم و برنده شدم و کلی به‌به از مخاطبان گرفتم. توی سال دهم انشایی که نوشتم آفرین را به لب‌های معلم ادبیات سخت‌گیرمان انداخت و بعد یکی از بچه‌ها آن را از من گرفت و برد برای خودش. سال یازدهم معلم ادبیات دیگری انشایم را برای خودش برداشت. تمام این‌ها باعث می‌شد من مدادم را هرچند کم، اما با اطمینان روی کاغذ حرکت بدهم. این روند و نوشتن گهگاه من ادامه داشت تا اسفند ۱۴۰۱. آن روز توی اینستاگرام، استوری یکی از دنبال‌شونده‌هایم را دیدم. پست مدرسه مبنا را استوری کرده بود و نوشته بود شما اگر علاقه‌مندید، الان علاقه‌ی‌تان را دنبال کنید که فردا دیر است و مثل من حسرتش را خواهید خورد. من از حسرت به اندازه‌ی آبگوشت یا حتی بیشتر بدم می‌آمد. پس روی لینک زدم و توی دوره نویسندگی خلاق استاد جوان ثبت‌نام کردم. از اقبال بلند، خانم علیپور استادیارم شد و من را به بهترین شکل ممکن تمرین داد تا توی مسابقه‌های جدی‌تر نفس کم نیاورم. ادامه دادم و توی پیشرفته از خانم زینلی یاد گرفتم، هرچند نزدیک بود جا بزنم اما لحظه اتفاق نظرمان روی "انسان عادت می‌‌کند" نجاتم داد. حرفه‌ای را با خانم عطارزاده و رباط‌جزی فاجعه‌بار شروع و خوب تمام کردم و حالا این‌جایم. رسیده‌ام به نقطه‌ای که دیگر نیازی نمی‌بینم کلاس نویسندگی رفتنم را از بقیه پنهان کنم. رسیده‌ام به نقطه‌ای که می‌توانم بگویم درجا نزده‌ام. می‌توانم بگویم صفر نیستم. از امروز دیگر می‌توانم بگویم کمی از ادبیات و نوشتن بارم است و این هشت صفحه را هم به عنوان سند ضمیمه‌ ادعایم کنم. از امروز دیگر می‌توانم بگویم من هم نویسنده‌ام، به لطف همان دو آفرین.
استذراء
از امروز دیگر می‌توانم بگویم من هم نویسنده‌ام، به لطف همان دو آفرین.
در شرح عکس روی جلد رفاقت مدام آمده: احمد و مهدی / خرداد ۱‌۴۰‌۴ / روستای فلان. با رسیدن به این اسم‌ها یاد صوتی می‌افتم که بعد از پذیرش داستانم، برای دبیر تحریریه فرستاده بودم. از این گفته بودم که شخصیت‌ها را از روی دوست‌ها و هم‌بازی‌های فقیدم ساخته‌ا‌م. از احمد، مهدی و آریا. من شک ندارم اگر قرار بود این بچه‌ها سه ترکه سوار موتور شوند، اسم آن نفر سوم هم آریا می‌بود. در سیاه‌جامگان اسم دو تیم را آورده‌ام: صنعت نفت و فلومیننزه. موقع نهایی‌سازی‌های رفاقت مدام، صنعت نفت به خاطر پنالتی از دست رفته‌ در دقیقه ۹۲، به لیگ‌برتر صعود نکرد. موقع انتشار رفاقت مدام، فلومیننزه با شکست دادن نایب قهرمان اروپا و پرافتخارترین تیم آسیا، در کمال شگفتی به نیمه‌نهایی جام جهانی باشگاه‌ها صعود کرد. این مسئله یکی از همان حرف‌های داستان است. من فکر می‌کنم برخی اتفاق‌ها خیلی پیش از آن‌که رخ بدهند، مقرر شده‌اند و تنها کار ما این است که با قدم زدن در مسیرشان آن‌ها را ظاهر کنیم. شاید این داستان هم یکی از همان اتفاق‌ها باشد.
فیلم ۱-سریال تسخیر عمارت هیل۲-فریادها و نجواها / ۹۱دقیقه ۳-سریال نوجوانی ۴-غلاف تمام فلزی / ۱۱۶ دقیقه ۵-یک تکه نان / ۱۰۰ دقیقه۶-فروشگاه کنار خیابان / ۹۹ دقیقه۷-بوی کافور، عطر یاس / ۹۳ دقیقه ۸-خود زندگی / ۱۱۸ دقیقه ۹-دابه ۳: تسخیر شیطانی / ۱۱۹ دقیقه ۱۰-دابه ۶: بازگشت جن / ۱۵۳ دقیقه ۱۱-حیوانات خطرناک / ۹۸ دقیقه ۱۲-تلقین / ۱۴۸ دقیقه ۱۳-ویریدیانا / ۹۰ دقیقه ۱۴-ماجرای نیمروز ۱‌۹‌۵‌۲ / ۸۵ دقیقه ۱۵-خاطرات یک جتلمن مستاجر / ۷۲ دقیقه ۱۶-از نفس افتاده / ۹۰ دقیقه⭐ ۱۷-بهترین سال‌های زندگی ما / ۱۷۲ دقیقه⭐ ۱۸-چه سرسبز بود دره من / ۱۱۸ دقیقه ۱۹-داستان توکیو / ۱۳۶ دقیقه ۲۰-نور زمستانی / ۸۱ دقیقه ۲۱-ربـکا ۱‌۹‌۴‌‌۰ / ۱‌‌۳۰ دقیقه⭐ ۲۲-آتش درون ۱۹۶۳ / ۱۰۸ دقیقه⭐ ۲۳-خنجاب / ۱۰۴ دقیقه ۲۴-انیمیشن برزرک ۱ / ۷۵ دقیقه ۲۵-سریال ماده سیاه۲۶-شهر اشباح / ۱۲۵ دقیقه ۲۷-دابه ۴: جن‌زدگی / ۱۴۵ دقیقه ۲۸-شغل جدیدش / ۳۰ دقیقه ۲۹-شرلوک جونیور / ۴۵ دقیقه۳۰-گوزن‌ها / ۱۲۶ دقیقه⭐ ۳۱-هزارتوی پن / ۱۱۹ دقیقه ۳۲-سینما پارادیزو / ۱۵۵ دقیقه ۳۳-سریال آخرین پادشاهی ۳۴-بد حرف نزن / ۱۱۰ دقیقه ۳۵-تا سپیده دم / ۱۰۳ دقیقه ۳۶-کریمر علیه کریمر / ۱۰۵ دقیقه ۳۷-اعتراف می‌کنم / ۹۵ دقیقه این لیست به‌روز‌رسانی می‌شود.
کتاب ۱-مدام خواب / ۲۸۸ صفحه ۲-چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم / ۲۹۳ صفحه⭐ ۳-مدام جشن / ۳۲۰ صفحه⭐ ۴-طرز تهیه تنهایی در آشپزخانه عشق / ۱۶۰ صفحه ۵-دوست بازیافته / ۱۱۲ صفحه⭐ ۶-مکبث / ۲۰۸ صفحه⭐ ۷-سم برای صبحانه / ۱۳۱ صفحه ۸-باباگوریو / ۳۶۰ صفحه⭐ ۹-نغمه غمگین / ۱۶۰ صفحه ۱۰-در انتظار گودو / ۱۲۷ صفحه ۱۱-روی ماه خداوند را ببوس / ۱۱۴ صفحه⭐ ۱۲-بهترین شکل ممکن / ۱۱۵ صفحه ۱۳-شب به خیر غریبه / ۴۴۰ صفحه ۱۴-انسان ۲۵۰ ساله / ۴۴۷ صفحه⭐ ۱۵-قلعه مالویل / ۵۸۲ صفحه⭐ ۱۶-گیرنده شناخته نشد / ۶۴ صفحه ۱۷-ایوانف / ۱۰۴ صفحه⭐ ۱۸-مدام رفاقت / ۲۹۴ صفحه⭐ ۱۹-روایت تفکر، جلد اول / ۱۴۲ صفحه⭐ ۲۰-داستان و نقد داستان، جلد اول ‌/ ۵‌‌۵‌۱‌ صفحه⭐ ۲۱-هربار که معنی زندگی را فهمیدم، عوضش کردند. / ۱۶۲ صفحه⭐⭐ ۲۲-رستاخیز / ۷۷۶ صفحه ۲۳-نسل مضطرب / ۳۴۰ صفحه ۲۴- حرفه: داستان نویس ۲ / ۱۹۶ صفحه⭐ ۲۵-کجا ممکن است پیدایش کنم / ۱۶۶ صفحه ۲۶-خصم / ۱۸۶ صفحه ۲۷-گور به گور / ۳۰۴ صفحه ۲۸-آدم‌ها / ۲۵۰ صفحه ۲۹-آرایش دشمن / ۸۹ صفحه⭐ ۳۰-ملال جدول‌باز / ۱۵۶ صفحه ۳۱-مدام وطن / ۲۷۱ صفحه این لیست به‌روز‌رسانی می‌شود.