دو پرنده وجود داشتند...یکی اسمش را دوست نداشت،کلا بدش می آمد.
دیگری عاشق این بود تا هر لحظه اورا صدا کند.اصلا تلفظ اسم او بر زبانش جانی تازه در او میدمید...خوشش می آمد...
پرنده اولی متعجب بود از این کار او...
فقط پرنده دومی دلیل این کار خود را میدانست.ایا او دلیلش را به کسی گفت؟یا نگفت؟هنوز کسی نمیداند...
_ دلنوشته
زنی که کتاب میخواند،به آسانی عاشق نمیشود...او تنها به دنبال همتای معنوی ای است که با جزئیات کوچکش تشابه داشته باشد.
_ داستایفسکی
«چشم نقره ای»
...۳
(اگه یه نفر بیاد که منو نابود کنه... قطعا بعد از من تورو نابود میکنه...این بخاطر این نیست که دوستمی یا نزدیکترین بهم...بخاطر اینه که تو هم ضعیفی...اون به ظاهر اهمیت نمیده...)
ستاره فکرایی به سرش میزد که خودشو آزار میداد...چرا همیشه منتظر یه واقعه بود تا به سیم آخر بزنه؟چرا نباید کسی داخل اون اتفاق کنارش باشه تا حداقل باهاش همدردی کنه؟ اگه کسی هم بخواد باشه...بازم از نظر ستاره اونم بدبخت میشد...این همه تفکر و فکر...بخاطر یه فکر دیگه...یه فکر مسخره...
شاید هیچوقت اون اتفاقات به واقعیت نپیوندن...اما اگه همینطوری اتفاق بیوفته؟
+خب...وقتشه که برم...کاری باری؟
-اینو از تو کتاب روانشناسی خوندی؟
+چی؟
-اینو که بعد این همه بحث در مورد خودکشیم فقط بگی خب خدافظ؟
+اول اینکه خودکش نیست...بیماریه دوم اینکه...خب...دومی رو تو بگو
-میخواستید بروید...چند لحظه...پیش..
+دیووانمان کردی...باشه باهوش... خدافظ؟
-خب مجبورم برم پیش میلو...پس...اره...خدافظ...
درسته که ستاره یه گوشه گیر بود و با کسی کاری نداشت...اما یه خواهر داشت...یه خواهر که با تموم وجودش دوسش داشت...اینقدر دوسش داشت که از خدا خواسته بود در هر صورتی خودش اول بمیره تا مرگشو نبینه...میلو...
میلو هم زیاد علاقه ای نسبت به بقیه نداشت...عجیب هم نبود...البته موقعی که برادرشو میدید اینطور نبود...هی ازش میخواست دستشو بزاره رو سرش... آرامش بخش براش بود؟بنظر میرسه بله...خیلی زیاد...چون ستاره تمام راه مدرسه تا خونه همینکارو میکرد...هیچکسی هم دلیلشو نفهمید...و تنها کسی هم که دلیلشو نپرسید برادرش بود...
------
_ #طلا
https://eitaa.com/BloodyAmuture/1982
من چه گناهی دارم این وسط؟😦😼✨
البته خودمم عاشقشم....