𝙀𝙩𝙚𝙧𝙣𝙞𝙩𝙮
در دل این ظلمتِ جوهری، رنگها مردهاند. سفید، استخوانِ پوسیدهٔ نوریست که روزگاری امید نام داشت. سیاه، نه یک رنگ، که غیابِ مطلقِ هرچه رنگ است. و در این غیاب، من نیز ذره ذره غایب میشوم. مرزهای تنم گم شده. نمیدانم کجا تمام میشوم و از کجا این تاریکی آغاز میشود. شاید مرزی نمانده. شاید من خود، تاریکی شدهام. روح در غلافِ فروپاشیدهاش، به ذراتی بینام بدل شده. و این همان پوچیست: نه رنج، نه لذت، نه بودن، نه نبودن. نیستیِ محض.
#سقوط_بیفرود