موجها میآیند و میروند. من اما ماندهام. روی همین ساحلِ سرد ؛ با انتظاری که در نهایت پوچ است...
قرار بود بمانی، نه؟
قرار بود باران که بند آمد،
چترت را ببندی و برگردی.
اما اینجا دیگر باران هم نمیبارد.
فقط گرد و خاکِ خاطره است
و ردِ پای تو روی تراسِ نمناکِ ذهنم.
دارم یاد میگیرم مثل مه غمگین باشم.
نه مثل طوفان که درخت را میشکند.
مثل مه.
میآیم، همه چیز را سفید میکنم، صداها را میخورم، دنیا را محو میکنم.
و وقتی میروم، هیچکس نمیفهمد کی رفتم.
فقط یک رطوبت سرد روی شیشهٔ اتاق میماند که انگار گریه کرده باشد.