دارم یاد میگیرم مثل مه غمگین باشم.
نه مثل طوفان که درخت را میشکند.
مثل مه.
میآیم، همه چیز را سفید میکنم، صداها را میخورم، دنیا را محو میکنم.
و وقتی میروم، هیچکس نمیفهمد کی رفتم.
فقط یک رطوبت سرد روی شیشهٔ اتاق میماند که انگار گریه کرده باشد.
کاش به جای اینهمه حرف نگفته، فقط کمی باران بودم که ببارم روی شانههایت و تمام شوم، بی آنکه مجبور باشی جوابم را بدهی.
چای سرد شد، سیگار تمام شد، شب رفت، اما خیال تو ماند و من ماندم و این خیالِ سرکش که رهایم نمیکند.