دارم یاد میگیرم مثل مه غمگین باشم.
نه مثل طوفان که درخت را میشکند.
مثل مه.
میآیم، همه چیز را سفید میکنم، صداها را میخورم، دنیا را محو میکنم.
و وقتی میروم، هیچکس نمیفهمد کی رفتم.
فقط یک رطوبت سرد روی شیشهٔ اتاق میماند که انگار گریه کرده باشد.
کاش به جای اینهمه حرف نگفته، فقط کمی باران بودم که ببارم روی شانههایت و تمام شوم، بی آنکه مجبور باشی جوابم را بدهی.
چای سرد شد، سیگار تمام شد، شب رفت، اما خیال تو ماند و من ماندم و این خیالِ سرکش که رهایم نمیکند.
ᴇᴛᴇʀɴɪᴛʏ
آخرِ شب است و او هنوز پشت بوم نشسته. رنگها خشک شدهاند، اما او هنوز خیسِ فکر است. انگار دارد خودش را توی این نقاشی گم میکند، توی این صورتِ بیشباهت به خودش، توی این چشمهایی که انگار مالِ کس دیگریست. شاید دارد کسی را میکشد که روزی بوده و حالا نیست. شاید هم دارد کسی را میکشد که هنوز پیدا نشده. هرچه هست، بوم از او واقعیتر شده و این تلخترین بخشِ ماجراست.