کاش میشد زمان را برگرداند به آن عصرِ پاییزی که پشت پنجره ایستاده بودی و من بیتفاوت از کنارت گذشتم. کاش آن لحظه میفهمیدم این فقط یک عصرِ معمولی نیست، این آغازِ پایانِ ماست. حالا میایستم پشت همان پنجره، به همان خیابان خیره میشوم و با خودم تکرار میکنم: ببخش، ببخش، ببخش. اما خیابان خالیست و تو دیگر از آن رد نمیشوی. صدام در این اتاقِ خالی میپیچد و جوابی نمیآید جز سکوتِ خودم.
همهٔ خاطراتم با تو
رنگ خاکستر دارند.
نه سیاهِ مطلق،
نه روشنِ فراموشی.
یک جایی میانِ سپیدهدم و غروب،
میانِ تلخی و شیرینی،
میانِ ماندن و رفتن.
خواب دیدم همه چیز تمام شد و تو کنارم بودی. گفتی: «تا وقتی من هستم، هیچکس نمیتواند به تو آسیب بزند.»
بیدار شدم و تو نبودی؛ و جهان دوباره سنگین شد.