همهٔ خاطراتم با تو
رنگ خاکستر دارند.
نه سیاهِ مطلق،
نه روشنِ فراموشی.
یک جایی میانِ سپیدهدم و غروب،
میانِ تلخی و شیرینی،
میانِ ماندن و رفتن.
خواب دیدم همه چیز تمام شد و تو کنارم بودی. گفتی: «تا وقتی من هستم، هیچکس نمیتواند به تو آسیب بزند.»
بیدار شدم و تو نبودی؛ و جهان دوباره سنگین شد.