خواب دیدم همه چیز تمام شد و تو کنارم بودی. گفتی: «تا وقتی من هستم، هیچکس نمیتواند به تو آسیب بزند.»
بیدار شدم و تو نبودی؛ و جهان دوباره سنگین شد.
برمیگردم به همان خیابان قدیمی، همان درختهای ردیفی که سایه شان روی صورتمان میافتاد و ما فکر میکردیم این سایه ها تا ابد هستند. حالا درختها هنوز هستند، اما سایه شان روی صورتی میافتد که دیگر مالِ من نیست.
.
آن روزها آسمان یکرنگ بود و ما فکر میکردیم این آبی تا ابد میماند. نمیدانستیم آبی هم گاهی خاکستری میشود، گاهی سیاه، گاهی بیرنگ.