نهِ شهریور چهارصد و پنج🎠: ساعت ۵:۵۸ دقیقه،سرآشپز،یه عالمه زبان خوندن و استرس،۱ ساعت و ۹ دقیقه غیبت راجب جد و آباد دبیرا،بازم زبان،قطعی برق و خواب سر ظهری،دوباره هم یه عالمه زبان،کلاس عالی،بازهم تعریفای اون آدم ده از ده،خوشحالی مامان و بابام و در نتیجه بال درآوردن من،پاستا آلفردو که خودم واسه اولین بار درست کردم و تعریف خواهرم ازش،الانم احتمالا دوباره سرآشپز و میریم واسه فردایی که دوباره استارت برنامه درسیم میخوره،بازی بارسلونا رو هم امشب خواهم دید.
*امروز:۹.۹۰/۱۰
مسافرانی گذرا در میانهی ویرانههای زمان.همان هایی که هر لحظه، تکهای از وجودشان را به جیبِ باد میسپارند و پنداشتهاند که از تکرار روزها، عمرشان را میسازند؛ در حالی که عمر، همان لحظاتی است که در سکوت میان تپشها، با خودشان روبرو میشوند.
-هستی، رقص غبار و نور است در میان ستونهای تاریک ابدیت. و ما، تراشیدگانِ بیهویتِ لحظهای هستیم که در آستانهی غیبی، با تبرِ زمان، در پی حک کردن نام خود بر پیکرهی باد میدویم. اما چه زیباست این بیهودگی! که میان این ویرانهی عظیم و گذرا، ما با چنگ واژهها، تکهای از معنا را از دهان سکوت میرباییم. ما، نه وارثان این جهان، که تنها شاهدان سقوط ستارگان هستیم؛ و این سقوط، خود، اوج بیصدای تمام کمالات است.