منظورتون چیه که تا صحبت از بغل کردن میشه، میگید [ من از بغل خوشم نمیاد و به من دست نزنید ] ؟
بغل جزء دستۀ ضروریاتِ این زندگیه سختگیر و پرماجراست ؛ مثلِ هوا و آب و غذاست عزیزِ من .
این دو تا دستِ گرمِ پیچیده شده و تنِ آسودۀ امن ، فلسفۀ آرومِ عجیبی دارن بغل کن ، بغل بگیر و نزار بغل یخ کنه از زندگی بیفته .
فرض کن تو را در آغوش کشیده باشم اینجا میان ِآغوش تو نمیمیرم که ، نور به قبرم ببارد که عاشق توام .
غَـــريــق ؛
_
لب خشکیده ی ما را نظری کن جانا ، جز لبت بوسه مگر ارزش چیدن دارد ؟
" آدمِامن " همونیه کهبدون هیچترسی شتباهاتترو بهشمیگی وترسِ قضاوتشدن نداری .
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است !
بیقرارم کرده و گفته صبوری بهتر است ، توی قرآن خواندهام ، یعقوب یادم داده است دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است . . .
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است ؛ چای دم کن ، خستهام از تلخی نسکافهها ؛ چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است .
من سرم بر شانهات ؟ یا تو سرت بر شانهام ؟
بگویم زخمم آنقدر عمیق شده که میتوان در آن درختی کاشت ؟
بگویم غمگینم و مرگ کاری نمیکند ؟
جمعه که میشد ، هر چند ساعت یکبار لا به لای تمام شلوغیها ، پردۀ دنیا را میکشید و به سراغم میآمد که از احوالِ متفاوتِ آدینههایم باخبر شود .
لبخندِ نمکیاش را به نمایش میگذاشت و میگفت : میدونی که جمعهها دلنگرونم باید ساعت به ساعت حالتو بپرسم ماهی خانوم .
چشمانِ به ذوق نشستهام را که میدید ، خیالش راحت میشد و باز هم پردۀ دنیا را کنار میزد و به شلوغیها نویدِ آمدنش را میداد .
مراقبههایم را از او یاد گرفتم ، از اویی که در میانِ ازدحام و جار و جنجالِ این ایام ، هنوز هم مهربان بود . . .
حرفهای کوتاه و بلندش را در هالهای از ابهام و دوراهیِ گفتنها و نگفتنها نهاده بود و لب از هم باز نمیکرد که آنها را ادا کند .
او و حرفهای خستهی گِلآلودش را به آغوشِ امنِ آرام دعوت کردم که تلاطمِ درونیاش فروکش کند و کمی از آشفتگیهایش کاسته شود که مبادا سنگ شوند و در گلو بمانند و خفگی خطِ پایانِ این حیات باشد ؛ مبادا اشک شود و بیصدا و ساکن از چشمهایی پایین بریزد که همیشه حرفهای زیادی داشتند و من ، خط به خط همه را میخواندم .
گیسوی بلندِ منِ در بغل را ، پشتِ گوش زدم و گفتم : هیچ چیز را به بعد نسپار عزیزِ من ؛ " بعد " را هیچ احساسِ عمیقی هم جوابگو نیست .
بعد ، بارانِ نادرِ بهاری بند میآید . بعد ، برفِ یکدستِ زمستانی ذوب میشود . بعد ، زمانِ درست ، با پایانِ تلخ روبوسی میکند .
بعد ، آدمهای در انتظار ، ذوقِ بیاندازهشان کور میشود .
بعد ، احساساتِ عمیق به سطح میرسند .
بعد ، گذرِ عمر کیلومتر بر ساعت میشود و همچون اسبِ تیزپا میدود . بعد ، قهوهات یخ میکند و چای از دهان میافتد . بعد، خستگیهای انباشته مداوا نمیشوند . بعد ، دیر خواهد شد . . .