هدایت شده از شماره "۱"
او فریاد زد:《تو اصلا چی هستی؟ اصلا آدمی یا نه؟》با خنده و لحن شعر مانند انگشتم را به چانهاش کشیدم و گفتم:《به من میگن جن عشق من. جنی که الان تشنهی یه قلبه.》و با ولع به جایی که پشتش قلب او قرار داشت نگاه کردم. ناخن تیزم را روی پوستش کشیدم که باعث زخم شدن آن شد و گفتم:《متاسفم عزیزم، ولی پیوند جنها و آدمها خوب نمیشه، بچههاشون عقبمونده میشن.》بعد دیوانهبار خندیدم و از او دور شدم.
دروغ چرا، دلم برایش میسوخت. از قرباینهای قبلیم بیشتر دوستش داشتم شاید حتی عاشقش بودم، اما این سرنوشت من است. سرنوشتی که در آن تنها قلبهای سرخ و خوشمزه نسیب من میشود.
برای عمارت والنست
از طرف شماره "۱"