#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادویکم
تازه نگاهمُ به طرفش سوق دادم ریش هاش بلند شده بود و چند تاری موی سفید داخلِ شقیقه اش پیدا شده بود،یعنی اینقدر دوستم داشت!پس کتک زدنم برای چی بود!یعنی نمایشی الکی بر پا کرده؟یا واقعا دوستم داره؟کم کم سعی کردم خودم پیدا کنم و با مشکلم کنار بیام شاید خدا در این بین نگاهی به دلِ خسته ام کرد و دامنم سبز شد علی که دید کم کم دارم مثل قبل میشیم سفت و سخت به کارش چسبید تا منُ دلگرمتر کنه تازه از حلیم فروختن آمده بودم که احمد با شتاب و نگرانی وارد حیاط شد و با نفس نفس گفت سل...سلام ...ب...بریم دردش گرفته دستم بالا آوردم و گفتم باشه فهمیدم تو برو من الان پشت سرت وسایلم بردارم میام.کیفمُ برداشتم و با صدای بلند مهریُ که تو اتاق خواب بود
صدا زدم
- مهرییی، مهری مهری سریع بیرون اومد و با موهای ژولیده اش گفت هان ننه چیه، ترسیدم از خواب پریدم تند تند گفتم من میرم خونه احمد اینا، آذر دردش گرفته بمون خونه کاچی با برشتوک بپز شب علی که اومد با هم غذا ها بردارین بیارین مهری با آرومش گفت: خیلی خوب باشه دیگه نموندم بقیه حرفش بشنوم و با عجله مسیر خونه احمد در پیش گرفتم آذر هنوز تازه دردهاش شروع شده بود و به درجهی سختش نرسیده بود، مجبورش کردم تو حیاط راه بره تا زایمانش راحت و زودتر بشه آذر دست تو کمر از درد گریه میکرد و همونجور که راه میرفت به جونم
غر میزد
- آخ ننه تو رو به خدا کاری کن،مگه تو قابلگی بلد نیستی ؟ چرا راحتم نمیکنی و باز شروع به هق هق میکرداشک هامُ پاک کردم و دلداریش دادم که آروم باش عزیزم این راهیه باید بری و چاره ای جز این نیست میدونستم چقدر داره دردمیکشه اما باید تحمل میکرد دو ساعت بعدش پروسه زایمانش انجام شد و در میون غش و ضعفهای آذر دختر ریزه میزه اش به دنیا اومدآذر که کامل غش کرده بود و تو این دنیا نبود خودم لباسش رو عوض کردم و بچه زیر سینهاش گذاشتم تا سیر بشه، احمد با دیدنِ دخترش هی اشک به چشماش میدویدولی با سماجت پسشون میزد که مبادا به غرورِ مردونه اش لطمه بخوره.بعد از اینکه خیالش راحت شد مادر و بچه سالم هستن بیرون رفت و ساعتی بعد یه گوسفند چاق و سرحال برای قربانی کردن آمد.علی و مهری هم با کاچی و برشتوک به خونه احمد اومدن و از دیدنِ دخترِاحمد و آذر لبشون یه سره به خنده بود،علی بچه رو بغل کرد و با خنده گفت....
- ببینم خانم خوشگله من الان چی بگم بهت،میگی عمو؟ یا پدربزرگ هان ؟آذر که تازه بیدار شده بود خندید و گفت
- هیچ کدوم میگه آق علی اینجوری هم احترام گذاشته و هم برای خودش دردسر درست نکرده هممون خندیدیم و از گوشت گوسفند کباب درست کردیم و مقداریش به در و همسایه دادیم ولی ته دلِ من یه غم نهفته بود که هر وقت چشمم به علی و نوه ام میفتاد داغِ دلم تازه میشد.خیلی زود خبر به خانوادهی احمد رسید و خودشون رسوندن و مثل پروانه دورِ زینب که اسمه دخترِ احمد و آذر نام گرفت میگشتن،احمد که با قائد چند وقتی بود خیلی رفیق شده بودن برای مهمونای شب نشینی دعوت شده بود و من خیلی معذب بودم از اینکه مجبور بودم گهگاهی در مقابلِ نگاهِ غمگینش قرار بگیرم،علی هم مثل ببرزخمی هی نگاهش بین ما در حال چرخیدن بود،بخاطر نگاه های علی خیلی تواتاق پذیرایی نمیومدم و به اتاق گذشته خودم که الان مطبخِ احمد و آذر شده بودمیرفتم و در تدارک شام کمکشون میکردم،ننه سکینه همینجور که پیازُ خورد میکردگفت نوبتی هم باشه نوبته توئه ماه صنم دست بجنبون نزدیک یه سال شد هاا،پس کی ما بچه ی علی ببینیم ؟سرم پایین انداختم و تمومه غصه های دنیا رو دلم آوار شد، من به این زن چی میگفتم اگه میفهمید دیگه توان باروری ندارم مطمئنا همین لحظه چنان قشقرقی به پا میکرد که بیا و ببین ...چون برام روشن شده بود ننه سکینه همراه با منفعتش رنگش عوض میشه و هر لحظه به یه رنگی درمیاد لبخندی زدم و گفتم
- هر چی خدا بخواد، اول میخوایم از مستاجری دربیایم تا اونموقع هم خدا بزرگه.ننه سکینه نیمچه اخمی بین ابروهای نازکش انداخت و گفت به هر حال از ما گفتن اگه میخوای مردت پایبندِ خونت بشه و سرش به آخور گرم بشه
زودتر بچه ای بیار براش میخاستم جوابش بدم که یه دختر زیبا رو وارد اتاق شد و دنبال استکان میگشت،رو به ننه سکینه گفتم: این دخترِ کی بود؟!ننه سکینه بیخیال گفت دخترِ زهراس از قوم و خیش های صاحبخانه ی احمد ایناست،احمد که رفته بود صاحبخونه اش واسه شب نشینی دعوت کنه دیده مهمون دارن همه رو با هم دعوت کرده.آهانی گفتم اما فکر و ذکرم مشغولِ کاری شد که تو ذهنم آمده بود.نمیدونستم کار درستیه یا نه، اصلا صلاح هست یا نه، اما به چشمای آبی رنگ دخترک که فکر میکردم بیشتر از انجام کارم مطمئن میشدم!
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_هفتادودوم
فقط باید منتظره یه موقعیت خوب میشدم.آخر شب نشینی بود و همه یکی پس از دیگری خداحافظی میکردنُ
به خونه هاشون میرفتن منم داخلِ حیاط در حال شستن ظرفها بودم که قائد از اتاق بیرون اومد و قصد رفتن کرد،از کنارم که گذشت گفت
- خداحافظ ماه صنم،یه لحظه زیر لب گفتم فردا بیا میدون شهر همون پاتوق همیشگیم کارت دارم قائد سری تکون داد و رفت، سنگینیِ نگاه علی رو حس کردم
که از پنجره ی اتاق داشت نگاهم میکرد،بی توجه بهش کارم کردم تا زودتر از این حجمِ ظرف نشسته رها بشم.روز بعد بدون چرخ دستی به طرفِ پاتوق همیشگیمرفتم،اونقدر این چند روز خسته شده بودم که قید آش و حلیم درست کردن رو برای مدتی زده بودم!خودش بود،قائد!...لباسِ مرتب و شیکی به تن کرده بود با اون فوکلِ خوش حالتش راحت میتونست دلِ هر دختریُ به یغما ببره.تا منو دید به طرفم آمد و گفت: سلام خوبی؟اتفاقی افتاده؟ چیزی شده هان؟لبخندی زدم و ماجرا رو براش تعریف کردم، قائد چشمانش اشکی شده بود و با بغضی بزرگ گفت: تووو،تو داری چکارمیکنی با من! من خودت میخواستم حالا آمدی از رنگِ چشمانِ دخترِ دیگه ای برام میگی ؟...بختِ منُ باش...
- قائد اینجوری خیالم از بابتت راحت میشه تو عین بچهم نباشی عینِ برادرمی، قبول کن تا این خانواده نرفتن برم کار و یه سره کنم و قرار مدارها رو بزارم.لجوجانه برای اینکه مقاومت کنه و
اشک هاش نریزن سری تکون داد و گفت هر کار میخوای بکن،وقتی تو چیزی ازم میخوای نمیتونم نه بگم.لبخندی زدم و با خوشحالی مستقیم به خونه ی احمد رفتم تا پیشِ مهمونهای صاحبخانه شون برم.چند روز طول کشید تا قرار مدارها گذاشته بشه و قائد و گلی (اسمِ دختره) همو پسند کنند خانواده خوبی بودن و خواسته ی زیادی از قائد نداشتن همین که سالم و کاری باشه براشون کفایت میکرد. تو این بین علی به رفت و آمدهای وقت و بی وقتم مشکوک شده بود و هی سین جینم میکرد،دلم میخاست تا همه چیز درست نشده حرفی بهش نزنم تا بعدش نگه رفتی قرار مدار با قائد گذاشتی
حالا آمدی ماس مالی میکنی بالاخره همه چیز جفت و جور شد و قرار شد دو روز دیگه ملا بیارن خطبه اشون خونده بشه پیش خودم قرار گذاشتم تا علی از سرکار آمد همه چیز بهش بگم و با هم برای عقدشون بریم اما وقتی علی با عصبانیت وارد حیاط شد فاتحه ی خودمُ خوندم.با ترس و لرز به پیشوازش رفتم تا بقچه ی خالی شده از غذاشُ از دستش بگیرم، از شانس مهری هم رفته بود پیش آذر
و تنها بودم.هر آن احتمال میدادم با عصبانیت به طرفم یورش بیاره و سیلیِ جانانه ای بیخ گوشم بنوازه اما برعکسِ افکارم راه کجکرد و لب حوض رفتُ صورتش آبی زد. نفس عمیقی کشیدم و قدمی جلوتر رفتمُ سلام کردم...
- سلام ...باز این صاحبکار لعنتی سرِ ماه که شد حقوقم کم کرد خدا لعنتشون کنه که حقِ کارگر میخورن.ناخودآگاه لبم به خنده باز شد که علی با اخم نزدیکم شدُ گفت
- چته ماه صنم! چرا میخندی ؟حرف خنده داری مگه گفتم؟لبخندم جمع کردم و سریع گرفتم
- نه نه همینجوری خندیدم، امممم، چون مثل پیرزن ها غر غر میکنی خندم گرفت.علی ابرویی بالا انداخت و به طرف خونه رفت، سیلی آهسته ای به روی لپم زدم و پشت سرش وارد اتاق شدم بعد از اینکه چای تازه دمشُ خورد گفتم
- راستی خبر داری دو روز دیگه عقدِ قائده؟همونجور که کلوچه ای در دهانش میگذاشت گفت
- نه، کیه نامزدش؟چجور یهویی قرار شد عقد کنه؟خیالم راحت که شد عصبی نیست،از شبِ شب نشینیه آذر که اون دختره گلیُ دیدم تا آخرین جلسه ی خواستگاریِ دیروزُ براش گفتم البته با کمی سانسور،بعد از حرفم علی کمی گرفته شد اما حرفی نزد و به کلمه بسلامتی اکتفا کرد.
- تو نمیایی عقدش؟
- نه تو برو من نمیتونم مرخصی بگیرم.دیگه بحث رو کش ندادم و از اینکه ماجرا رو بالاخره بهش گفتم حس خوبی بهم دست داده بود و باری سنگین از روی دوشم برداشته شد. عقدِ قائد هم بین خوشحالی ما تموم شد و قائد همراهِ خانواده گلی به شهرشون رفت تا اونجا جشنی برگزار کنند و برگردن همون جا زندگیشون شروع کنند وقتی خداحافظی میکردیم قائد چنان نگاهِ سوزناکی بهم انداخت که هیچوقت فراموش نمیکنم.رو به بهشون گفتم
- انشاالله خوشبخت بشین، قائد مراقب گلی باش ...
- چشم مراقبشم خیالم که ازشون راحت شد کادومو که یه انگشتر ظریفی بوددست گلی انداختم و ازشون خداحافظی کردم و به خونه برگشتم،از اینکه قائد بالاخره ازدواج کرد و سرسامون گرفت خیلی خوشحال بودم.بچه آذر چهار دست پا میرفت که آذر دوباره حامله شد
و با ویار سختش مراقبت از زینب براش سخت بود بیشتر اوقات خونه ما پلاس بودن و مهری از زینب کوچولو مراقبت میکرد، من سرگرم کار بودم اما همون لحظاتی که خونه بودم با جون و دل از نوه ی قشنگم مراقبت میکردم
🌎آخرین عکسهای 'ملکه فیلها' در کنیا
این فیل که در بیش از شصت سال گذشته در دشتهای ساوو در کنیا سرگردان بود.
بلندی عاج این فیلها به حدی است که به زمین میرسد.
عکاس : وقتی برای اولین بار این فیل بزرگ را دیده در شگفتی فرو رفته است. "پیر و لاغر بود اما آرام و با شکوه قدم پیش مینهاد و راه میرفت، بلندی عاجهایش به اندازهای بود که در وقت راه رفتنش زمین را میخراشید تا او بر آن پا بگذارد."
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
✅فیلم: "پایان جهان در کمپ زامبی"
World Ends at Camp Z [2021]
━━━༺📯༻━━━
🔲🛶₰ژانر:اکشن,ترسناک,مهیج
🔲🛶₰محصول:آمریکا''🇺🇸"
🔲🛶₰امتیاز:5.9از10''⭐️''
━━━༺📯༻━━━
💬 خلاصه داستان: در طول همهگیری روایت شده و در مورد صاحب کمپی است که متوجه میشود شخصی که قرار است زمین خود را به او بفروشد، نیتهای شیطانی در سر دارد. حال او برای جلوگیری از فروش، حقههایی در آستین دارد اما با شورش زامبیها همه چیز تغییر کرده و…
━━━༺📯༻━━━
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱