eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
🌎تنها خانه باقی مانده از طوفان ایکی که در سال ۲۰۰۸ رخ داد خانه معروفی است که گفته می شود در آن چندین مراسم جن گیری انجام شده است! 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎دسرهای خلاقانه یک قناد فرانسوی که با کفش‌های مردانه ست می‌شوند 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه هفته ای میشد که به خونه ی جدید آمده بودیم به استقبال علی رفتم و با نگرانی و عصبانیت گفتم - هیچ معلومه کجایی ؟دلم هزار راه رفت مرد!‌علی آهسته به کناری زدم و گفت - بیخود نگران بودی رفته بودم پیش احمد و بچه هاش دلتنگشون بودم با دلخوری گفتم صبح به من میگفتی میخوای بری اونجا منم میومدم باهات یا زودتر میرفتم با هم برمی‌گشتیم.علی آبی به دستاش زدو گفت: چقدر سین جینم میکنی زن،بیخیال دیگه.به دنبالش رفتم و حوله ای به دستش دادمُ گفتم: شام بیارم برات علی همون جور که آهسته از کنارِ مهری که خواب بود میگذشت و به اتاق خواب میرفت گفت: نه خوردم دلخور به دنبالش رفتم و چارقد از سر باز کردم و گیس موهامُ از هم باز کردمُ یه کم از عطر گلم به خودمُ موهام زدم، هر وقت که میخواستم علیُ تحت تاثیر قرار بدم از این عطر به خودم میزدم،در روزگاری که زن هیچ بهایی به خودش نمیداد و شب از فرط خستگی سرش به بالش نرسیده بیهوش میشد من یه ساعت فقط صرف آراستن و پیراستن خودم میکردم.علی دستش دراز کرد و اشاره کرد تا سرمُ روی بازوش بزارم،رفتم کنارش و با اخم رو برگردوندم. علی تو گلو خندیدُ گفت با دست میزنی با پا پس میکشی! مرحبا عجب منُ هلاک کردی.منوگرفت و به طرف خودش برگردوندم و گفت - میتونم باهات صادق باشم ؟!سرمُ به معنای آره تکون دادم که گفت راستش دلم ...دلم بچه میخواد چند وقته هر عصر سراغِ بچه های احمد و آذر میرمُ کلی باهاشون بازی میکنم امشب دیگه زمان از دستم در رفت دیر شد و آذر نذاشت شام نخورده بیام معذرت میخوام.بغض سختی به گلوم چنگ انداخت انگار میخاست پوست گلومو از هم پاره کنه و بیرون بپره، دستم روی گلوم گذاشتم و به سختی گفتم - من....منم که باید معذرت بخوام نمیتونم تو رو پدر کنم.علی چونه مو گرفت و سرمُ بالا آورد و با ناراحتی گفت شرمنده نباید چنین حرفی به زبون می‌آوردم،این منم که تا عمر دارم شرمنده ی توام نیشخندی زدم و چیزی نگفتم علی یه ساعت موعظه کرد و یه سره از اینکه حرف بیخودی زده معذرت خواهی کرد و وقتی مطمئن شد دلخور نیستم پشتش بهم کرد و خوابید.ولی تازه دردِ من شروع شده بود یه حسی بهم میگفت دارم به آخرهای زندگی با علی میرسم و این جرقه ی،یه شروعِ دیگه است،علی کم کم هوس بچه و بعد زن جدید میکنه و کاملامشخصه که من قادر به تحمل هوو نیستم.بالشتم از قطره های اشکم خیس شده بود اما باز دلم میخواست گریه کنم نمیدونم چه ساعتی مغزم فرمان ایست داد و خواب رو به چشمانم آورد ولی وقتی متوجه شدم آفتاب وسط اتاق بود.از جا بلند شدم موهامُ گیس کردمُ دنبال کارهام رفتم، خداروشکر تو محله ی جدید زود اسم دَر کرده بودمُ از صبح تا شب دنبال مداوا و قابلگی بودم دو سال گذشت،عباس به اجباری رفته بود،آذر یه بچه دیگه سقط کرد و دوباره حامله است اما زندگی منه که رو به سردی رفته آذر مثل همیشه دو روزی یه بار به دیدنمون آمده بود کمی که نفسش بالا آمد با هیجان گفت - ننه واسه آخر هفته عروسیِ پسرِ جیران دعوت شدین،من که نمیتونم بیام ولی تو و علی حتما برین، مهریم بزارین پیش من بیاد دست تنهام احمد رفته ماموریت جیران میشد زن برادرِ ارسلان(نامزد قبلیِ ماه صنم قبل حکیم که قسمت نبودنامزد کنند)چند وقتی بود دلم هوای مسافرت کرده بود و این مراسم عروسی بهانه‌ی خوبی بود تا به روستا بریم. اگه میدونستم با رفتنم آتیش به زندگی خودم میاندازم قلم پام خوردم میشد نمیرفتم!!حیف که آدمیزاد از آینده ی خودش بی‌خبره.علی که به خونه آمد ماجرا رو براش تعریف کردم که استقبال کرد و قرار شد روز چهارشنبه به روستا بریم.چشم روی هم گذاشتیم چهارشنبه شد و به روستا رفتیم و طبق عادت همیشگی که وقتی به روستا میرفتیم به منزل خالیِ ننه بابام می رفتیم و اونجا استراحت میکردیم،صبح زود بیدار شدیم و با کمک هم آب گرم کردیم و داخل حیاط آبی به تن زدیم تا گرد و خاک سفر ازمون دور بشه.موهام شونه زدم و گل زیبایی انتهاشونُ بستم و پیراهنی نویی که به تازگی دوخته بودمُ از بقچه بیرون آوردم و به تن کردم.پیراهنم از جنس ساتن آبی بود که کمرش تنگ و دامنش کلوش میشد و حریرِ زیبایی هم کامل روشُ میپوشوند، چارقد سفید رنگم که حاشیه‌ای سرمه‌ای داشت هم روی گیسوانِ بافته شده ام انداختم و از سرمه ی سنگِ دست سازم به زیر چشمانم کشیدم،کمی هم سرخاب به لبانم زدم که عین یه عروس زیبا و چشم نواز شدم و در آخر از عطر گلم هم به مچ دست و سر شانه ام زدم و از جا بلند شدم تا صدای علی بزنمُ کم کم راهیه عروسی بشیم.علی داخل پذیرایی موهاشُ رو به بالا شونه میزد دلم براش ضعف رفت، با اون لباس محلی و جلیقه‌ی مشی رنگش عجیب برام دلبری میکرد. ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
علی با دیدن من چند ثانیه محوم شد و لبخند به لبانش اومد به طرفم آمد و همونجور که عطرمُ میبویید زیر گوشم گفت - دوستت دارم عزیزم اما به جای اینکه که در دلم قند ِآب بشه حس دلشوره ای به جونم افتاد از وقتی که میخواستیم به روستا بیاییم حالم خوش نبود و دلشوره تنهام نمیگذاشت.دستی بر گونه ی شیش تیغ شده اش نشاندم و دستی به سبیلِ مردانه اش کشیدمُ گفتم: دوستت دارم و بعد از گفتن حرفم ازکنارش رفتم تا زودتر به مراسم برسیم،دوشادوش هم قدم میزدیم و با مردمی که میان راه می‌دیدم خوش و بش میکردیم نگاه حسرت بارِ دختران مجرد و زنانی که با حسد و تنگ نظری به من و علیُ قد و بالاش نگاه میکردن بدتر دلم رو آشوب میکرد،مردان روستا زیاد به خودشون نمیرسیدن و ظاهر تمییز و ساده به مراسم میرفتن اما علی برعکس مثل الماس میون همشون میدرخشید،به خونه ها که بیشتر همه به اسم خونه جیران میشناختمم رسیدیم،جمعیت زیادی تو حیاط جمع شده بودن و دورِ ساز و دهلی ها در حال پایکوبی بودن،باکسانی میشناختیم حال و احوال کردیم و علی از من جدا شد و به گروه مردها پیوست،خواهر و زن داداش هامم تو جمعیت دیدم و کلی باهاشون گپ زدم و گفتم حتما به خونه بابا بیان تا سوغاتی هاشونُ بدم که توران به پهلوم زد و گفت ببین علی آقا چه رقصی میکنه محو علی و رقصش شدم که جیران با هیکل فربه‌اش، اسپند به دست به کنارم اومد و با چاپلوسی شروع به تعارف کرد - ببین کی آمده عروسیِ پسرم،کاش از خدا یه چیز دیگه خاسته بودم ... اونقدر دلتنگت شده بودماا همش دیروز پیش خودم میگفتم کاش ماه صنم بیاد برای عروسیِ پسرم.به لبخندی اکتفا کردم،هیچوقت از این زن خوشم نمیومد همیشه به آب زیرکاهی معروف بود و برای همین خیلی اسمی از شوهر بیچاره‌اش نیست و همیشه اسم خودشه که ورد زبونه همه است. صداش که زدن مجبور شد بره اما قبل رفتن با مظلومی که اصلا به قیافه اش نمیخورد گفت - ببین ماه صنم بعد از مراسم جایی نری کارت دارم باشه.مجبورا سری تکون دادم، وقتی خیالش جمع شد که میمونم به سراغ کارهاش رفت... توران کنار گوشم گفت - ببین ماه صنم از این زن دوری کن بعد از ناهار پا میشی با شوهرت میای خونه ما،چیزی هم گفت میگی یادم رفت تموم باشه چون حس خوبی به جیران و نیتش نداشتم موافقت کردم و بعد از جشن که من چیزی ازش نفهمیدم با علی به طرفه خونه‌ی خدامراد و توران رفتیم تا شب رو اونجا بمونیم.بعد از شام علی ازم خواست تا به خونه بابام بریم و استراحت کنیم.بلند شدم و با هم راهیه خونه شدیم و در کنار هم به خواب رفتیم صبح زود با صدای کلون در از خواب بیدارشدیم،علی خوابالو گفت: کیه اول صبحی نمیزاره بخوابیم در حالی تند تند روسری مو میپوشیدم گفتم: نمیدونم والا برم ببینم کیه در که باز کردم با دیدن قیافه‌ی جیران وا رفتم - سلام خیر باشه جیران خانم؟لبخند مضحکی زد و خودش،خودشُ دعوت کرد،با تعجب زل زده بودم به هیکل فربه و دنبه ای جیران!که چجور کله صبح خودشُ دعوت کرده به خونه به داخل پذیرایی آمد و سرکی به داخل اتاق خواب کشید و گفت – پس کو آقات دلم میخواست قبل رفتنتون ببینمتون و کمی نون تازه بیارم براتون به بقچه‌ی کنارش اشاره کرد که دو سه تا قرص نون داخلش بود، بدون لبخند تشکر سردی کردمُ گفتم.... - والا راضی به زحمت نبودیم این کله‌ی سحر پاشین بیاین اینجا،ما هم هنوز تا شنبه همین جا هستیم.جیران روی دستش زد و گفت - خدا مرگم بده نکنه بد خوابتون کردم مادر،چون که ما زود بیدار میشیم و خواب زیاد کار میبینیم برای همین فکر کردم حداقل تو بیداری و داری صبحونه واسه آقات درست میکنی،نگو خواب بودی نگاه چارقدتم برعکس پوشیدی.اخمی کردم و طعنه و کنایه اشُ نشنیده گرفتم دلم میخواست زودتر دست از سرم برداره تا راحت بشم اما مگه از رو میرفت.علی که با صدای بلند جیران خواب از سرش پریده بود لباس پوشیده بیرون آمد و سلام کرد.جیران تا قد و بالای علی دیدچشمانش برقی زدن و گفت - علیکم السلام ننه، ماشاالله هزار الله اکبر عجب شاخ و شمشادی علی از تعاریف جیران سرخ شد و رفت تا آبی به صورتش بزنه دیدم پا نمیشه بره، مجبورا به طرف مطبخ رفتمُ چای دم کردم،علی به داخل پذیرایی آمد که جیران ازش پرسید - راستی آقا علی چند تا بچه دارین؟صدای علی شنیدم که گفت هنوز خدا صلاح ندونسته بهمون بچه‌ای ببخشه سریع چای حاضر کردم و با پنیرِ محلی که توران داده بود به داخل پذیرایی بردم تا با نون‌های جیران بخوریم و نزارم بیشتر از این جیران با علی تنها باشه.جیران دوباره تکونی به هیکلش فربه اش داد که گوشت های تنش تکون خوردن و گفت ببین ماه صنم چراغه خونه به بچه است، چرا واسش بچه نمیاری
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌جالبه بدونید همه خطوط تلفن ایالات متحده و کانادا در سال 1922 در زمان خاکسپاری الکساندر گراهام بل به احترام او، به مدت یک دقیقه قطع شدند! ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏تصویری زیبا از حمله کوسه‌ها به ماهی‌های نقره‌ای در سواحل مالدیو 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
یادبود اسب دیوانه در تپه های سیاه ایالت داکوتای جنوبی در آمریکا این بنا که ساختش در سال ۱۹۴۸ آغاز شده، روزی به بزرگترین مجسمه جهان تبدیل خواهد شد👌 ✅📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍چینی ها به انگور هم رحم نکردن و قلبیش کردن. چه کاریه آخه؟ 😐 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱