eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.9هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
نبش قبر کردن اجساد در ماه آگوست، از مراسم مذهبی روستای توراجا اندونزی است و ماننه نام دارد. در این مراسم اجساد مردگان شسته و با پوشاندن لباس نو آراسته میشوند، و در روستا گردانده میشوند! 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎شیشه صحرای لیبی این سنگ شیشه‌ی تنها در صحرای شرقی در مرز لیبی و مصر یافت می شود. برخی معتقدند که این سنگها حاصل برخورد دهها میلیون ساله یک شهاب سنگ در این منطقه می باشد . 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خبر فوری
♦️در شب زیارتی آقا اباعبدالله(ع) با ذکر سلامی، زائر حرمش باشیم السلام علی الحسین(ع) و علی علی ابن الحسین(ع) و علی اولاد الحسین(ع) و علی اصحاب الحسین(ع) @AkhbareFori
هدایت شده از خبر فوری
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نفس باد صبا روح فزا می آید پیک وحی است که در غار حرا می آید به محمد ز خداوند ندا می آید ای خلایق همه این طرفه ندا را شنوید گوش های شنوا حکم خدا را شنوید 🔹عید مبعث مبارک باد🎉 @AkhbareFori | khabarfoori.com
هدایت شده از 🚩 تنهامسیرآرامش
🔴 میگم این مسئولینی که دارن دونه دونه و با حساسیت فراوان یکی یکی کانال های ایتا رو باز میکنن یه جوری دارن عمل میکنن که آدم خیال میکنه اینا همیشه انقدر مطالب فضای مجازی براشون مهم بوده! انگار طی این سال ها محکم مقابل تلگرام و واتس آپ و اینستاگرام ایستاده بودن! آقایون مسئول باز کردن کانال ها! 🔺 نترسید توی ایتا کسی روش بمب گذاری و اغتشاش رو آموزش نمیده! 😒 از قدیم ایتا معروف بوده به حسینیه! در واقع اصلی ترین زمین برای مبارزه جنگ نرم علیه دشمن همین ایتاست که ادمین های مومن و قوی و بسیار فعالی داره. اتفاقا اولین جایی که باید باز میکردید ایتا بود. 🔴 آقایون شورای امنیت ملی! شما اگه واقعا نگران امنیت ملی هستید لطف کنید و از این به بعد حساسیت داشته باشید که شبکه های اجتماعی خارجی دیگه باز نشن! اگه غیر از این باشه معلومه همه حرکتاتون بازی و فیلم و نمایش بوده! ✅ لطفا ایتا رو هر چه سریع تر به طور کامل باز کنید.... 🟧 به جمع بزرگ انقلابیون کشور وارد بشید: 👇🏼 http://eitaa.com/joinchat/63963136Ca672116ed5
✅فیلم: "در امتداد مرگ" the Verge of Death [2023] ━━━༺📯༻━━━ ₰ژانر:ترسناک,معمایی,مهیج ₰محصول:اندونزی''🇮🇩" ₰امتیاز:8.8از10''⭐️' ━━━༺📯༻━━━ 💬 خلاصه داستان: نادیا، تنها بازمانده از سرنوشت غم انگیز خانواده اش، با تهدید قریب الوقوع فداکاری پدرش دست و پنجه نرم می کند که با یک زندگی در لبه روبرو می شود. ━━━༺📯༻━━━ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اما شب به داخل خونه یا همون اتاقم و گفت: خبر داری چیشده ماه صنم ؟‌لبخند ی زدم و گفتم بله مبارکت باشه.علی نزدیکم شد و گفت عزیزم این بچه ی تو هم هست، تو هم مادرشی نیشخندی زدم و گفتم خوب باشه،چیزی میخواستی؟!کمی من من کرد و گفت امم ..عا ...راستش کمرِ ثریا درد میکنه دارویی چیزی نداری بهش بدم بهتر بشه به طرف طاقچه رفتم و لیوانی که دارو داخلش بود به سمتش گرفتم بگیر اینو ظهری درست کردم براش بده بخوره بهتر میشه علی میخاست حرفی بزنه اما هی دست دست میکرد راحتش کردمُ گفتم چیزی شده؟نفسشُ پر صدا بیرون داد و گفت: میگم ضرر نداشته باشه یه دفعه براش؟عصبی لیوانُ از دستش گرفتم و از پنجره پرت کردم بیرون و با حرص گفتم بفرما راحت شدی،برو بیرون .علی هاج و واج گفت مگه چی گفتم چرا اینجوری کردی حیفه داروو بی حوصله و بغض دار گفتم: علی تو منُ شمر فرض کردی!یعنی‌ اونقدر بی‌رحمم بخوام به یه بچه آسیب بزنم.آخر هفته علی دست ثریا گرفت و بردش روستا تا چند وقت پیش مادرش بمونه و به قولی جا پای بچه سفت بشه،اما من که میدونستم ثریا به علی خط داده که آره ماه بانو شاید بچمونُ بکُشه الله اکبر،سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم. در حیاط باز کردم که برم داخل خونه،یه دفعه عباس پرید جلوم،دستمو رو قفسه ی سینم فشردمُ گفتم - وا عباس چته ترسیدم عمه.عباس شرمگین سرش پایین انداخت و گفت - عمه جان خیلی وقته میخواستم چیزی بهت بگم اما دیدم شرایطش نیست دندون سر جگر گذاشتم اما الان میخوام حرفِ دلمو بگم.ابرویی بالا انداختم و گفتم: بریم داخل خونه بگو عباس مثل جوجه ای به دنبالم به داخل پذیرایی کوچکم آمد و چهارزانو و خیلی مودب نشست .جانم عمه بگو ببینم چت شده که نانوایت ول کردی اومدی اینجاعباس در حاالی که قرمز شده بود گفت - امیر حواسش به همه چیز عین عقاب هست ناراحت نباش عمه جان، راستش میخوام برام خواستگاری بری، من که جز شما کسیُ ندارم - ای شیطون، ببین چه بزرگ شده که دنبال زن میگرده .با یاد آوریِ ننه باباش چشمانم خیس شدن، زود جلوی خودمُ گرفتمُ گفتم - خوب کی هست این دختر خانم؟عباس با سر به زیری گفت دخترِ همسایه، همدم خانم اسمشه همدم دختر خوبی بود که حدود دوازده سالش بود. - من یه دختره دیگه زیر سر داشتم برات ولی حالا که خودت عاشق شدی برای همدم میرم خواستگاری، فقط تو که زمینت فروختی میخوای دست زنت بگیری کجا ببری؟عباس که از فرط خجالت عین لبو شده بود غرقِ عرق گفت - امیر اجازه داده تا سر و سامون میگیره تو خونه اش بریم زندگی کنیم، کم کم‌ دوباره یه زمینی میخرم عمه ناراحت نباش سری تکون دادم و از فردای اون روز افتادم به دنبال کارهاش،با علی که از روستا آمده بود و همینطور آذر و احمدبه خواستگاریِ همدم رفتیم، پدر و مادر خاکی و خوبی داشت، پدرش کرامت بقالی داشت و وضعشون خوب بود. کرامت که عباسُ میشناخت و میفهمید نانوایی داره کلی از جَنَم و عرضه اش تعریف کرد و اجازه‌ی عقد همدم و عباس رو صادر کرد از روز بعدش با زن کرامت افتادیم تو خرید و کار های عروسی،به ماه نکشیده بود که با ساز و نوا همدم و عباس رو راهیِ خونشون کردیم.البته که برادر ها و آبجی هامو خبر دار کرده بودم و تک و توکی شون واسه ی آبروداری اومده بودن و تمومه فامیل دامادِ طفلی به بیست نفرم نرسید و باز دلم گرفت از دست چنین خانواده ای ولی این بین.نگاه های عاشقانه ی امیر به روی مهری حسابی اذیتم میکرد،درسته امیر پاره تنم بود و عین بچه‌ی خودم بود اما من دلم میخواست مهری فعلا ازدواج نکنه و هوایی نشه و امیر از نظر ظاهری قربونش برم خیلی زیبا نبود نه که بد باشه اما برخلاف مهری که سفید و زیباست، خیلی سبزه با چشمانی ریزه.علی تمومه مدتی که ثریا پیش ننه اش جیران بود وردل من بود و اونقدر کادو و هدیه واسم خرید که باز مثل قبل آتشِ عشقم شعله ور شد.خانومم،زندگیم یه لحظه از زبونش نمیفتاد و مثل اوایل ازدواجمون باهام رفتار میکرد، البته که من میدونستم چون همه چیش ردیفه دلیلی واسه ی ناراحتی نداره و حسابی خوش خوشانشه.دو ماهی ثریا نبود و حسابی بهم خوش گذشت تا اینکه روز پنجشنبه ثریا با جیران ننه اش به خونه ما آمدن، از همون در ورودی چنان ثریا شکمِ نداشتش جلو داده بودانگار که ماهه آخرشه و جیران یه سره میگفت - دخترم مراقب باش بار شیشه داری دخترم مراقبِ نور چشمِ شوهرت باش دخترم .اونقدر گفت که از داخلِ باغچه ام پا شدم و بدون کمترین توجه ایی بهشون به داخل اتاقم رفتم.عصر که علی آمدجیران از راه نرسیده حکم کرد دخترم هوس کباب کرده و تا پیش ما بوده هر شب کبابِ خروس و جوجه خورده الانم بچه‌م دلش خواسته پاشو پاشو برو براش خروسی سر ببر و کباب کن علی که جلوی جیران همیشه زبونش کوتاه بود اطاعت کرد و یه دونه از خروس هامونُ کباب کرد و به سیخ کشید. ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چون داخل حیاط بودن کامل صداشونُ از پنجره میشنیدم. علی موقعه کباب سیخی دست گرفت برای من بیاره که ثریا لب هاشو غنچه کرد و گفت - آقاا من هنوز گشنمه میشه اون سیخ کبابِ دستتو بخورم.جیران هم فوری گفت آره چرا که نشه،ماه صنم اونقدر خانمه که درک میکنه زن حامله یعنی چی؟ هر چند چند سالیه آبستن نشده ولی قبلا از اون شوهرش دو تا آورده دیگه.کامل طعنه و کنایه ای که از جمله ها و لحنش می‌بارید رو درک میکردم.علی ناچار از وسط راه برگشت و سیخ کباب رو به طرف ثریا گرفت، قشنگ میدیدم که خودشم هر چی اون ها اصرار کردن یه لقمه بخور،هیچی نخورد و سگرمه هاش حسابی تو هم بود.موقعه خواب ثریا دست علی گرفته بود که علی دستش کشیدُ و گفت - میرم پیش ماه صنم،تو کنارمادرت باش و در برابر چشمانِ پر از حرصِ ثریا به طرف اتاق من آمد.‌سریع در باز کردم و به داخل خونه دعوتش کردم علی ناراحت و خجول بود اما من با لب خندون باهاش حرف میزدم کاله جوش درست کرده بودم با کشک با مخلافاات سبزی داشتم،سفره پهن کردم.علی سر سفره نشست و با خجالت گفت شرمنده که نشد.میان حرفش پریدمُ گفتم حرفشم نزن شامت بخور عزیزم.علی لبخندی زد و با اشتها شروع کرد به غذا خوردن و نصف غذای منم خوردعلی دیگه تا جیران بود یه سره خونه من می‌اومد و وقتی ثریا اعتراض میکرد میگفت... - ننه ات کنارته دیگه دردت چیه ؟!حسود نبودم و نیتم این نبود که علی رو کلا کاری کنم به ثریا رسیدگی نکنه ولی باز اون هورمون ها و ویژگی های زنانه‌ام باعث میشد دلم اجازه نده علی خیلی پیش ثریا بمونه. چند مدت خونه سرهنگ کارمیکردم میخاستم خرج و مخارج خودمو مهری رو دربیارم و کمی برای خودم پس انداز داشته باشم تابرای پیری و کوریم باشه.از خونه ی سرهنگ بیرون آمدم،حسابی خسته شده بودم، مداوای دخترش خیلی زمان بر شده بود و سرهنگ جز من به هیچ طبیب و پزشکی اعتماد نداشت،وخداروشکر پول خوبی هم بهم به عنوان دستمزد میداد.نزدیک خونه که شدم یه دفعه بازوم کشیده شد و به عقب پرت شدم چون یه دفعه ای شده بود تعادلم از دست دادم و به زمین خوردم،همون لحظه یه اتول (((ماشین کوتاه قدیمی)))این واژه رو قدیمی ها بکار می برند..... که جدیدا زیاد شده بودن تو خیابون ها، بوق بوق کنان نزدیکم شد که سریع وحشت زده خودمُ به کناری پرت کردم.راننده اتول با دعوا از کنارم گذشت،تازه به خودم آمدم و بلند شدمُ لباسم رو تکوندم و کیفم برداشتم که یه زن نقاب زده بهم حمله کرد و شروع کرد به دری وری گفتن.چشمانم دیگه جایی برای باز شدن از فرط تعجب نداشتن، با تعجب و عصبانیت گفتم تو کی هستن زنِ خیره سر که جرات کردی وسط خیابون برای من عربده بکشی و جار و جنجال به پا کنی ؟!زن نقابش که بالا زد بیشتر از پیش تعجب کردم با تعجب و حیرت پرسیدم - گلی، تو اینجا چکار میکنی؟چت شده،بچه هات خوبن؟قائد چطوره؟اسم قائد که آمد مثل مرغ سر کنده جیغ زد - عفریته ی شوم،اسمِ شوهر من سر زبونت نیار!چرا دست از سر من برنمیداری چی از جون من میخوای هان؟ تو چه خورده بُرده ای با قائد داری؟ اگه میخواستیش چرا زنش نشدی هان،شنیده بودم که عاشق سینه چاکت بوده با سیلی که بهش زدم سکوت کرد و با تعجب و عصبانیت نگاه خیره‌اش رو حواله داده بود به صورتم آروم و شمرده شمرده بهش گفتم گلی تو عین خواهر و دخترم بودی،چطور به خودت اجازه میدی هر چی به فکر و ذهنت میرسه رو به زبونت جاری کنی؟ این بار رو نشنیده میگیرم و به هیچکس چیزی از این دیدار نمیگم ولی اگه شورش در بیاری اونوقت نمیتونم سکوت کنم.خجالت نمیکشی قائد عین برادرمه!!!تنه ای بهش زدم و به طرف خونه ام رفتم.زنِ لعنتی دیوونه شده بود.بازوم درد گرفته بود و احتمال میدادم بخاطر برخوردم با جاده زخمی شده باشه.تو حیاط ثریا بود که با خیال راحت روی تختِ زیر درخت لم داده بود و با بادبزن خودشُ باد میزدماه نهم اش بود و حسابی باد کرده بود از احوالاتش معلوم بود که پسری به شکم داره!به من اعتماد نداشت و یه قابله از روستا وَردست خودش آورده بود.هر چی علی گفته بودماه صنم وارد تر و با تجربه تره زیر بار نرفته بود و منو دشمنِ خودش و بچه‌اش فرض میکرد،چه بهتر من که اصلا ناراحت نبودم بلکه خوشحالم بودم.آذر زودتر از ثریا دخترش به دنیا آورد، احمد کم کم به تکاپو افتاده بود تا زمین و خونه بخره چون خونشون کوچک بود و بچه ها نمیتونستن زیاد وول((به معنی چرخیدن)) بخورندو راحت باشند اما کمی پول کم داشت به من چیزی نگفته بودن من بعدها فهمیدم که از عباس پول قرض کردن‌ و یه زمین خیلی بزرگ و ویلایی خریده بود و چند روز بود که در حال ساخت و ساز بود.جیران، دو هفته‌ای میشد با قابله به خونه ی دخترش اومده بود تا واسه زایمانِ دخترش کنارش باشه و حسابی خرج روی دست علی گذاشته بود،