eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.9هزار دنبال‌کننده
42.5هزار عکس
7.1هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
آسمودئوس در ایران باستان | Asmodeus در فرهنگ عامیانه مردمان سرزمین پارس این شیطان به عنوان شیطان خشم شناخته میشود و خیلیها به آن آعشما دوا Aeshma Deva میگویند ، از این موجود در چندین ڪُتب باستان نام برده شده است و میگویند یك شخصیت بنام سارا توسط این شیطان بارها شڪنجه شده است هر بار سارا تلاش ڪرده با یك مرد وارد رابطه شود و زندگیش را تشڪیل دهد این شیطان مرد مورد نظر سارا را ڪُشته است ! به هر حال آسمادئوس از ترسناك ترین شیاطین دنیا در فرهنگ مردمان سرزمین پارس است و میگویند سومین شیطان قدرتمند جهنم میباشد 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
بر اساس یه تئوری ما بیشتر تمایل داریم گهگاه از چار چوب های قوانین اجتماعی خارج شویم و چیز جدیدی را تجربه کنیم 😂🤝‌ ! ‌🌍 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🦋┅❅❈❅┅❅❈❅┅🦋 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌎پری گنجشک تاج ارغوانی با پرهای رنگی بنفش و سیاه بر روی سر از زیباترین گنجشک های جهان که ویژگی منحصر به فرد دارد،این پرنده درفصل تولید مثل رنگ سرش تغییر میکند 😍ᯏ☠🔥 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
احمد خان 14 ساله پسربچه پاکستانی این روزها در فضای مجازی جنجالی شده،این پسر بچه چشمانش را از حدقه بیرون میاورد ... 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
دانشجویان کالج ولزلی یکی از عجیب ترین سنت های جشن فارغ التحصیلی را دارد: فارغ التحصیلان یک حلقه چوبی را در خیابان توپلو به پایین می غلتانند. این سنت ابتدا به عنوان سنتی برای خیرمقدم گفتن به بهار آغاز شد اما خیلی زود به یک سنت یک روزه برای جشن فارغ التحصیلی تبدیل گردید!!! ☠📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
‍ • 🧠👁 ماجرای خوفناک آنابل از سال 1970شروع شد زمانی که یک مادر برای دخترش دُنا که دانشجوری پرستاری بود بعنوان هدیه تولد یک عروسک میخره. از اون زمان دُنا با دوستش آنجی زندگی میکرد و یک ماه از داشتن اون عروسک میگذشت عروسک خیلی زود چهره واقعی خودش رو نشون میده و باعث کابوس این دو دختر میشه... 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
شکل گرفتن رد روم از سال 1991 شروع شد و یك پو رن استار به نام Jack J که به دلیل اختلال شخصیت در کنار پو رن حیوانات را مورد آزار اذیت قرار میداد تأسیس شد ، او اولین بار در صفحه شخصیش یك فیلم به نام انتقام آپلود میکنه در این فیلم یك فرد با لباس گربه شروع به شکنجه و در نهایت کشتن یك فرد بدون دفاع و دست و پا بسته میکنه که پشت فرد آینه نصب شده که روش نوشته شده Redrum و همین دلیل آغاز رد روم میشه ، در اصل رد روم کار خودش رو از سال 1991 اغاز کرده و در سال 2011 کاملا بسته شده اما با بسته شدن اولین رد روم ها چند رد روم جدید آغاز به کار کرد و فرقشون هم در این بود که قدیمیا افراد بیخانمان رو شکنجه و به قتل میرسوندن اما جدیدیا با رضایت نامه خود افراد این کار رو انجام میدهند ؛ حالا میگید چرا یه نفر رضایت میده که به این شکل شکنجه بشه و بعد بمیره ؟ دلیلش پول بسیار زیاد هست که بعد از مرگشون به خانوادشون داده میشه 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از اون جایی که منم تحویلشون نمیگرفتم بیشتر سر لج افتاده بود و با گیر دادن به علی میخواست منو بچزونه!نیمه های شب بود که صدای جیغِ ثریا به هوا رفت و علی سراسیمه به طرف اتاقِ ثریا پرواز کرد! مثل اینکه بالاخره دردش شروع شده بوداز ساعت دو شب ثریا در حال درد کشیدن بود تا یازده ظهر صدای گریه‌های جیران که آه می‌کشید و ثریا رو صدا میزد کامل شنیده میشد و گاهی منو‌ نفرین میکرد که دلم سیاه بوده و برای دخترش آه کشیدم و جادو جنبلش کردم علی با صورتی برافروخته از اضطراب وناراحتی صدام زد، بیرون رفتم و رو به علی گفتم بله چی شده؟!علی با حالت زاری التماس وار گفت خواهش میکنم بخاطر من برو داخل اتاق و کمکش کن هم خودش و هم بچه اش دارند تلف میشن این قابله چیزی بارش نیست و به زودی کاری دستمون میده.نفس عمیقی کشیدم و دودل به اتاقی که مال ثریا بودنگاه کردم که با فریادی که جیران سرداد ترسیدم گفت یا حضرت زهرا دخترم مُرد فوری به داخل اتاق رفتم قابله که معلوم بود چقدر ناشی هست مستاصل به ثریا نگاه میکرد و هی الکی به قولی کاسه جای قابلمه میگذاشت.جیران از بس به سر و صورتش چنگ زده بودپریشان و بی حال کنار رختخوابِ ثریا افتاده بود، بدتر از همه حالِ ثریا بود که خونریزی شدیدی پیدا کرده بود و بچه گیر کرده بودُ در حال خفه شدن بود.سریع پایین پای ثریا نشستم و قابله ی هاج‌و واجُ به کناری هول دادم . بعد از نیم ساعت صدای گریه ی بچه بلند شد و صحیح سالم به دنیا آمد همون طور که حدس زده بودم یه پسر تپل و بامزه نمیتونم بگم اون لحظه که بچه‌ی هووی خودم رو میشستم و لباس تنش میکردم چه حالی داشتم تمومه حس های خوب و بد یک جا به قلبم هجوم آورده بودن و اونقدربی‌رحمانه به قلبم فشار میاوردن که حس میکردم الان قلبم متلاشی میشه .تازه به یاد ثریا افتادم که بیهوش شده بود و جانی در تنش نمونده بود.قابله نزدیکم آمد و گفت: خدا خیرت بده، پنج ساله قابلگی کردم ولی امروز خیلی عاجز شدم اگه تو نرسیده بودی حتما هردوشون تلف میشدن بگو چه اتفاقی افتاده بود؟نگاهی چپکی حواله اش کردمُ گفتم - مطمئنی پنج سال قابلگی کردی؟ بند ناف دور سر بچه پیچیده بود و چون لگن ثریا کوچک بود هر دو تو خطر افتادن،حالا در عوض سین جین کردنمک به جیران و ثریا برس بیرون رفتم و به علی که چشمه ی اشکش روان شده بودنگاه میکردم،پس صدای پسرشُ شنیده بود، علی به طرفم آمد و روی دست هام بوسه زد - ممنونم ماه صنم ممنونم که کمکمون کردی با بغض گفتم برو گوسفندی قربونی کنی هم برای شازده پسرت و هم برای اون زن بی نوا که غش کرده علی با شور و شعف گفت: چاکرر همشونم هستم.صدای شکستن دل مگه چجوریه،من صدای شکستنِ دلمو راحت شنیدم، مثلا میخوست با این جمله چی رو به رخ من بکشه.به داخل اتاقم رفتم اما باز هم حسُ حالم خوش نبود، آماده شدم و به طرف خونه‌ی احمد حرکت کردم حداقل اونجا با بچه ها سرگرم میشدم و فکر و ذکرم کمترمی شداز شانس من احمد خونه بود و وقتی فهمید نورِ دیده علی به دنیا آمده بود همه رو بسیج کرد برگردیم خونه ی ما،دوباره دست قد و نیم قد های احمدُ که نوه های خودمیشدن رو گرفتیم و راه آمده رو برگشتیم، احمد یه قوچ خرید تا به یُمن تولدِ برادرزاده اش قربونی کنه، دخترهام حالم درک میکردن و فقط بخاطر احمد به خونه آمدن و لحظه ای گره ابروشون باز نشد،جیران که دل و جگر کبابی کرده بود و خودش خورده بود و به خورد دخترش داده بودجون گرفته بود و راه به راه تو حلق این و اون اسفند دود میکرد،به شب نرسیده خانواده‌ی علی هم آمدن و جای سوزن انداختن نبود و مهمون ها به خونه منم آمده بودن،ننه سکینه عمدا هی حرفهایی میزد که قلبم درد بگیره و اشک تو چشمانم جولون بده، اما من به خودم قول داده بودم کم‌نیارم و از الان خودمُو ضعیف جلوه ندم،اسم پسر علی،حسین نام گرفت و چه کادو هایی که از فامیل دو طرف نگرفت!جیران که دیگه اصلا روی زمین نبود و تو آسمون پرواز میکرد، مهری هی ریز ریز میخندید و ادا و اطوارِ جبران رو در میاورد برامون.بالاخره شب نشینی ها تموم شد و بعد سه چهار روز همه به خونه هاشون برگشتن به جز جیران که تا چهل روز ور دل ما مونداینقدر تنبل بودن آروغ بچه نمیگرفتن و بچه‌ی بی‌نوا صبح تا شب ونگ میزد و آروم نمیگرفت، علی که صدای گریه ی جگر گوشه اش بی تابش کرده بود یه لنگ پا از این ور اتاق به اون‌ور اتاق میرفت و کلافه بود.آخر دلم طاقت نیاورد و به اتاق ثریا رفتم،که جیران عین ببر زخمی غرید - چیه آمدی با چشمان وزغیت ببینی بچه ام داره تلف میشه.بدون ذره‌ای توجه بهش بچه رو از دست ثریا گرفتم و به شکم روی پام خوابوندم و آروم به میان دو کتفش ضربه زدم که آروغ گنده‌ای زد و آروم شد و چند دقیقه بعدش خوابید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا