دانشجویان کالج ولزلی یکی از عجیب ترین سنت های جشن فارغ التحصیلی را دارد: فارغ التحصیلان یک حلقه چوبی را در خیابان توپلو به پایین می غلتانند. این سنت ابتدا به عنوان سنتی برای خیرمقدم گفتن به بهار آغاز شد اما خیلی زود به یک سنت یک روزه برای جشن فارغ التحصیلی تبدیل گردید!!!
☠📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
• 🧠👁 ماجرای خوفناک آنابل از سال 1970شروع شد زمانی که یک مادر برای دخترش دُنا که دانشجوری پرستاری بود بعنوان هدیه تولد یک عروسک میخره. از اون زمان دُنا با دوستش آنجی زندگی میکرد و یک ماه از داشتن اون عروسک میگذشت عروسک خیلی زود چهره واقعی خودش رو نشون میده و باعث کابوس این دو دختر میشه...
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
شکل گرفتن رد روم از سال 1991 شروع شد و یك پو رن استار به نام Jack J که به دلیل اختلال شخصیت در کنار پو رن حیوانات را مورد آزار اذیت قرار میداد تأسیس شد ، او اولین بار در صفحه شخصیش یك فیلم به نام انتقام آپلود میکنه در این فیلم یك فرد با لباس گربه شروع به شکنجه و در نهایت کشتن یك فرد بدون دفاع و دست و پا بسته میکنه که پشت فرد آینه نصب شده که روش نوشته شده Redrum و همین دلیل آغاز رد روم میشه ، در اصل رد روم کار خودش رو از سال 1991 اغاز کرده و در سال 2011 کاملا بسته شده اما با بسته شدن اولین رد روم ها چند رد روم جدید آغاز به کار کرد و فرقشون هم در این بود که قدیمیا افراد بیخانمان رو شکنجه و به قتل میرسوندن اما جدیدیا با رضایت نامه خود افراد این کار رو انجام میدهند ؛ حالا میگید چرا یه نفر رضایت میده که به این شکل شکنجه بشه و بعد بمیره ؟ دلیلش پول بسیار زیاد هست که بعد از مرگشون به خانوادشون داده میشه
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_نودوسوم
از اون جایی که منم تحویلشون نمیگرفتم بیشتر سر لج افتاده بود و با گیر دادن به علی میخواست منو بچزونه!نیمه های شب بود که صدای جیغِ ثریا به هوا رفت و علی سراسیمه به طرف اتاقِ ثریا پرواز کرد! مثل اینکه بالاخره دردش شروع شده بوداز ساعت دو شب ثریا در حال درد کشیدن بود تا یازده ظهر صدای گریههای جیران که آه میکشید و ثریا رو صدا میزد کامل شنیده میشد و گاهی منو نفرین میکرد که دلم سیاه بوده و برای دخترش آه کشیدم و جادو جنبلش کردم
علی با صورتی برافروخته از اضطراب وناراحتی صدام زد، بیرون رفتم و رو به علی گفتم بله چی شده؟!علی با حالت زاری التماس وار گفت خواهش میکنم بخاطر من برو داخل اتاق و کمکش کن هم خودش و هم بچه اش دارند تلف میشن این قابله چیزی بارش نیست و به زودی کاری دستمون میده.نفس عمیقی کشیدم و دودل به اتاقی که مال ثریا بودنگاه کردم که با فریادی که جیران سرداد ترسیدم گفت یا حضرت زهرا دخترم مُرد فوری به داخل اتاق رفتم قابله که معلوم بود چقدر ناشی هست مستاصل به ثریا نگاه میکرد و هی الکی به قولی کاسه جای قابلمه میگذاشت.جیران از بس به سر و صورتش چنگ زده بودپریشان و بی حال کنار رختخوابِ ثریا افتاده بود، بدتر از همه حالِ ثریا بود که خونریزی شدیدی پیدا کرده بود و بچه گیر کرده بودُ در حال خفه شدن بود.سریع پایین پای ثریا نشستم و قابله ی هاجو واجُ به کناری هول دادم . بعد از نیم ساعت صدای گریه ی بچه بلند شد و صحیح سالم به دنیا آمد همون طور که حدس زده بودم یه پسر تپل و بامزه نمیتونم بگم اون لحظه که بچهی هووی خودم رو میشستم و لباس تنش میکردم
چه حالی داشتم تمومه حس های خوب و بد یک جا به قلبم هجوم آورده بودن
و اونقدربیرحمانه به قلبم فشار میاوردن
که حس میکردم الان قلبم متلاشی میشه .تازه به یاد ثریا افتادم که بیهوش شده بود و جانی در تنش نمونده بود.قابله نزدیکم آمد و گفت: خدا خیرت بده، پنج ساله قابلگی کردم ولی امروز خیلی عاجز شدم اگه تو نرسیده بودی حتما هردوشون تلف میشدن بگو چه اتفاقی افتاده بود؟نگاهی چپکی حواله اش کردمُ گفتم
- مطمئنی پنج سال قابلگی کردی؟ بند ناف دور سر بچه پیچیده بود و چون لگن ثریا کوچک بود هر دو تو خطر افتادن،حالا در عوض سین جین کردنمک به جیران و ثریا برس بیرون رفتم و به علی که چشمه ی اشکش روان شده بودنگاه میکردم،پس صدای پسرشُ شنیده بود، علی به طرفم آمد و روی دست هام بوسه زد
- ممنونم ماه صنم ممنونم که کمکمون کردی با بغض گفتم برو گوسفندی قربونی کنی هم برای شازده پسرت و هم برای اون زن بی نوا که غش کرده علی با شور و شعف گفت: چاکرر همشونم هستم.صدای شکستن دل مگه چجوریه،من صدای شکستنِ دلمو راحت شنیدم، مثلا میخوست با این جمله چی رو به رخ من بکشه.به داخل اتاقم رفتم اما باز هم حسُ حالم خوش نبود، آماده شدم و به طرف خونهی احمد حرکت کردم حداقل اونجا با بچه ها سرگرم میشدم و فکر و ذکرم کمترمی شداز شانس من احمد خونه بود و وقتی فهمید نورِ دیده علی به دنیا آمده بود همه رو بسیج کرد
برگردیم خونه ی ما،دوباره دست قد و نیم قد های احمدُ که نوه های خودمیشدن رو گرفتیم و راه آمده رو برگشتیم، احمد یه قوچ خرید تا به یُمن تولدِ برادرزاده اش قربونی کنه، دخترهام حالم درک میکردن
و فقط بخاطر احمد به خونه آمدن و
لحظه ای گره ابروشون باز نشد،جیران که دل و جگر کبابی کرده بود و خودش خورده بود و به خورد دخترش داده بودجون گرفته بود و راه به راه تو حلق این و اون اسفند دود میکرد،به شب نرسیده خانوادهی علی هم آمدن و جای سوزن انداختن نبود و مهمون ها به خونه منم آمده بودن،ننه سکینه عمدا هی حرفهایی میزد که قلبم درد بگیره و اشک تو چشمانم جولون بده، اما من به خودم قول داده بودم کمنیارم و از الان خودمُو ضعیف جلوه ندم،اسم پسر علی،حسین نام گرفت و چه کادو هایی که از فامیل دو طرف نگرفت!جیران که دیگه اصلا روی زمین نبود و تو آسمون پرواز میکرد، مهری هی ریز ریز میخندید و ادا و اطوارِ جبران رو در میاورد برامون.بالاخره شب نشینی ها تموم شد و بعد سه چهار روز همه به خونه هاشون برگشتن به جز جیران که تا چهل روز ور دل ما مونداینقدر تنبل بودن آروغ بچه نمیگرفتن و بچهی بینوا صبح تا شب ونگ میزد و آروم نمیگرفت، علی که صدای گریه ی جگر گوشه اش بی تابش کرده بود یه لنگ پا از این ور اتاق به اونور اتاق میرفت و کلافه بود.آخر دلم طاقت نیاورد و به اتاق ثریا رفتم،که جیران عین ببر زخمی غرید
- چیه آمدی با چشمان وزغیت ببینی
بچه ام داره تلف میشه.بدون ذرهای توجه بهش بچه رو از دست ثریا گرفتم و به شکم روی پام خوابوندم و آروم به میان دو کتفش ضربه زدم که آروغ گندهای زد و آروم شد و چند دقیقه بعدش خوابید.
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#صنم
#قسمت_نودوچهارم
سر جاش گذاشتمش و رو به ثریا گفتم هنر فقط زاییدن نیست،بزرگ کردنش هنر بزرگتریه، هر وقت به بچه شیر میدی آروغش بگیر تا نفخِ شکمش گرفته بشه
و بچه رو اذیت نکنه منتظر جوابم نشدم
و به اتاقم رفتم و راحت گرفتم خوابیدم.علی سعی میکرد وقت برای منم بزاره اما اونقدر شور و ذوق واسه پسرش حسین داشت که اگه میخواستم وقت نمیکرد،گاهی بغلش میکرد میآوردش پیش من، تا مثلا بگه بچه تو هم هست،منم براش لباس میخریدم و باهاش بازی میکردم.یه روز که با علی و حسین که بغل من بود روی تختِ داخل حیاط نشسته بودیم گلی زن قائد به داخل حیاط آمد، چون در حیاط همیشه باز بود.همینجور که چشمش به من افتاد شروع کرد به کولی بازی و هوچی گری
ای خداا،این زنِ عفریته گردنبندمُ دزدیده،خودم با چشمان خودم دیدم از تو خونه ام برش داشت.حق من خوردن نداره، شوهرم روز تا شب کار میکنه این زن حق زحمتکشی شوهر و بچه هام دزدیده علی و من مات و مبهوت به گلی نگاه میکردیم و اصلا نمیتونستیم،حرف هایِ گلی رو هضم کنیم علی زودتر به خودش آمد و با تشر گفت چی میگی ضعیفه بساطتت رو جمع کن بزن به چاک،رو که نیست.همین جور در بازهه میزنی میایی تو حسین با شنیدن سر و صدا گریه میکرد به طرف ثریا رفتم که بیرون آمده بود و بچه رو بهش دادم که با یه چشم غره بچه رو از دستم قاپید.هنوز علی و گلی یکی به دو میکردن که قائد و پسر بزرگش بدو بدو و نفس زنان خودشون رسوندن،قائد با رویی خجل دست گلی کشید و بهش تشر زد که خفه بشه و رو به علی گفت شرمنده بخدا بار اولش نیست زده به سرش و هر روز پاچه یکی میگیره، در و همسایه از دستمون عاصی شدن،امروز بچه ها نبودن که زده آمده اینجا شرمنده به خدا قسم علی دستی به بازوش زد و گفت دشنمت شرمنده اشکال نداره انشاالله خدا خودش به همه کمک کنه.قائد جلو آمد و رو به من گفت: ماه صنم،تو به همه خیررسوندی جز من،این زنی هست که برام لقمه گرفتی بیا خونه زندگیم ببینش
حرفی نداشتم بگم و سکوت کردم،گلی که معلوم بود از قائد میترسه جیک نمیزد و ساکت و پر از خشم نظاره گر بود، حالا که دقیق به گلی نگاه میکردم متوجه شدم چقدر شکسته شده و زیر چشمانش گود رفته و دیگه از فروغ و برق چشمانِ زیباش که دل عام و خاص میبرد خبری نیست! و لاغر تر شده، خیلی ناراحت شدم و کلا روزم خراب شد.علی و قائد چند دقیقه با هم حرف زدن و بعد قائد دستِ زن وبچه اشُ گرفت و رفتن،غمگین و پکر روی تخت نشستم که علی سیبِ سرخی به طرفم گرفتُ گفت: چی شده چرا اینقدر پکر و گرفته شدی ؟سیبُ از دستش گرفتم و عطرِ بی نهایت خوبشُ
با تموم وجودم بوییدمُ گفتم
- قبلا گلی همینجور بی دلیل بهم تهمت و افترا زده بود، پیش خودم میگفتم چرا اینجوری شده تا اینکه امروز قائد با حرف هاش بهم فهموند گلی خیلی وقته مریض شده، خودتم که شنیدی چی میگفت،کاش میبردش پیشِ پزشکِ حاذقی علی نفسِ عمیقی کشید و همونجور که به پشتیِ تخت تکیه
میداد گفت.قائد وقتی میرفتن گفت
که خیلی وقته پیش همه نوع طبیب و پزشکی بردش اما فایده نداشته و بدتر شده،بهش پیشنهاد دادن گلی ببرن دارالمجانین ولی بخاطر بچه هاش قائد قبول نکرده.آهی کشیدم و گفتم: بیچاره بچه هاش .علی پُکی به قلیون کناردستش زد و گفت نگران نباش قائد رفته خواستگاریِ یه دختر دیگه و به زودی زن میگیره تا مراقب بچه هاش باشه.پوزخندی زدم و سکوت کردم، چی میشد گفت، به بهانهی مریضیِ گلیِ بیچاره و بچه ها زن میگیره و مطمئنا اوضاع بچه ها بدتر از پیش میشه تا چند وقت تو فکر گلی بودم تا اینکه با رفتار های جدید ثریا کامل حواسم از اون ها پرت شد. ثریا به حسین که چهار پنج ماهش بود یه روز در میون ادا در میاوردُ
شیر نمیداد یا بچه رو ول میکرد و به دنبال کار هاش میرفت و بچه بیچاره از فرط گریه بیحال میشد، گاهی که زودتر از سر کار میاومدم متوجه میشدم.حسین ساعت هاست به امان خدا رها شده و ثریا دنبال کار های خودشه، علی هم متوجه کار هاش شده بود و بهش اخطار داده بود که مراقبِ حسین باشه اما انگار نه انگار!بیشتر هم مقصر رفت و آمدهای وقت و بی وقتِ جیران بود که هر وقت میاومد پشت سرش صدای داد و بیدادِ علیُ ثریا بلند میشد، کج دار و مریز گذشت تا اینکه علی بهم گفت وسایلم جمع کنم تا به روستای ثریا و خانوادهام بریم و آب و هوایی عوض کنیم که صد البته بیشتر بخاطر پافشاری های ثریا بود که میگفت دلتنگِ خانوادهاش شده،منم خیلی وقت بودسری به خانوادهام نزده بودم از خدا خواسته وسایلم جمع کردم تا روز بعدش صبح خروس خون حرکت کنیم،ولی نمیدونستم این سفر چه اتفاق مهمی رو برام رقم میزنه.