🪼حرف های ترسناکی که بچه ها گفتن:
وقتی خواهرم 4 ساله بود، یک روز صبح با ظاهری آشفته از خواب بیدار شد. ازش پرسیدم که تونستی شب خوب بخوابی؟
جواب داد: " نه ! پاپا مایک همیشه و هر شب با نیشگون گرفتن انگشت پام منو از خواب بیدار می کنه! "...
پاپا مایک پدربزرگ منه البته اون 8 سال پیش قبل از تولد خواهرم فوت کرد و نیشگون گرفتن انگشت پام راهی بود که پدربزرگم منو از خواب بیدار می کرد...
-
★📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
این نهنگ نخستینبار در دههی ۱۹۸۰ دیده شد و پژوهشگران آن را بهعنوان یکی از نادرترین نهنگهای مهاجرِ مسافتطولانی در اقیانوس آرام ثبت کردند. در طول دهههای ۹۰ و ۲۰۰۰، گزارشهای مشاهدهی آن همچنان ادامه داشت — همیشه با همان نشانهها، همیشه تنها، و بهطرزی شگفتانگیز جانبهدربرده از برخورد با کشتیها، تغییر اقیانوسها و دههها فعالیت انسانی.
تا سال ۲۰۲۰، پژوهشگران چیزی تقریباً بیسابقه را تأیید کردند: همان نهنگ، ۳۵ سال بعد، همچنان در اقیانوس آرام در حال حرکت بود؛ سالم، و در حال پیمودن هزاران مایل در مسیرهای قدیمی مهاجرتش. در دنیایی که بیشتر غولهای دریایی هرگز به سنین بالا نمیرسند، زندهماندن این نهنگ برای چهار دهه، آن را به یکی از افسانههای خاموش اقیانوس تبدیل کرده است
🪓📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔴دبی وود، معروف به “حسودترین زن دنیا”، نشون میده حسادت چطور روابط رو به رفتارهای افراطی میکشونه.
بعد ملاقات با شوهرش استیو تو فیسبوک (۲۰۱۱)، ناامنیهاش شدید شد – ایمیلها، حساب بانکی و گوشی رو چک میکرد و هر بار که برمیگشت، تست دروغسنج میخواست!
تشخیص سندرم عُثِل (اختلال هذیانی با ترس وسواسی خیانت) + دوقطبی و اختلال بدریختانگاری بدن گرفت و با داروهای ضداضطراب کنترلش کرد.
🪓📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
قفسه معروف ترین ابزار شکنجه قرون وسطی است. مقتول توسط دست ها و پاها به یک قاب چوبی بسته شده بود و اندام ها در جهت مخالف کشیده شده بودند. ابتدا بافت های غضروف پاره شد و سپس اندام ها پاره شدند. کمی بعد، میخ هایی به قاب هایی که وصل شده بود که در پشت قربانی سوراخ ایجاد میکرد، برای تشدید درد میخ ها را با نمک آغشته می کردند.
-
★📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
حواس انسان فقط بخش کوچکی از واقعیت را درک میکنند؛ ما تنها نور مرئی و صداهای محدودی را میبینیم و میشنویم، در حالی که جهان پر از امواج و انرژیهای نامرئی است. ابزارهای علمی به ما کمک میکنند این دنیای پنهان را بشناسیم و این موضوع نشان میدهد واقعیت بسیار پیچیدهتر از تجربهی روزمرهی ماست و ما را به کنجکاوی و فروتنی دعوت میکند.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_یازدهم
خندیدم و گفتم عمه خانم من هرچی دارم از لطف و مهربونی شماست ، زیبایی شما قابل مقایسه با کسی نیست ، چقدر خوشحالم که منو مثل خودتون زیبامیبینید ، عمه خندید و گفت پاشو برو میوه ها رو بچین کم زبون بریز ، خنده کنان رفتم تو آشپزخونه و دوری طلایی رنگ کار شده ای رو برداشتم و میوه ها رو توش چیدم و آوردم تو سالن پذیرایی روی میز گذاشتم ، یه ظرف پر از شیرینی های دست ساز هم چیدم و آب میوه رو توی تنگ مسی ریختم و کنار میوه هاگذاشتم ، همین موقع بود که در باز شد و عمه همراه سالار و ارسلان واردسالن شدن ، برادرا بلند بلندمیخندیدن و عمه وسطشون بودنسبت به اون دو تا برادر قد بلند و رشید عمه کوچولو به نظر میومد ، خودمو کناری کشوندم و دست به سینه وایستادم ،وقتی که پسرای ارباب سر میز رسیدن سلام گفتم و پرسیدم ارباب آب انار تازه براتون بریزم ؟ سالار لبخندی زد و گفت بریزگلبهار واسه ارسلان هم بریز ، آب انار رو توی لیوان های بلند بلوری ریختم و با احترام جلوی عمه و ارباب زاده ها گرفتم ،ارسلان نگاهی به من کرد و گفت من تو رو یه جای دیگه هم دیدم ، کجا دیدم ؟ با لبخند کم رنگ اما جدی و باترس گفتم تو عمارت ارباب مشغول تمیز کاری بودم شما تشریف آوردین.ارسلان نگاهی به سر تا پای من کرد و لبی گزید و زیر چونه ش رو باانگشت خاروند و گفت چقدر عوض شدی ، اینجا مثل رعیت و کلفت نیستی مثل دختر پولدار و مالدارایی ، سرم پایین بود و چیزی در جواب نگفتم سالار لیوان آب میوه ش رو خورد و گفت یه لیوان دیگه برام بریز بعد رو به عمه کرد و گفت مگه گلبهار رو میفرستی واسه نظافت ؟از فردا دیگه حق نداره بره عمارت بابام همین جا کنار تو کارهات رو میکنه حرفی هم اگه بود و کسی چیزی گفت بگو سالار گفته این دختر فقط اینجا بمونه.این دختر فقط اینجا پیش تو میمونه عمه، هر کس حرفی زد بگو با سالار حرف بزنید. عمه گفت باشه من از خدامه، گلبهار پیشم باشه از صبح همه میرن من تنها میمونم تا شب حداقل این دختر با من هم زبونی میکنه کمک حالم میشه ، ته دلم کلی خوشحال شدم که دیگه از فردا نمیرم عمارت ارباب و قیافه شون رو نمیبینم ارسلان آب میوه ش رو خورد و دستش رو دراز کرد و یه سیب از تو ظرف میوه برداشت و گفت پذیرایی هم که بلد نیست این دختر ، اصلا کاری بلده ؟ سریع رفتم بشقاب و چاقو آوردم و گذاشتم جلوی ارسلان و سالار و عمه و گفتم ببخشید.بعد ظرف میوه رو جلوشون گرفتم سالار گفت نمیخواد ظرف به این بزرگی رو بلند کنی بعد از جاش بلند شد و ظرف رو ازم گرفت و گذاشت رو میز و یه پرتقال و نارنگی برداشت و گذاشت تو بشقاب خودش و عمه و گفت تو هم بشین همینجا ، لبخندی زورکی زدم و با دست های لرزون و صدای آروم گفتم ممنونم ارباب من میرم آشپزخونه کار دارم شما نوش جان کنید ، ارسلان نگاهی به سالار کرد و گفت رعیت رو پررو میکنی دیگه، هر کس باید جایگاه خودشو بدونه بعد رو به من گفت آفرین دختر برو به کارات برس ، با عجله از سالن اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه ، هوا سرد بود شام خوشمزه ای رو بقیه ی ندیمه ها درست کرده بودن و بوش کل فضا روبرداشته بود و عطرش همه جا رو پرکرده بود طبق رسم عمارت اول باید خان خان زاده ها غذا میخوردن و هر چی میموند،آخرسر خدم و حشم میخوردن ، خیلی گشنه م بود یه جورایی از شدت کار و خستگی دلم ضعف میرفت اما نمیشد غذا رو چشید و خورد ، یه سیب برداشتم و همونجور با پوست گاز زدم و مشغول خوردن شدم که صدای عمه رو شنیدم.صدام میکرد سریع سیب نصفه خورده شده رو روی طاقچه گذاشتم و دویدم سمت ویلا ، عمه پشت پنجره بود منو که دید پرده رو انداخت و رفت داخل ، منم رفتم پیش عمه و پرسیدم جانم عمه کاری داشتین؟ عمه گفت اینا رو جمع کن بعد شام رو ردیف کن ، به بقیه هم بگو کمکت کنن تا لبه ایوون برات بیارن مجمع ها رو تک نفر بکشن بعد یه دیس بزرگ جدا بزارن که اگه کسی خواست از اون بریزه بخوره.سریع به بقیه گفتم که بساط شام رو آماده کنن و بیارن تا لبه ایوون میز وسط سالن رو جمع کردم و میوه ها رو برداشتم و سفره ی سوزن دوزی شده رو روی میز انداختم و بساط شام رو چیدم. ارسلان و سالار با هم حرف میزدن و عمه هم دور و بر میز میچرخید.میز پر شد از غذاهای خوشمزه میخواستم آخرین ظرف برنج رو بیارم و از اتاق بیام بیرون که ارسلان گفت میز رو که چیدی برو پیش همکارات شامتو بخور برای جمع کردن صدات میکنیم ، چقدر حرصم ازش در اومده بود پسره ی خودخواه من اصلا قصد نداشتم که تو اون اتاق بمونم یا شام رو با اونا بخورم خودم تفاوت جایگاه خودم رو میدونستم اما اینکه این پسر همش میخواست رعیت بودن منو به رخم بکشه خیلی برام سخت بود.دیس برنج رو گذاشتم و رو به عمه گفتم عمه خانم من پشت در اتاق میشینم هر چیزی کم و کسر داشتین بگین بیارم.