eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
22.7هزار دنبال‌کننده
40هزار عکس
6.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در جنوب قلعه وان ترکیه . . .❌   📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
تئوری های که قــاتـل پــشــمــاتــن🍃🔥🔥🔥🤯 ☁️🖤‹📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
تئوری های که قــاتـل پــشــمــاتــن🍃🔥🔥🔥🤯 ☁️🖤‹📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حیوانات معنی واقعی انسانیت را میفهمند ولی ما نه   ‹ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیزهایی مختلف در گذشته چجوری بودن 😵😵‍💫 ‌  ‹📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱با سبزه هایی که 👈 اینجا یادت میدم تو فک و فامیل و درو همسایه تک باش 😍 قلق سبز کردن سبزه پرپشت و شاداب و که یاد بگیری دیگه نه سبزه هات میشه نه میزنه ❌ 🌱 🌱 ........ سوالی درباره هر سبزه داری اینجا بپرس 👇 https://eitaa.com/joinchat/3378118973C189b9974c4
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
💕کلی و تو خونه داری ولی دارن خشک میشن !😱 کلیــــک کن 🪴🪴🪴🪴🪴🪴 💕آموزش کاشت انواع بذرها و سبزیجات داخل آپارتمان کلیــــک کن 🌱🌱🌱🌱🌱🌱 💕 و رشد چند برابری گلها ✔️ کلیــــک کن https://eitaa.com/joinchat/3378118973C189b9974c4
ارسلان نگاهی به سالار کرد و گفت آره صداش خوبه ، نظرت چیه ببریمش تو عمارت اونجا تو مهمونی ها بخونه ؟ سالار اخمی کرد و با ناراحتی ارسلان رو نگاه کرد و گفت نه دیوونه شدی ؟ گلبهار دست راست عمه است ببریمش تو عمارت اصلی که دیگه اینجا نمیتونه بیاد و کاری کنه بعد هم این دختر یه دختر نجیب و بااصالته، نمیشه ببریمش واسه آوازه خونی که، دیگه نشنوم اینو میگی ها ، هر وقت خودمون دوتا خواستیم میایم پیش عمه، گلبهار برامون میخونه، از اینکه سالار اینجوری پشت من بود و هوامو داشت خیلی خوشحال بودم اگه سالار اونجا نبود این ارسلان خودخواه منو میبرد واسه آوازه خونی و بعدش معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد، خدا سالار رو برای نجات من فرستاده بود، ارسلان گوشه ی لبش رو پایین داد و گفت چه می‌دونم ، باشه مامیایم همینجا صداشو میشنویم، بساط پذیرایی از دو تا ارباب زاده راه افتاد و سفره ی ناهار پر زرق و برق انداخته شد و انواع غذاها براشون سرو شد من از اینکه جلوی سالار و ارسلان خونده بودم احساس شرم داشتم اما چاره ای هم نداشتم وقتی سفره رو تکمیل کردیم و غذاها کامل چیده شد اومدم تو مطبخ،اونایی که اونجا بودن نگاهی بهم کردن و آخرسر یکیشون طاقت نیاورد و پرسید گلبهار تو بودی میخوندی؟ چقدر خوب میخوندی ؟ واسه خانزاده خوندی آره؟ هی تعریف کن ببینیم چی گفتن ؟ از شرم نمی‌تونستم تو صورتشون نگاه کنم،در واقع خواندن و رقصیدن جلوی غریبه ها کار دخترای روستا نبود و زنی که این کار رو میکرد زن خوبی به حساب نمیومد اما من اون روز مجبور بودم برای سالار و ارسلان بخونم، همینجور که سرم پایین بود و لپام سرخ شده بود نگاهمو به زمین دوختم و حرفی نزدم یکی از آشپزها گفت چکارش دارین سوال میکنین حتما عمه خانم ازش خواسته بخونه به کارتون برسین ، بعد رو به من گفت بیا دخترم بیا یکم غذا بخور بریم ظرفارو بشوریم.راستش هیچ چیز از گلوم پایین نمیرفت بغض سنگینی تو گلوم بود دلم میخواست این چند ماه تموم بشه و من زودتر برگردم روستا پیش خانواده م، چند روز گذشت سالار تقریبا هر روز به عمه سر می‌زد و این مابین هر روز به بهونه ای با من حرف میزد و گاهی شوخی میکرد اون روز ظهر گذشته بود و همه ناهار خورده بودن و کارهای بعد از ناهار هم کرده بودن و یه جورایی مشغول استراحت بودن منم تو اتاقی که عمه بهم داده بود نشسته بودم و موهام رو شونه میکردم. عمه خواب بود پشتم به در بود و جلوی آینه موهای بلندم رو دورم ریخته بودم و آروم آروم شونه میکردم که یهو سایه ی کسی رو دیدم و تا به خودم اومدم سالار رو دیدم که توی اتاق وایستاده و عکسش تو آینه افتاده با وحشت از جام بلند شدم چیزی سرم نبود و روسریم ازم دور بود یعنی اصلا فرصت روسری سر کردن نبود، سالار که دید من خیلی ترسیدم انگشتش رو روی بینیش گذاشت و گفت هیس نترس مگه جن دیدی؟ منم سالار، زبونم بند اومده بود از جام بلند شدم و با خجالت دور و برم رو نگاه کردم تا روسریم رو بردارم سالار که دید خیلی به هم ریخته ام خودش روسریم رو بهم داد و گفت بیا بزار سرت ولی موهات خیلی قشنگه، فکر نمی‌کردم اینقدر قشنگ باشی. بعد نزدیک شد و خودش روسری رو گذاشت روی سرم و نگاهی تو آینه بهم کرد و گفت تو زیباترین دختر این عمارتی، شایدم قشنگترین دختر این آبادی، بعد همینجور که روسری رو روی سرم میزاشت گفت خیلی دوستت دارم گلبهار ، تا حالا این حس رو به کسی نداشتم، تو خیلی دوست داشتنی هستی ، عمه خوابش سنگین بود و وقتی میخوابید هیچ چیز نمی‌تونست بیدارش کنه، سالار از اتاق عمه اومد بیرون عمه همچنان خواب بود سالار لبخندی زد و گفت گلبهار به عمه بگو من اومدم اون خواب بود بعد در حالی که با دستاش موهاش رو مرتب میکرد از اتاق عمه رفت بیرون و رفت سمت باغی که به عمارت بزرگ وصل میشد. هنوز بهت زده و مات بودم و هیچ واکنشی نمی‌تونستم نسبت به حرف و کار سالار نشون بدم، متعجب و ناباور حرفهای سالار رو تو ذهنم مرور میکردم لبخندی روی لبم می نشست باورم نمیشد خانزاده ، ارباب زاده و.. به من احساسی داشته باشه و علاقه نشون بده وقتی بهش فکر میکردم دلم یه جوری میشد مدام چهره ی سالار جلوی نظرم بود و مهربونی و نگاه معنی دارش توخاطرم بود ، چند روزی گذشت اون روز عمه دوباره قصد رفتن به عمارت بزرگ رو کرده بود به من گفت آماده شو منو تو با هم آروم آروم تو باغ قدم بزنیم و بریم تا عمارت بزرگ شاید امشب اونجا موندم و برنگشتم ، منم سریع آماده شدم یه جورایی دلم میخواست برم عمارت و سالار رو اونجا ببینم اما به روی خودم نمیاوردم که دلم براش تنگ شده ، اصلا دلم میخواست ببینمش و از احساسش باخبر بشم که آیا واقعا اون حرفایی که زده بود راستکی بود یا از سر هوس و خوشی اون روز یه چیزی گفته بود ، البته اون پسر ارباب بود و من هیچ وقت جرات پیدا نمیکردم ازش چیزی سوال کنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
71.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 پیشگویی از وقایع آینده 😉 آرش پیشگوی ایرانی که شهادت آقای رئیسی و نصرالله را هم پیش بینی کرده بود! از وقایع چند ماه آینده میگوید...!!! ویدیو کامل در کانال سنجاق شده 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1158088161Cefe959d34c