3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از اطلاع رسانی رهپویان🌼
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱با سبزه هایی که 👈 اینجا یادت میدم تو فک و فامیل و درو همسایه تک باش 😍
قلق سبز کردن سبزه پرپشت و شاداب و که یاد بگیری دیگه نه سبزه هات #کچل میشه نه #کپک میزنه ❌
#سبزه_عروسک 🌱 #سبزه_سیب_زمینی
#سبزه_شنبلیله 🌱 #سبزه_۱۴۰۵
#سبزه_نارنج
#سبزه_۳_روزه_فوری........
سوالی درباره هر سبزه داری اینجا بپرس
👇
https://eitaa.com/joinchat/3378118973C189b9974c4
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
💕کلی #گل و #گیاه تو خونه داری ولی دارن خشک میشن !😱
کلیــــک کن
🪴🪴🪴🪴🪴🪴
💕آموزش کاشت انواع بذرها و سبزیجات داخل آپارتمان
کلیــــک کن
🌱🌱🌱🌱🌱🌱
💕 #فرمول_جادویی_پاجوش_دهی و رشد چند برابری گلها ✔️
کلیــــک کن
https://eitaa.com/joinchat/3378118973C189b9974c4
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_نوزدهم
ارسلان نگاهی به سالار کرد و گفت آره صداش خوبه ، نظرت چیه ببریمش تو عمارت اونجا تو مهمونی ها بخونه ؟ سالار اخمی کرد و با ناراحتی ارسلان رو نگاه کرد و گفت نه دیوونه شدی ؟ گلبهار دست راست عمه است ببریمش تو عمارت اصلی که دیگه اینجا نمیتونه بیاد و کاری کنه بعد هم این دختر یه دختر نجیب و بااصالته، نمیشه ببریمش واسه آوازه خونی که، دیگه نشنوم اینو میگی ها ، هر وقت خودمون دوتا خواستیم میایم پیش عمه، گلبهار برامون میخونه، از اینکه سالار اینجوری پشت من بود و هوامو داشت خیلی خوشحال بودم اگه سالار اونجا نبود این ارسلان خودخواه منو میبرد واسه آوازه خونی و بعدش معلوم نبود چه بلایی سرم بیاد، خدا سالار رو برای نجات من فرستاده بود، ارسلان گوشه ی لبش رو پایین داد و گفت چه میدونم ، باشه مامیایم همینجا صداشو میشنویم، بساط پذیرایی از دو تا ارباب زاده راه افتاد و سفره ی ناهار پر زرق و برق انداخته شد و انواع غذاها براشون سرو شد من از اینکه جلوی سالار و ارسلان خونده بودم احساس شرم داشتم اما چاره ای هم نداشتم وقتی سفره رو تکمیل کردیم و غذاها کامل چیده شد اومدم تو مطبخ،اونایی که اونجا بودن نگاهی بهم کردن و آخرسر یکیشون طاقت نیاورد و پرسید گلبهار تو بودی میخوندی؟ چقدر خوب میخوندی ؟ واسه خانزاده خوندی آره؟ هی تعریف کن ببینیم چی گفتن ؟ از شرم نمیتونستم تو صورتشون نگاه کنم،در واقع خواندن و رقصیدن جلوی غریبه ها کار دخترای روستا نبود و زنی که این کار رو میکرد زن خوبی به حساب نمیومد اما من اون روز مجبور بودم برای سالار و ارسلان بخونم، همینجور که سرم پایین بود و لپام سرخ شده بود نگاهمو به زمین دوختم و حرفی نزدم یکی از آشپزها گفت چکارش دارین سوال میکنین حتما عمه خانم ازش خواسته بخونه به کارتون برسین ، بعد رو به من گفت بیا دخترم بیا یکم غذا بخور بریم ظرفارو بشوریم.راستش هیچ چیز از گلوم پایین نمیرفت بغض سنگینی تو گلوم بود دلم میخواست این چند ماه تموم بشه و من زودتر برگردم روستا پیش خانواده م، چند روز گذشت سالار تقریبا هر روز به عمه سر میزد و این مابین هر روز به بهونه ای با من حرف میزد و گاهی شوخی میکرد اون روز ظهر گذشته بود و همه ناهار خورده بودن و کارهای بعد از ناهار هم کرده بودن و یه جورایی مشغول استراحت بودن منم تو اتاقی که عمه بهم داده بود نشسته بودم و موهام رو شونه میکردم. عمه خواب بود پشتم به در بود و جلوی آینه موهای بلندم رو دورم ریخته بودم و آروم آروم شونه میکردم که یهو سایه ی کسی رو دیدم و تا به خودم اومدم سالار رو دیدم که توی اتاق وایستاده و عکسش تو آینه افتاده با وحشت از جام بلند شدم چیزی سرم نبود و روسریم ازم دور بود یعنی اصلا فرصت روسری سر کردن نبود، سالار که دید من خیلی ترسیدم انگشتش رو روی بینیش گذاشت و گفت هیس نترس مگه جن دیدی؟ منم سالار، زبونم بند اومده بود از جام بلند شدم و با خجالت دور و برم رو نگاه کردم تا روسریم رو بردارم سالار که دید خیلی به هم ریخته ام خودش روسریم رو بهم داد و گفت بیا بزار سرت ولی موهات خیلی قشنگه، فکر نمیکردم اینقدر قشنگ باشی. بعد نزدیک شد و خودش روسری رو گذاشت روی سرم و نگاهی تو آینه بهم کرد و گفت تو زیباترین دختر این عمارتی، شایدم قشنگترین دختر این آبادی، بعد همینجور که روسری رو روی سرم میزاشت گفت خیلی دوستت دارم گلبهار ، تا حالا این حس رو به کسی نداشتم، تو خیلی دوست داشتنی هستی ، عمه خوابش سنگین بود و وقتی میخوابید هیچ چیز نمیتونست بیدارش کنه، سالار از اتاق عمه اومد بیرون عمه همچنان خواب بود سالار لبخندی زد و گفت گلبهار به عمه بگو من اومدم اون خواب بود بعد در حالی که با دستاش موهاش رو مرتب میکرد از اتاق عمه رفت بیرون و رفت سمت باغی که به عمارت بزرگ وصل میشد. هنوز بهت زده و مات بودم و هیچ واکنشی نمیتونستم نسبت به حرف و کار سالار نشون بدم، متعجب و ناباور حرفهای سالار رو تو ذهنم مرور میکردم لبخندی روی لبم می نشست باورم نمیشد خانزاده ، ارباب زاده و.. به من احساسی داشته باشه و علاقه نشون بده وقتی بهش فکر میکردم دلم یه جوری میشد مدام چهره ی سالار جلوی نظرم بود و مهربونی و نگاه معنی دارش توخاطرم بود ، چند روزی گذشت اون روز عمه دوباره قصد رفتن به عمارت بزرگ رو کرده بود به من گفت آماده شو منو تو با هم آروم آروم تو باغ قدم بزنیم و بریم تا عمارت بزرگ شاید امشب اونجا موندم و برنگشتم ، منم سریع آماده شدم یه جورایی دلم میخواست برم عمارت و سالار رو اونجا ببینم اما به روی خودم نمیاوردم که دلم براش تنگ شده ، اصلا دلم میخواست ببینمش و از احساسش باخبر بشم که آیا واقعا اون حرفایی که زده بود راستکی بود یا از سر هوس و خوشی اون روز یه چیزی گفته بود ، البته اون پسر ارباب بود و من هیچ وقت جرات پیدا نمیکردم ازش چیزی سوال کنم
هدایت شده از گسترده تبلیغاتی گلها
71.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 پیشگویی از وقایع آینده 😉
آرش پیشگوی ایرانی که شهادت آقای رئیسی و نصرالله را هم پیش بینی کرده بود! از وقایع چند ماه آینده میگوید...!!!
ویدیو کامل در کانال سنجاق شده
👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1158088161Cefe959d34c
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
⬛الله اکبر الله اکبر ⬛
❌هم اکنون خبر مهمی به دستمان رسید😯
📎 مشاهده خبر مهم 📎
📎 مشاهده خبر مهم 📎
📎 مشاهده خبر مهم 📎
📎 مشاهده خبر مهم 📎
https://eitaa.com/joinchat/1158088161Cefe959d34c
🚨❌سریع ببین تا جا نموندی 😯
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستم
ولی پیش خودم میگفتم شاید بتونم از رفتار و نگاهش بفهمم ، اصلا اگه واقعا به من علاقمند باشه دوباره یه کاری میکنه و یه حرکتی میزنه ، عمه یه بقچه ی کوچیک برداشت و من ازش گرفتم و اومدیم تو حیاط که با هم بریم سمت عمارت بزرگ همین موقع صدای پای اسبی رو شنیدم انگار اسب روی قلب من راه میرفت سالار بود که از ته باغ به سمت خونه ی عمه میومد قلبم داشت از جا کنده میشدخودمو جمع و جور کردم و گفتم عمه خانم مهمون عزیز کرده داری نگاه کن ، عمه لبخندی زد و گفت پس چیزی بهش نگو برو بقچه رو بزار تو اتاقم تانبینه وگرنه بالا نمیاد، سریع بقچه ی لباس رو بردم تو اتاق و از پنجره چشمم به حیاط بود تا سالار برسه، بقچه روگذاشتم تو صندوقچه و اومدم رو ایوون که سالاررسید با خنده به عمه گفت ببین نمیای به ما سر بزنی من همش میام دیدنت ، گلبهار به عمه گفتی اومدم خواب بود ؟با لبخند گفتم بله ارباب گفتم اتفاقا عمه خانم هم دلتنگ شما شده بود،سالار دستش رو گذاشت پشت عمه و با هم به سمت ایوون حرکت کردن، دستام ازشدت هیجان میلرزید، عمه اومد بالا و به سالار گفت برو تو سالن تا گلبهار برات شربت بیاره، سالار خندید و گفت همینجا روایوون خوبه هوا خیلی دلچسبه ، مزه میده آدم هم سردش بشه هم آفتاب بهش بتابه. عمه دست به کمر رفت توسالن ، سالار تا همه جارو خلوت دیدگفت خب فقط عمه دلش تنگ شده بود واسه من؟تو چی تو دلت تنگ نشده بود ؟رنگ از رخم پرید دستام که لرزون بود حالا صدام هم به لرزه افتاده بودلپهام سرخ شد و سرمو انداختم پایین و گفتم ارباب اینجا همه شما رو دوست دارن. سالار گفت به من نگو ارباب، بگو سالار من که ارباب نیستم من پسرشم.در ضمن من به همه چکار دارم میگم تودلت تنگ نشده بود؟ با خجالت و لکنت زبون گفتم سالارخان رعیت رو چه به دلتنگی و عاشق پیشگی، من هم مثل همه دلم میخواست شما تشریف بیارین اینجا ما ازتون ... سالار حرفمو قطع کرد و کمی جدی گفت من که شال سر همه نکردم که کردم ؟ به همه ابراز علاقه نکردم که،همین حین عمه اومد و ظرف شیرینی خوشمزه ای رو جلوی سالار گذاشت و گفت گلبهار برو شربت بیار با این شیرینی میچسبه گفتم چشم خانم و سریع رفتم سمت مطبخ و از شیشه ی شربتی که مامان بهم داده بود و من آورده بودم عمارت، دو تا لیوان شربت ردیف کردم و گذاشتم تو سینی و چند تا دونه برگ گل محمدی انداختم تو شربت و آوردم برای عمه و سالار سالار که انگار دلخور بود یه دونه شیرینی برداشت و به عمه گفت من شربت نمیخورم معده م اذیت میشه گفتم سالارخان شربت بهار نارنجه و هل ، تازه است میل کنید من این شربت رومخصوص شما و عمه از خونه ی بابا اینا آوردم ، معده درد هم نمیاره ، سالارلبخند ریزی زد و لیوان شربت رو گرفت دستش و کمی اینور اونورش کرد و برای اینکه غرور مردونه ش خدشه دار نشه گفت حالاچون به خاطر من آوردی یکم میخورم ، بعدلیوان رو برد نزدیک لبش و جرعه ای ازش خورد. عمه در تایید حرف من گفت کلا دست کمال گلبهار و خانواده ش بی نظیره، شیرینی هم آورده بود خیلی خوب بود، سالار شربت رو تا ته لیوان خورد و گفت بدک نیست. بعد رو به عمه گفت خب عمه خانم پاشو وسایلت رو جمع کن بریم دو سه شب عمارت اصلی، بابام دلتنگت شده. عمه خندید و گفت دل به دل راه داره اتفاقا میخواستم بیام یه شب بمونم با گلبهار و برگردم ، سالار نگاهی به من انداخت و گفت چرا یه شب، بیا چند شب بمون، خونه ی غریبه نیست که، این دختر هم با خودت بیار برو لباسات روآماده کن عمه جان سوار اسب میبرمت تا عمارت، عمه خوشحال از جاش بلند شد و رفت تو اتاق بقچه ش رودکه پیچیده بود فقط باید چند تا لباس بیشترمیزاشت،سالار تا فرصت به دست آورد گفت خب گفتی به عشق من این شربت رو آوردی؟باز صورتم گل انداخت.سالار ول کن نبود.باز پرسید پس دلت میخواست من بیام اینجا از این شربت ها بهم بدی؟ گفتم بله سالارخان سالار نگاهی شیطنت وار بهم کرد و گفت گفتی دلتنگم شده بودی آره؟ با خجالت گفتم بله سالارخان ، سالار لبخند رضایت بخشی زد و گفت خوبه ، منم دلم میخواست بیام اینجا اما گفتم بزار یکم دیرتر بیام تا تو بیقرار بشی.واسه همین این هفته نیومدم. خنده م گرفته بود اما جلوی خنده م رو گرفتم و با لبخندی بحث رو فیصله دادم. عمه از اتاق اومد بیرون بقچه ش آماده بود رو به من گفت برو گلبهار تو هم لباس بردار بریم یکی دو شب بمونیم عمارت بزرگ.
ادامه دارد