eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.4هزار دنبال‌کننده
40.2هزار عکس
6.7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨️کودکی که می‌ بینید، لباس فضانورد نپوشیده است ؛ او با لباسی زندگی می‌ کند که «نور آفتاب» را متوقف می‌ کند. ✨️این لباس‌ها برای کودکان مبتلا به زرودرما پیگمنتوزوم طراحی شده‌اند؛ بیماری ژنتیکی نادری که حتی چند دقیقه تماس با اشعه فرابنفش می‌تواند باعث آسیب شدید پوستی، مشکلات چشمی و افزایش چشمگیر خطر سرطان پوست شود. 💫کارایی و اهمیت این لباس‌ها ✔️مسدودسازی تقریباً کامل اشعه‌های UVA و UVB ✔️امکان حضور ایمن در فضای روز، بدون تماس مستقیم با نور خورشید ✔️کاهش ریسک سوختگی، جهش‌های سلولی و تومورهای پوستی ✔️محافظت از چشم‌ها و صورت با شیلدهای فیلترکننده UV ✔️ فراهم‌کردن حداقلی از آزادی، تحرک و زندگی اجتماعی برای کودک 💫 برای «بچه‌های ماه»، این لباس فقط پوشش نیست؛ مرز باریکی‌ست بین زندگی در تاریکی مطلق و لمس حداقلی از جهان بیرون... ✨️گاهی فناوری، شکل ساده‌ای از انسانیت است... 🫂💫🥹😍 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در نزدیکی شهر توکیو جزیره ای به اسم میاکجیما هست که به یکی از آلوده ترین شهرهای دنیا معروف استگاهی میزان آلودگی هوای این جزیره خیلی زیاد می شود مثلا در سال ۲۰۰۰ اهالی این شهر یکی از بدترین سال ها را گذراندند به طوری که دیگر حتی ماسک های ضد گاز هم جواب نمی داد و همه ی آن ها مجبور شدند که شهر را ترک کنند. فوران عجیب کوه در این سال منجر به ۱۷ هزار زلزله شد و باعث شد که ورود به جزیره به مدت حدود ۵ سال ممنوع شود. اما تعداد زیادی از اهالی تا ۵ سال بعد دوباره برای ادامه ی زندگی به جزیره برگشتند تا حدی که تعداد ساکنان آن به حدود ۲ هزار و ۷۷۵ نفر رسید. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌⊱-----👽-----⊰ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 اینجا نقطه ای به نام "نمو" تو اقیانوس آرامه که دور افتاده ترین نقطه تو سیاره ماست. این نقطه که به قطب عدم دسترسی معروفه بخاطر این نامگذاری شده چون تا هزاران کیلومتر اطرافش تمدن بشری وجود نداره و نزدیکترین جزیره غیر قابل سکونت به اینجا 2688 کیومتر فاصله داره. تنها انسانهایی که به این جزیره نزدیک شدند همان فضانوردان ایستگاه فضایی بودن که ازین مکان عکسبرداری کردن 💥📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گذری مختصر از ماتریکس کانال J O I N👇Chanel 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این جنینی بوده که از سر دختر یکساله در چین بیرون آوردند! در واقع این قل دوم بوده که در مغز قل اول رشد کرده و بعد از اینکه دختر بدنیا اومده بخاطر داشتن سری بزرگ و تاخیر حرکتی که داشته شک می‌کنند و بعد از تشخیص موضوع سر دختر یکساله رو جراحی می‌کنند و این جنین رو در میارن! ⊱-----👽-----⊰ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
کتاب های قوم مایا به شکل آکاردئون بود. بیش از هزار جلد کتاب به این شکل تالیف کرده بودند که شامل پیشگویی، ستاره شناسی و... میشد ولی تقریبا همگی به دست کشیش‌های اسپانیایی سوزانده شدند ⊱-----👽-----⊰ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
مار می‌تواند در عرض ۵۰ تا ۹۰ هزارم ثانیه قربانی خود را نیش بزند، برای درک بهتر این مدت زمان باید به این نکته اشاره کرد که پلک زدن انسان حدود ۲۰۲ هزارم ثانیه طول می‌کشد. ⊱-----👽-----⊰ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مزرعه پدرم تو آتیش سوخت، تمام محصول اون سال از بین رفت و ما علاوه بر خورد و خوراک دیگه چیزی برای مالیات دادن به هم ارباب نداشتیم، شبانه پدرم منو از ده دور کرد چون ارباب هر خانواده ای را که مالیات نمی داد، بزرگ ترین دختر خانواده اش را به کلفتی می برد اما....
البته همه ی ندیمه ها تو اتاق خودشون همین کار رو میکردن و درب رو از داخل قفل میکردن، همین جوری تو اتاق نشسته بودم و طبق معمول کتاب می‌خوندم که صدای آواز و آهنگ و دست زدن شنیدم از اتاق اومدم بیرون صدا ازسالن اصلی میومد، معلوم بود جشن رو زود شروع کردن و در حال رقص وپایکوبی هستن البته جمعشون جمع فامیل و مهمونا بود کمی بعد صدای سالار رو شنیدم که تازه وارد عمارت شده بودنگاهی به بالای پله ها انداخت و با دیدن من لبخندی زد و رفت سمت سالن و با صدای قشنگش گفت فکر کنم هفت شب می‌خوان جشن بگیرند.چه خبره بابا ، اینو گفت و با چهره ی کمی جدی رفت سمت سالن اصلی. ارسلان پشت سرش قهقهه زنان اومد و گفت آخی نه که تو هم بدت میاد با دخترا برقصی ، اینو گفت و پشت سالار رفت داخل. با ورود این دو تابرادر صدای کل زدن و جیغ و شادی چند برابر شد تقریبا تا نزدیکی های شام بزن و بکوب به پا بود و در آخر به خاطر شام سکوت برقرار شد و میز شام مفصل و رنگی چیده شد. برای چیدن میزعموهوشنگ سرآشپز عمارت از ندیمه ها کمک گرفت و گفت بعد از چیدن میز هر کس کنار اربابش وایسته و ازش پذیرایی کنه مگر اینکه خود ارباب بگه نیازی به بودن شما نیست ، میز رو که چیدیم طبق دستور عمو هوشنگ هر کس پشت خانم یا آقایی که خدمتکارش بودوایستاد عمه اول از همه سوپ کشید و کمی سوپ خورد ، با دیدن وضعیت جوونای تو مجلس تازه فهمیدم چرا عمو هوشنگ همچین پیشنهادی داده ، اکثر جوونا نوشیدنی خورده بودند و تعادل چندانی نداشتن و برای سرو غذا و حتی خوردنش نیاز به کمک داشتن ، البته سالار و ارسلان که صاحب مجلس بودن معقول و آگاه به نظر میومدن ، عمه کمی غذا خورد و گفت گلبهار جان تو هم بروواسه خودت شامت رو بخور ، گفتم چشم عمه خانم میز رو جمع کنیم ماندیمه ها هم شام میخوریم ، عمه خیلی مهربون بود و انسانیت تو صورتش موج میزد. معلوم بود از اینکه همه مشغول غذا خوردن هستن و ندیمه و کلفت ها نگاه میکنن، حس خوبی نداره و راضی نیست ، بالاخره شام خوردن مهمونا تموم شد و میز رو با سرعت بالا جمع کردیم و ظرفها رو شستیم و هر کدوم از ندیمه ها غذایی کشید و گوشه ای مشغول خوردن شد ، حسابی خسته شده بودیم انگار کلی کار کرده بودیم در حالی که فقط پشت خانوم ها و ... وایستاده بودیم ، شام رو که خوردیم ظرفهای خودمون هم شستیم و هر کدوم منتظر صاحب و ارباب خودش موند همین جور که گوشه ی حیاط منتظر بودم سالار رو دیدم که همراه عده ای جوون سمت باغ میرن ، ارسلان هم همراهشون بود.دخترای زیبا و شیک پوش و آراسته ای هم با فاصله ازشون پشت سر پسرا سمت باغ میرفتن، شب بود و همه جا تاریک بود اما چراغ های نفتی اطراف باغ به میمنت تولد ارباب زاده روشن بود و نوری توی باغ تابونده بود. همین جور که به دور شدن سالار نگاه میکردم صدای عمه روشنیدم -گلبهار بیا دختر بیا بریم بالا که خواب هوش از سر من برده آخرین نگاه رو به سالار انداختم ، پشتش به من بود و با هم ترازهای خودش سمت آلاچیق ها می‌رفت ، فاصله ی منو سالار کاملامشهود بود فاصله ای که بزرگترین مانع برای رسیدن من به سالار بود ، اون دخترا هر کدوم برازندگی خاصی داشتن برای اینکه به عنوان عروس های عمارت انتخاب بشن و من بین اونا هیچ شانسی نداشتم غم بزرگی راه گلوم رو گرفته بود با این وجود لبخندی به عمه زدم و همراهش رفتم داخل عمارت عمه مستقیم رفت تو تخت خوابش و گفت تو هم همینجا پیش من بخواب گلبهار. امشب پسرا مشغولن، این طرفا نمیان گفتم عمه خانم اجازه بدین من تا زمانی که شما بیدار هستین پیشتون باشم و موقع خواب برم اتاق خودم ، میدونم شما خیلی به من لطف دارین اما اگر ارباب بزرگ بفهمه من تو اتاق شما خوابیدم ممکنه ناراحت بشه در ضمن خان زاده ها ممکنه هر زمان بخوان بیان و عمه جانشون رو‌ ببینن، عمه گفت باشه هر جور خودت فکر می‌کنی درسته عمل کن، تو دختر عاقلی هستی آفرین به تو ، کمی پیش عمه نشستم و وقتی چشماش از خواب سنگین شد آروم فتیله ی چراغ رو آوردم پایین و در رو آروم باز کردم و رفتم اتاقک خودم رختخواب تا شده ی کنار اتاق رو پهن کردم صدای خنده و جیغ و کل زدن جوانها به گوش می‌رسید با غصه ی اینکه دل دادن به سالار یک حماقت بیشتر نبود و عشقش تا ابد تو سینه ی من پنهانی و بی نتیجه خواهد بود تو رختخواب دراز کشیدم غمی بزرگ همه ی وجودم رو گرفته بود انگار اون شب اون جشن فقط به خاطر اینکه من جایگاه خودم رو بدونم و بفهمم،برگزار شده بود ، سالار بین اون جمعیت و مهمون حتی جرات نگاه کردن به من رو هم نداشت ، چه برسه به اینکه بخوادعنوان کنه که منو دوست داره یااینکه قصدش برای ازدواج با من رو بیان کنه ، حالا دیگه به خود علاقه ی سالار هم شک داشتم. دلم میخواست زودتر اون چند ماه تموم بشه و من برگردم خونه ی پدرم.