هدایت شده از گسترده تبلیغاتی گلها
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزا حال هیچکس خوب نیست 😢
برای یکبار هم که شده با روانشناس صحبت کنیم❤️🩹 🙏
همه از این شرایط ترسیدن
همه بلا تکلیفن
همه افسرده و ناامیدن
همه انقدر فشار روشون هست که زندگیا داره شوخی شوخی میپاچه 💔
تنها کاری که از دستم براتون بر میاد اینه یه لینک بذارم بزنین روش و با مشاور متخصص صحبت کنید تا دونه دونه مشکلاتتون رو حل کنه👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
https://hamkadeh.com/landings/I0reM
https://hamkadeh.com/landings/I0reM
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
به دنیای رنگارنگ استیکرهای من خوش آمدید 🫠✨
زیباترین #استیکرهای_ایتا رو اینجا ببینید 😍👇
https://eitaa.com/joinchat/2209874730C3c87affc06
#استوریها همه محشره❤️🔥🥰
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستوهفتم
البته همه ی ندیمه ها تو اتاق خودشون همین کار رو میکردن و درب رو از داخل قفل میکردن، همین جوری تو اتاق نشسته بودم و طبق معمول کتاب میخوندم که صدای آواز و آهنگ و دست زدن شنیدم از اتاق اومدم بیرون صدا ازسالن اصلی میومد، معلوم بود جشن رو زود شروع کردن و در حال رقص وپایکوبی هستن البته جمعشون جمع فامیل و مهمونا بود کمی بعد صدای سالار رو شنیدم که تازه وارد عمارت شده بودنگاهی به بالای پله ها انداخت و با دیدن من لبخندی زد و رفت سمت سالن و با صدای قشنگش گفت فکر کنم هفت شب میخوان جشن بگیرند.چه خبره بابا ، اینو گفت و با چهره ی کمی جدی رفت سمت سالن اصلی. ارسلان پشت سرش قهقهه زنان اومد و گفت آخی نه که تو هم بدت میاد با دخترا برقصی ، اینو گفت و پشت سالار رفت داخل. با ورود این دو تابرادر صدای کل زدن و جیغ و شادی چند برابر شد تقریبا تا نزدیکی های شام بزن و بکوب به پا بود و در آخر به خاطر شام سکوت برقرار شد و میز شام مفصل و رنگی چیده شد. برای چیدن میزعموهوشنگ سرآشپز عمارت از ندیمه ها کمک گرفت و گفت بعد از چیدن میز هر کس کنار اربابش وایسته و ازش پذیرایی کنه مگر اینکه خود ارباب بگه نیازی به بودن شما نیست ، میز رو که چیدیم طبق دستور عمو هوشنگ هر کس پشت خانم یا آقایی که خدمتکارش بودوایستاد عمه اول از همه سوپ کشید و کمی سوپ خورد ، با دیدن وضعیت جوونای تو مجلس تازه فهمیدم چرا عمو هوشنگ همچین پیشنهادی داده ، اکثر جوونا نوشیدنی خورده بودند و تعادل چندانی نداشتن و برای سرو غذا و حتی خوردنش نیاز به کمک داشتن ، البته سالار و ارسلان که صاحب مجلس بودن معقول و آگاه به نظر میومدن ، عمه کمی غذا خورد و گفت گلبهار جان تو هم بروواسه خودت شامت رو بخور ، گفتم چشم عمه خانم میز رو جمع کنیم ماندیمه ها هم شام میخوریم ، عمه خیلی مهربون بود و انسانیت تو صورتش موج میزد. معلوم بود از اینکه همه مشغول غذا خوردن هستن و ندیمه و کلفت ها نگاه میکنن، حس خوبی نداره و راضی نیست ، بالاخره شام خوردن مهمونا تموم شد و میز رو با سرعت بالا جمع کردیم و ظرفها رو شستیم و هر کدوم از ندیمه ها غذایی کشید و گوشه ای مشغول خوردن شد ، حسابی خسته شده بودیم انگار کلی کار کرده بودیم در حالی که فقط پشت خانوم ها و ... وایستاده بودیم ، شام رو که خوردیم ظرفهای خودمون هم شستیم و هر کدوم منتظر صاحب و ارباب خودش موند همین جور که گوشه ی حیاط منتظر بودم سالار رو دیدم که همراه عده ای جوون سمت باغ میرن ، ارسلان هم همراهشون بود.دخترای زیبا و شیک پوش و آراسته ای هم با فاصله ازشون پشت سر پسرا سمت باغ میرفتن، شب بود و همه جا تاریک بود اما چراغ های نفتی اطراف باغ به میمنت تولد ارباب زاده روشن بود و نوری توی باغ تابونده بود. همین جور که به دور شدن سالار نگاه میکردم صدای عمه روشنیدم -گلبهار بیا دختر بیا بریم بالا که خواب هوش از سر من برده آخرین نگاه رو به سالار انداختم ، پشتش به من بود و با هم ترازهای خودش سمت آلاچیق ها میرفت ، فاصله ی منو سالار کاملامشهود بود فاصله ای که بزرگترین مانع برای رسیدن من به سالار بود ، اون دخترا هر کدوم برازندگی خاصی داشتن برای اینکه به عنوان عروس های عمارت انتخاب بشن و من بین اونا هیچ شانسی نداشتم غم بزرگی راه گلوم رو گرفته بود با این وجود لبخندی به عمه زدم و همراهش رفتم داخل عمارت عمه مستقیم رفت تو تخت خوابش و گفت تو هم همینجا پیش من بخواب گلبهار. امشب پسرا مشغولن، این طرفا نمیان گفتم عمه خانم اجازه بدین من تا زمانی که شما بیدار هستین پیشتون باشم و موقع خواب برم اتاق خودم ، میدونم شما خیلی به من لطف دارین اما اگر ارباب بزرگ بفهمه من تو اتاق شما خوابیدم ممکنه ناراحت بشه در ضمن خان زاده ها ممکنه هر زمان بخوان بیان و عمه جانشون رو ببینن، عمه گفت باشه هر جور خودت فکر میکنی درسته عمل کن، تو دختر عاقلی هستی آفرین به تو ، کمی پیش عمه نشستم و وقتی چشماش از خواب سنگین شد آروم فتیله ی چراغ رو آوردم پایین و در رو آروم باز کردم و رفتم اتاقک خودم رختخواب تا شده ی کنار اتاق رو پهن کردم صدای خنده و جیغ و کل زدن جوانها به گوش میرسید با غصه ی اینکه دل دادن به سالار یک حماقت بیشتر نبود و عشقش تا ابد تو سینه ی من پنهانی و بی نتیجه خواهد بود تو رختخواب دراز کشیدم غمی بزرگ همه ی وجودم رو گرفته بود انگار اون شب اون جشن فقط به خاطر اینکه من جایگاه خودم رو بدونم و بفهمم،برگزار شده بود ، سالار بین اون جمعیت و مهمون حتی جرات نگاه کردن به من رو هم نداشت ، چه برسه به اینکه بخوادعنوان کنه که منو دوست داره یااینکه قصدش برای ازدواج با من رو بیان کنه ، حالا دیگه به خود علاقه ی سالار هم شک داشتم. دلم میخواست زودتر اون چند ماه تموم بشه و من برگردم خونه ی پدرم.
هدایت شده از تبلیغات گسترده ماهان
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️خانوما تمام اجناس مغازه حراج شد
فقط تا 24 ساعت ✅
کلی مانتوی مجلسی ،شومیز، پیراهن مجلسی تخفیف 50 درصد خورده 🔥
🔥شومیز فقط 195ت
🔥 پیراهن مجلسی فقط 495ت
برای دیدن مدلهای بیشتر روی لینک بزن و وارد کانال شو👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1004797984C66137549f9
https://eitaa.com/joinchat/1004797984C66137549f9
⬛⬛⬛⬛⬛⬛⬛⬛
همکارمه کاملا معتبره خانما👆👆
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
اینجا شعبه دوم خودمونه قیمت ها عالین 👆
✅ کیفیت بی نظیره 😍✌️
✅ضمانت مرجوعی دارند👌
https://eitaa.com/joinchat/1004797984C66137549f9
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_بیستوهشتم
شاید اگر سالار رو نمیدیدم عشقش رو زودتر فراموش میکردم یااینکه راحت تر عشقش رو توی سینه م تا ابد پنهان نگه میداشتم ، با این فکرها بود که نم نم چشمم سنگین شد و با اشک توی چشمام خوابم برد ، سالار تو خواب هم پیشم بود و داشتیم با هم حرف میزدیم اون از عشق میگفت چشمام از شدت اشکی که آروم ریخته بودم میسوخت توی عالم خواب سوزشش رو حس میکردم ، صدای سالار که تو خواب اسمم رو به زبون می آورد اینقدر گرم و واضح بود که از خواب پریدم ، با چشمای خواب آلود نگاهی به دور و برم انداختم.همه جا تاریک بود دیگه صدای رقص و پایکوبی نمیومد چراغ اتاقکی که توش خوابیده بودم خاموش شده بود اومدم از جام بلند شم و چراغ رو روشن کنم که توی تاریکی سایه ی مردی رو دیدم مرد با صدای مردونه ی زمخت گفت هیسسسس ، بوی تند الکل به مشامم رسید ، قدرت انجام هیچ کاری رو نداشتم نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود ، قلبم داشت از سینه م بیرون میومد مرد در حالی که دستش رو دهنم بود دستمالی رو از دور گردنش برداشت و جلوی دهنم رو بست و با بی رحمی بلایی که نباید سرم میومد رو سرم آورد. اینقدر با بی رحمی و وحشیانه کارش رو کرد که من قدرت فریاد و التماس و ناله هم نداشتم فقط چشمام روی این همه بی رحمی بسته شد ، چشمم رو که باز کردم صدای عمه رو شنیدم تو اتاق من بود و آروم صدام میکرد گلبهار گلبهار حالت خوبه ؟ چشمام رو باز کردم ، چیزی روی دهنم نبود ، از اون کابوس وحشتناک خبری نبود حتی چراغ گوشه ی اتاقک روشن بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود فقط درد شدیدی تو بدنم داشتم نیمه خیز شدم. عمه گفت چی شده گلبهار ؟دیشب نتونستی بخوابی ؟ چرا در اتاقت رو قفل نکرده بودی ؟ هر وقت اینجا میخوابی در اتاق رو از داخل قفل کن ، از جام بلندشدم احساس درد شدید داشتم عمه گفت برو دستشویی شاید وقتت شده اینقدر درد داری ، هنوز بهت و وحشت دیشب تو جونم بود ، به عمه گفتم الان برمیگردم عمه خانم ، حالم خوب نیست نمیدونم چی شده ؟ رفتم دستشویی اون اتفاق وحشتناک شب گذشته یه کابوس حقیقی بود و من در حالی که حتی نمیدونستم کی این بلا رو سرم آورده،قربانی هوس لحظه ای نامردی شده بودم برگشتم اتاقک با گریه لباسم روعوض کردم از بس حس بدی داشتم اون لباس ها رو انداختم تو آشغال هایی که قصد سوزوندنش رو داشتن ، اشکم بند نمیومد همه فکر میکردن من وقتم شده و درد دارم به ندیمه ها گفت برام آب جوش نبات با زیره و زنجبیل بیارن بعدهم گفت همین جا تو اتاق بمون و امروز هیچ کاری انجام نده تا شب بهتر بشی ،مهمونی اصلی امشبه و تولد برگزار میشه تا شب خوب شو ، عمه اینا رو گفت و رفت تو سالن اصلی پیش مهمونا. من موندم و یه دنیا بدبختی و درد و حال خراب ترس و وحشتی تو وجودم بود رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم کاری که باید شب قبل میکردم این همه سالار وارسلان و عمه، سفارش کرده بودن و من از شدت خستگی دیشب یادم رفته بود در رو ببندم و اون چه نباید میشد شد ، خودمو تو اتاق مچاله کردم و از شدت غصه و درد به خودم پیچیدم و گریه کردم حالا اگه یه دختر بی عفت بودم که کسی قبولش نمیکرد، همین جوری منو سالار شانسی نداشتیم حالا که دیگه بیچاره شده بودم و حال و روزم بدتر از قبل بود ، دیگه حتی تو خونه ی پدرم هم جایی نداشتم و باید تا آخر عمر مجرد میموندم و حتی با یه پسر ساده و فقیر روستایی هم نمیتونستم ازدواج کنم چون آبرو وحیثیت کل خانواده م از بین میرفت و هیچ پسری منو اون جوری قبول نمیکرد بااینحال و روز خوابم برد.از خواب که بیدار شدم درد جسمم بهتر شده بود. اما روح و روانم داغون بود ، تمام لبم تبخال زده بود و صورتم به هم ریخته بود صدای عمه رو شنیدم که به ندیمه ها سفارش میکردهوای منو داشته باشن و بهم سربزنن تا حالم بهتر بشه ، صدای در اتاقک اومد از جام بلند شدم و در رو باز کردم یکی از ندیمه های عمارت بود با دیدن من گفت چت شده دختر ؟ دور لبت خون تبخال زده ، بعد دستش رو گذاشت روی پیشونیم و گفت انگار تب داری چه بدشانسی تو دختر امشب شب تولده و کلی هدیه و انعام میگیریم همه تو با این وضعیت که نمیتونی بیای تو جشن ، بمون همین جا برم یه دمنوشی چیزی برات بیارم تا شب یکم بهتر بشی دستت رو به لب و صورتت نزن تبخال زیاد میشه ، بعد همراه یکی دیگه از ندیمه ها رفت سمت حیاط و زیر لب در حالی که از من دور میشد به اون یکی ندیمه میگفت بیچاره ببین چه به روزش اومده ، چشم زدن دختره رو ، از بس گفتن عمه خانم هواشو داره، خوش به حالش ، خوش شانسه و... آخه یه کلفت بیچاره است دیگه اگه شانس داشت که اینجا چه کار میکرد ؟