#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوپنجم
اصلا شاید خانم بزرگ راستکی خانواده م رو از فقر نجات میداد، تو همین فکرها بودم که در اتاق عمه رو زدن و دوباره پروین خانم پشت در بود گفت گلبهار بیا شام پایین دعوتی ، بیا با هم بریم سالن غذا خوری با دست و پای یخ زده دنبال پروین خانم راه افتادم ، تو سالن غذا خوری میز بزرگ و قشنگی بود که همه ی اهل خانواده ی سالار نشسته بودن و میز پر بود از انواع غذاهای خوشمزه، اینقدراسترس داشتم نمیتونستم قدم از قدم بردارم، پروین خانم گفت بیا با من بهت میگم چکار کنی، باهاش هم قدم شدم، پروین خانم یکی یکی بشقاب ها رو پر از سوپ میکرد و میداد به من و میگفت بزار جلوی خان و خان زاده و ....سوپ رو که کشیدیم، تعظیم کوتاهی کردم و همراه پروین خانم سمت پایین سالن راه افتادم که سالار گفت بشین همین جا ، سر جام خشکم زد،سالار رو به پروین خانم گفت مگه نگفتم گلبهار مهمان منه، چرا امشب اینو بهش نگفتی؟ قراره کنار خانواده ی ماشام بخوره نه اینکه به تو کمک کنه و از ماپذیرایی کنه ، پروین خانم بنده ی خدا نگاهی زیرچشمی به خانم بزرگ کرد و آب دهنش رو قورت داد و گفت چرا خانزاده گفتم به خدا ولی گلبهار خودش قبول نکرد چون جایگاه خودش رو میدونه، مگه نه گلبهار، با خجالت گفتم بله ارباب زاده،اگه اجازه بدین من با هم کیش های خودم شام میخورم چون اینجوری بدمیشه کلفت های دیگه هم توقع میکنن، خانم بزرگ نگاهی به سالار کرد و گفت ببین دختر فهمیده ایه، جایگاه خودش رو میدونه، آفرین.گلبهار با پروین و مهری برین شامتون رو بخورین ، پروین خانم گفت البته شما شامتون رو میل کنید ما بعد از پذیرایی از شما شام میخوریم.سالار نگاهی به مادرش انداخت و با ناراحتی از پشت میز بلند شد و از اتاق بیرون رفت ، عمه ناراحت رو به مادر سالار گفت چی شد باز ؟ این پسر چرا باز قهرکرد و رفت تو هم کمتر سر به سرش بزار دیگه، تازه با هزار تا ترفند برگشته خونه ، یکم پای دل و حرفش راه بیا جوونه عقل نداره میره یه بلایی سرخودش میاره، کمتر سر به سر این بچه ها بزار. زن ارباب اخماش رو تو هم کرد و گفت چی میگی عمه خانم این پسره هوا برش داشته معلوم نیست چی تو سرشه.بعد رو به ارسلان کرد و با اشاره به بهش گفت خب اینم جوونه ، عقل داره عقلش به چشمش نیست البته موضوع چیز دیگه ایه و مصیبت از جای دیگه هست خودم حلش میکنم. بعد با تشر گفت مهری پروین برید بیرون با این دختره شامتون رو بخورید دیگه هم نیایید تو اتاق تا صداتون کنم ، ارسلان با خنده ی کشداری گفت ای بابا عجب غذایی خوردیمااا کوفتمون کردین ، مامان حالا چرا سر پروین داد میزنی ؟بخورین غذاتون رو سالار هم بچه نیست گشنه نمیمونه.بعد خودش شروع کرد به خوردن پروین دستش رو گذاشت پشت منو با کمی فشار به سمت بیرون از سالن هدایت کرد و خودشون هم دمق از دعوای زن ارباب دنبال من اومدن بیرون ، من که میلی به غذا نداشتم ، حرفهای زن ارباب و رفتارش با منو سالار و ناراحتیش، کلا اشتهایی برام نذاشته بود اما مهری گفت بریم مطبخ ، بریم یه چیز بخوریم این زن ارباب معلوم نیست چشه ؟ خب یکم حرف بقیه هم بشنو زن ، آخر کاری میکنه این دو تا پسر از این عمارت فرار میکنن. غمی بزرگ تو دلم بود غم ازدست دادن سالار ، در هر حال چه این بلا سرم میومد و چه نمیومد، محال بود مادرارباب رضایت میداد که من عروسش میشدم.نگاه غمگین سالار جلو نظرم بود و حالم حسابی گرفته بود.با مهری و پروین رفتیم مطبخ همین که از پله ها رفتیم پایین سالار رو دیدم که گوشه ی مطبخ روی صندلی نشسته بودآشپزباشی در حال رسیدگی و پذیرایی ازش بود.مهری و پروین همین که سالار رو دیدن گفتن وای درد و بلات به سرمون آقا اینجا چکار میکنید؟ بعد رو به آشپزباشی گفتن زود باشین از آقا پذیرایی اربابی کنید. سالار نگاهی مهربون به من انداخت و گفت ول کن مهری خانم بیخیال پروین خانم بیایین تو با هم شام بخوریم لبخند مهربون سالار روی صورت من باعث شد همه نگاهی بهم بندازن اون شب همه دور سالار تو مطبخ جمع شدن و کلفت و نوکرا بدون ترس کنار سالار نشسته بودن و شام میخوردن.با دیدن سالار منم اشتهام باز شد و کنار مهری و پروین نشستم و شام خوردم سالار هر از گاهی نگاهی بهم میکرد و به بقیه میگفت گلبهار مهمون ویژه است و عزیز عمه خانم بهش برسید ، آشپزها هم حالا واسه خود شیرینی یا واقعا از سر محبت حسابی به من میرسیدن ، خلاصه اون شب علیرغم دعوای زن ارباب و سعی در دور کردن سالار از من، تو اون جمع بی ریا و صمیمی خیلی خوش گذشت اون شب گذشت و فردای اون روز همراه عمه برگشتیم ویلای عمه خانم.تو مسیر برگشت بودیم که عمه گفت گلبهار ارباب گفته تو دیگه میتونی برگردی خونه ی خودتون و بقیه ی بدهی ت رو بخشیده با وجود اینکه خیلی برات خوشحالم که برمیگردی خونتون
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
⛔️شومیز بالا رو 499 تومن بخر☝️
🧕خانمها از این کانال راضــیان🔥
شیکترین مدلها،با قیمت اقتصادی
شومیز های شیک و مزونی
مانتو های ژاکارد و مجلسی
عبا خلیجی با پرداخت درب منزل😍
🔔قیمتها داخل کاناله عضو شو ببین👇
https://eitaa.com/joinchat/2569404723C4c871a14ed
https://eitaa.com/joinchat/2569404723C4c871a14ed
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوششم
اما واقعا دلم برات تنگ میشه، تو مثل دختر نداشته م بودی ، این مدت واقعا هم مونسم بودی و هم کمک حالم ، دلم میخواد تو رو پیش خودم نگه دارم اما این خودخواهیه و من دلم نمیخواد تو مجبور به موندن بشی. البته دستور ارباب بیرون رفتن تو از عمارته و تاکید واضح شده که امروز غروب همراه مش رجب بری روستا و تو رو تحویل خانواده ت بده نمیدونم چی تو سرشونه اما انشالله که خیره از برادر من بعیده این مهربونی اما خب ما به فال نیک میگیریم ، رسیدیم خونه ی عمه ، نمیدونم چرا اینقدر غمگین بودم وسایلم رو جمع کردم با وجودی که مدتها منتظر برگشتن به خونه ی خودمون بودم اما حالا که وقت رفتن بود دلم گرفته بودهم دلبستگی به عمه بود هم عشق سالار و از همه مهمتر شرمندگی بلایی که سرم اومده بود چون دیگه آبرویی برام نمونده بود و پیش خانواده م همیشه باید نقش یه دختری رو بازی میکردم که قصد نداره ازدواج کنه و مدام خواستگارهاش رو رد میکنه و رو حرف خانواده و بزرگترحرف میزنه ، حالم اصلا ردیف نبود وسایلم رو با بغض و گریه جمع کردم. عمه طفلک کلی بهم سوغاتی داد که با خودم ببرم ، کلفت نوکرای دیگه ی عمه هم ناراحت بودن البته اونا فکر میکردن بعد از اون بیماری حتما من مشکلی پیدا کردم و دارن منو رد میکنن، غروب شد و مش رجب با گاری اومد تو حیاط عمه و گفت گلبهار آماده ای بیا تا هوا تاریک نشده ببرمت تحویلت بدم. عمه و بقیه ی آدمای اون خونه تا کنار گاری اومدن.با من خداحافظی کردن با اشک سوار شدم و همراه مش رجب سمت خونه راه افتادیم ، تمام طول راه رو گریه میکردم و اشک میریختم بالاخره رسیدیم خونه ی خودمون چون از قبل خبر نداده بودیم هیچ کس منتظر من نبود و هیچ کس توقع دیدن منو نداشت مش رجب از گاری پیاده شد و جلوی دراسم پدرم رو صدا زد و گفت بیا بیامژدگونی بده که امانتت رو برگردوندم.بابا و مامان با شنیدن صدای مش رجب اومدن لبه ایوون و با دیدن منو مش رجب متعجب اومدن دم در و به مش رجب خوش آمد گفتن. مامان منوبغل کرد و بوسید مامان اینا فکرمیکردن من اومدم یکی دو روز بمونم و برگردم اما مش رجب توضیح داد که ارباب لطف کرده و به خاطر رفتار خوب من بقیه ی کارگریم رو بخشیده و منو آزاد کرده که بیام دیگه برای همیشه پیش خانواده م زندگی کنم ، مش رجب گفت بیا حاج خانم بیا دخترت صحیح و سالم تحویلت ، اون شب مش رجب کلی مژدگونی از بابا اینا گرفت و شام هم بابا مرغ کباب کرد و مش رجب رو مهمون افتخاری و عزیز کرده ش به حساب آورد و کلی ازش پذیرایی کرد خانواده م اینقدر از دیدن من خوشحال بودن و از برگشتن من ذوق زده بودن که خودم باورم نمیشد اما من با حالی خراب و دلی پر از غم نگران آینده م بودم ، بنده خدا مامان اینا نمیدونستن که امانتی که سپرده بودن دیگه اعتباری نداره و در ظاهر سالم تحویل داده شده، اون شب مش رجب با گاری پر از مژدگونی تخم مرغ و کدو و ترب و .... برگشت خونش و من علیرغم خستگی زیاد و غم بزرگ تو سینه م کنار مامان اینا با آرامش خوابیدم از فردای اون روز کار و زندگی روزمره و همیشگی شروع شد. من کنار مامان غذا میپختم و به خواهر برادر کوچکترم میرسیدم و بابا مدام سر مزرعه بود که اتفاقی برای محصولش نیفته و مثل سال گذشته بیچاره نشه. بنده خدا اینقدر استرس داشت که با پدر حمیده کشیک میدادن و یک شب در میان کنار مزرعه میخوابیدن که مبادا اتفاقی بیفته ، من هر روزغمگین تر و افسرده تر میشدم از غمی که تو دل داشتم و عشقی که مثل داغ به سینه م مونده بود و جدایی بدون خداحافظی و بخت نامرادم، هر روز دلتنگ تر و غصه دارتر و ناامید تر میشدم. چند روزی گذشت اون روز ظرف غذای بابا رو ازمامان گرفتم و تو بقچه پیچیدم و گفتم امروز ناهار بابا رو خودم میبرم و خودم باهاش ناهار میخورم مامان ناهار و مخلفات و فلاکس چای و همه رو گذاشت تو سبد و گفت برو ناهار خوردین زود برگرد نزار تو آفتاب بمونی و سر ظهر تنها تو محل باشی. سبد رو برداشتم و رفتم سمت مزرعه ، سرم پایین بود هوا نسبتا گرم بود خونه ی حمیده اینا صدای بزن و بکوب و شادی میومد، معلوم بود خبرهای خوبی شنیدن ، نزدیک مزرعه بودم ظهر بود و گرما شدت بیشتری داشت احساس میکردم کسی دنبالم داره میاد چند بار برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم اما کسی نبود نمیدونم چرا حس میکردم سنگینی نگاه کسی رومه.رسیدم مزرعه بابا نشسته بود و از سایه ی آلاچیق کوچیکی که درست کرده بوداستفاده میکرد منو دید تعجب کرد و پرسید تو اینجا چکار میکنی گلبهار،ظهره ؟ گفتم برات ناهار آوردم خودم هم کنارت ناهار میخورم ظهر باشه چه ایرادی داره مگه ؟ بابا گفت آخه همه این موقع تو خونه هاشون هستن و ناهار میخورن و استراحت میکنن تو یه دختری محله خلوته.نگاهی پر درد به بابا کردم بیچاره بابانمیدونست کار من از این حرفا گذشته و آنچه که نباید میشده شده ،
ادامه دارد
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚫خانوما به علت انباگردانی تمامی اجناس مغازه #حراج شد📣
کانالی پراز پالتوهای مزونی
#بافت های وارداتی
#عباهای اماراتی
برای دیدن مدلهای بیشتر بزن روی لینک مزون گندم👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1461322292C3d3f1db0cd
https://eitaa.com/joinchat/1461322292C3d3f1db0cd
🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑
داستان ترسناک کوتاه
ساعت سه شب از بیمارستان به خونه میرفتم.
تو آسانسور یکی از بیمارا با من همراه شد.
اون رو میشناختم
بیمار اتاق 205 بود
پیرمردی لاغر و اخمو
با لباس بیمارستان توی آسانسور کنار من ایستاده بود
_آقای پارکر این موقع شب باید توی تختتون باشید
با سکوت عجیبی به روبه رو خیره شده بود
اسانسور ایستاد
دیدم که آقای پارکر وارد دسشویی شد
ازونجا رد شدم
از یک پرستار پرسیدم
_بیمار اتاق 205 چرا این موقع شب توی سالن راه میره؟
با جوابی که پرستار داد من شوکه شدم
:منطورتون چیه؟اون بیمار امروز صبح از دنیا رفت!
☠️📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز #پنبه ای شدن #نخود به همین سادگی یاد بگیر
میخوای یه #نخود_بازاری نرم لعابدار یادت بدم فقط دو روش داره یکی با #یخ یکی بدون#یخ 😳 هیچ کس بلد نیست ترفند سه سوتش یاد بگیر😍👇
https://eitaa.com/joinchat/663290113C01a9e688a6
بزن رو لینک آموزش #سبزه_پیازچه_گلدار واسه نوروز امسال یاد بگیر بعد سال تحویل واسه سالاد استفاده کنید عالیه 👆