eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
23.4هزار دنبال‌کننده
40.2هزار عکس
6.7هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
اما واقعا دلم برات تنگ میشه، تو مثل دختر نداشته م بودی ، این مدت واقعا هم مونسم بودی و هم کمک حالم ، دلم میخواد تو رو پیش خودم نگه دارم اما این خودخواهیه و من دلم نمی‌خواد تو مجبور به موندن بشی. البته دستور ارباب بیرون رفتن تو از عمارته و تاکید واضح شده که امروز غروب همراه مش رجب بری روستا و تو رو تحویل خانواده ت بده  نمی‌دونم چی تو سرشونه اما انشالله که خیره از برادر من بعیده این مهربونی اما خب ما به فال نیک میگیریم ، رسیدیم خونه ی عمه ، نمیدونم چرا اینقدر غمگین بودم وسایلم رو جمع کردم با وجودی که مدتها منتظر برگشتن به خونه ی خودمون بودم اما حالا که وقت رفتن بود دلم گرفته بودهم دلبستگی به عمه بود هم عشق سالار و از همه مهمتر شرمندگی بلایی که سرم اومده بود چون دیگه آبرویی برام نمونده بود و پیش خانواده م همیشه باید نقش یه دختری رو بازی میکردم که قصد نداره ازدواج کنه و مدام خواستگارهاش رو رد می‌کنه و‌ رو حرف خانواده و بزرگترحرف میزنه ، حالم اصلا ردیف نبود وسایلم رو با بغض و گریه جمع کردم. عمه طفلک کلی بهم سوغاتی داد که با خودم ببرم ، کلفت نوکرای دیگه ی عمه هم ناراحت بودن البته اونا فکر میکردن بعد از اون بیماری حتما من مشکلی پیدا کردم و دارن منو رد میکنن، غروب شد و مش رجب با گاری اومد تو حیاط عمه و گفت گلبهار آماده ای بیا تا هوا تاریک نشده ببرمت تحویلت بدم. عمه و بقیه ی آدمای اون خونه تا کنار گاری اومدن.با من خداحافظی کردن با اشک سوار شدم و همراه مش رجب سمت خونه راه افتادیم ، تمام طول راه رو گریه میکردم و اشک میریختم بالاخره رسیدیم خونه ی خودمون چون از قبل خبر نداده بودیم هیچ کس منتظر من نبود و هیچ کس توقع دیدن منو نداشت مش رجب از گاری پیاده شد و جلوی دراسم پدرم رو صدا زد و گفت بیا بیامژدگونی بده که امانتت رو برگردوندم.بابا و مامان با شنیدن صدای مش رجب اومدن لبه ایوون و با دیدن منو مش رجب متعجب اومدن دم در و به مش رجب خوش آمد گفتن. مامان منوبغل کرد و بوسید مامان اینا فکرمیکردن من اومدم یکی دو روز بمونم و برگردم اما مش رجب توضیح داد که ارباب لطف کرده و به خاطر رفتار خوب من بقیه ی کارگریم رو بخشیده و منو آزاد کرده که بیام دیگه برای همیشه پیش خانواده م زندگی کنم ، مش رجب گفت بیا حاج خانم بیا دخترت صحیح و سالم تحویلت ، اون شب مش رجب کلی مژدگونی از بابا اینا گرفت و شام هم بابا مرغ کباب کرد و مش رجب رو مهمون افتخاری و عزیز کرده ش به حساب آورد و کلی ازش پذیرایی کرد خانواده م اینقدر از دیدن من خوشحال بودن و از برگشتن من ذوق زده بودن که خودم باورم نمیشد اما من با حالی خراب و دلی پر از غم نگران آینده م بودم ، بنده خدا مامان اینا نمی‌دونستن که امانتی که سپرده بودن دیگه اعتباری نداره و در ظاهر سالم تحویل داده شده، اون شب مش رجب با گاری پر از مژدگونی تخم مرغ و کدو و ترب و .... برگشت خونش و من علیرغم خستگی زیاد و غم بزرگ تو سینه م کنار مامان اینا با آرامش خوابیدم از فردای اون روز کار و زندگی روزمره و همیشگی شروع شد. من کنار مامان غذا میپختم و به خواهر برادر کوچکترم می‌رسیدم و بابا مدام سر مزرعه بود که اتفاقی برای محصولش نیفته و مثل سال گذشته بیچاره نشه. بنده خدا اینقدر استرس داشت که با پدر حمیده کشیک میدادن و یک شب در میان کنار مزرعه می‌خوابیدن که مبادا اتفاقی بیفته ، من هر روزغمگین تر و افسرده تر میشدم از غمی که تو دل داشتم و عشقی که مثل داغ به سینه م مونده بود و جدایی بدون خداحافظی و بخت نامرادم، هر روز دلتنگ تر و غصه دارتر و ناامید تر میشدم. چند روزی گذشت اون روز ظرف غذای بابا رو ازمامان گرفتم و تو بقچه پیچیدم و گفتم امروز ناهار بابا رو خودم میبرم و خودم باهاش ناهار میخورم مامان ناهار و مخلفات و فلاکس چای و همه رو گذاشت تو سبد و گفت برو ناهار خوردین زود برگرد نزار تو آفتاب بمونی و سر ظهر تنها تو محل باشی. سبد رو برداشتم و رفتم سمت مزرعه ، سرم پایین بود هوا نسبتا گرم بود خونه ی حمیده اینا صدای بزن و بکوب و شادی میومد، معلوم بود خبرهای خوبی شنیدن ، نزدیک مزرعه بودم ظهر بود و گرما شدت بیشتری داشت احساس میکردم کسی دنبالم داره میاد چند بار برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم اما کسی نبود نمیدونم چرا حس میکردم سنگینی نگاه کسی رومه.رسیدم مزرعه بابا نشسته بود و از سایه ی آلاچیق کوچیکی که درست کرده بوداستفاده میکرد منو دید تعجب کرد و پرسید تو اینجا چکار می‌کنی گلبهار،ظهره ؟ گفتم برات ناهار آوردم خودم هم کنارت ناهار میخورم ظهر باشه چه ایرادی داره مگه ؟ بابا گفت آخه همه این موقع تو خونه هاشون هستن و ناهار میخورن و استراحت میکنن تو یه دختری محله خلوته.نگاهی پر درد به بابا کردم بیچاره بابانمیدونست کار من از این حرفا گذشته و آنچه که نباید می‌شده شده ، ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚫خانوما به علت انباگردانی تمامی اجناس مغازه شد📣 کانالی پراز پالتوهای مزونی های وارداتی اماراتی برای دیدن مدلهای بیشتر بزن روی لینک مزون گندم👇👇👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1461322292C3d3f1db0cd https://eitaa.com/joinchat/1461322292C3d3f1db0cd 🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑🛑
داستان ترسناک کوتاه ساعت سه شب از بیمارستان به خونه میرفتم. تو آسانسور یکی از بیمارا با من همراه شد. اون رو میشناختم بیمار اتاق 205 بود پیرمردی لاغر و اخمو با لباس بیمارستان توی آسانسور کنار من ایستاده بود _آقای پارکر این موقع شب باید توی تختتون باشید با سکوت عجیبی به روبه رو خیره شده بود اسانسور ایستاد دیدم که آقای پارکر وارد دسشویی شد ازونجا رد شدم از یک پرستار پرسیدم _بیمار اتاق 205 چرا این موقع شب توی سالن راه میره؟ با جوابی که پرستار داد من شوکه شدم :منطورتون چیه؟اون بیمار امروز صبح از دنیا رفت! ☠️📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راز ای شدن به همین سادگی یاد بگیر میخوای یه نرم لعابدار یادت بدم فقط دو روش داره یکی با یکی بدون 😳 هیچ کس بلد نیست ترفند سه سوتش یاد بگیر😍👇 https://eitaa.com/joinchat/663290113C01a9e688a6 بزن رو لینک آموزش واسه نوروز امسال یاد بگیر بعد سال تحویل واسه سالاد استفاده کنید عالیه 👆
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
زیر جا میوه ای یخچالت آب جمع میشه ؟❌👇 نگران نباش فقط کافیه این بلد باشی😉 واسه این چیز ساده تعمیر کار نیار 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/663290113C01a9e688a6
ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺷﺨﺼﻲ ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺭﻳﺎﺿﯽ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ، ﺑﺎﻋﺠﻠﻪ ﺩﻭ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺗﮑﻠﻴﻒ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ . ﻫﻴﭽﻴﮏ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮐﻮﺷﺶ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﮑﯽ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ ﺁﻭﺭﺩ . 🔹 ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺷﺪ ، ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺩﻭﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺭﻳﺎﺿﻲ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺖ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻞ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ، ﻭﻟﻲ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺍﺳﺖ ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺘﻤﺎً ﺁﻥ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻞ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻳﺎﻓﺖ . 👈 ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﻧﻴﺸﺘﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ ... " ﺣﻞ ﻧﺸﺪﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ، ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﻩ ." ☠️
♨️ ❌اخبار فوری و دست اول ❌ کانال تلگرامی ایران خبر به ایتا پیوست💯 کانلشون داخل تلگرام رو بستن👇 https://eitaa.com/joinchat/189203403C3c99e71291 تمامی اخبار ها /باجزئیات🔺
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
شیرینی خورده پسر دایی جذابم بودم که نزدیک عروسی برای نجات جون برادرم منو مجبور به ازدواج با طبیب پیری کردن که شبونه اومده بود خونمون من ۱۲ ساله فکرشم نمیکردم که روزگار چی ها برام خواب دیده مجبور شدم... داستان ماه صنم https://eitaa.com/joinchat/1882129403Cda6f9722a1 💔