#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوپنجم
اصلا شاید خانم بزرگ راستکی خانواده م رو از فقر نجات میداد، تو همین فکرها بودم که در اتاق عمه رو زدن و دوباره پروین خانم پشت در بود گفت گلبهار بیا شام پایین دعوتی ، بیا با هم بریم سالن غذا خوری با دست و پای یخ زده دنبال پروین خانم راه افتادم ، تو سالن غذا خوری میز بزرگ و قشنگی بود که همه ی اهل خانواده ی سالار نشسته بودن و میز پر بود از انواع غذاهای خوشمزه، اینقدراسترس داشتم نمیتونستم قدم از قدم بردارم، پروین خانم گفت بیا با من بهت میگم چکار کنی، باهاش هم قدم شدم، پروین خانم یکی یکی بشقاب ها رو پر از سوپ میکرد و میداد به من و میگفت بزار جلوی خان و خان زاده و ....سوپ رو که کشیدیم، تعظیم کوتاهی کردم و همراه پروین خانم سمت پایین سالن راه افتادم که سالار گفت بشین همین جا ، سر جام خشکم زد،سالار رو به پروین خانم گفت مگه نگفتم گلبهار مهمان منه، چرا امشب اینو بهش نگفتی؟ قراره کنار خانواده ی ماشام بخوره نه اینکه به تو کمک کنه و از ماپذیرایی کنه ، پروین خانم بنده ی خدا نگاهی زیرچشمی به خانم بزرگ کرد و آب دهنش رو قورت داد و گفت چرا خانزاده گفتم به خدا ولی گلبهار خودش قبول نکرد چون جایگاه خودش رو میدونه، مگه نه گلبهار، با خجالت گفتم بله ارباب زاده،اگه اجازه بدین من با هم کیش های خودم شام میخورم چون اینجوری بدمیشه کلفت های دیگه هم توقع میکنن، خانم بزرگ نگاهی به سالار کرد و گفت ببین دختر فهمیده ایه، جایگاه خودش رو میدونه، آفرین.گلبهار با پروین و مهری برین شامتون رو بخورین ، پروین خانم گفت البته شما شامتون رو میل کنید ما بعد از پذیرایی از شما شام میخوریم.سالار نگاهی به مادرش انداخت و با ناراحتی از پشت میز بلند شد و از اتاق بیرون رفت ، عمه ناراحت رو به مادر سالار گفت چی شد باز ؟ این پسر چرا باز قهرکرد و رفت تو هم کمتر سر به سرش بزار دیگه، تازه با هزار تا ترفند برگشته خونه ، یکم پای دل و حرفش راه بیا جوونه عقل نداره میره یه بلایی سرخودش میاره، کمتر سر به سر این بچه ها بزار. زن ارباب اخماش رو تو هم کرد و گفت چی میگی عمه خانم این پسره هوا برش داشته معلوم نیست چی تو سرشه.بعد رو به ارسلان کرد و با اشاره به بهش گفت خب اینم جوونه ، عقل داره عقلش به چشمش نیست البته موضوع چیز دیگه ایه و مصیبت از جای دیگه هست خودم حلش میکنم. بعد با تشر گفت مهری پروین برید بیرون با این دختره شامتون رو بخورید دیگه هم نیایید تو اتاق تا صداتون کنم ، ارسلان با خنده ی کشداری گفت ای بابا عجب غذایی خوردیمااا کوفتمون کردین ، مامان حالا چرا سر پروین داد میزنی ؟بخورین غذاتون رو سالار هم بچه نیست گشنه نمیمونه.بعد خودش شروع کرد به خوردن پروین دستش رو گذاشت پشت منو با کمی فشار به سمت بیرون از سالن هدایت کرد و خودشون هم دمق از دعوای زن ارباب دنبال من اومدن بیرون ، من که میلی به غذا نداشتم ، حرفهای زن ارباب و رفتارش با منو سالار و ناراحتیش، کلا اشتهایی برام نذاشته بود اما مهری گفت بریم مطبخ ، بریم یه چیز بخوریم این زن ارباب معلوم نیست چشه ؟ خب یکم حرف بقیه هم بشنو زن ، آخر کاری میکنه این دو تا پسر از این عمارت فرار میکنن. غمی بزرگ تو دلم بود غم ازدست دادن سالار ، در هر حال چه این بلا سرم میومد و چه نمیومد، محال بود مادرارباب رضایت میداد که من عروسش میشدم.نگاه غمگین سالار جلو نظرم بود و حالم حسابی گرفته بود.با مهری و پروین رفتیم مطبخ همین که از پله ها رفتیم پایین سالار رو دیدم که گوشه ی مطبخ روی صندلی نشسته بودآشپزباشی در حال رسیدگی و پذیرایی ازش بود.مهری و پروین همین که سالار رو دیدن گفتن وای درد و بلات به سرمون آقا اینجا چکار میکنید؟ بعد رو به آشپزباشی گفتن زود باشین از آقا پذیرایی اربابی کنید. سالار نگاهی مهربون به من انداخت و گفت ول کن مهری خانم بیخیال پروین خانم بیایین تو با هم شام بخوریم لبخند مهربون سالار روی صورت من باعث شد همه نگاهی بهم بندازن اون شب همه دور سالار تو مطبخ جمع شدن و کلفت و نوکرا بدون ترس کنار سالار نشسته بودن و شام میخوردن.با دیدن سالار منم اشتهام باز شد و کنار مهری و پروین نشستم و شام خوردم سالار هر از گاهی نگاهی بهم میکرد و به بقیه میگفت گلبهار مهمون ویژه است و عزیز عمه خانم بهش برسید ، آشپزها هم حالا واسه خود شیرینی یا واقعا از سر محبت حسابی به من میرسیدن ، خلاصه اون شب علیرغم دعوای زن ارباب و سعی در دور کردن سالار از من، تو اون جمع بی ریا و صمیمی خیلی خوش گذشت اون شب گذشت و فردای اون روز همراه عمه برگشتیم ویلای عمه خانم.تو مسیر برگشت بودیم که عمه گفت گلبهار ارباب گفته تو دیگه میتونی برگردی خونه ی خودتون و بقیه ی بدهی ت رو بخشیده با وجود اینکه خیلی برات خوشحالم که برمیگردی خونتون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_سیوششم
اما واقعا دلم برات تنگ میشه، تو مثل دختر نداشته م بودی ، این مدت واقعا هم مونسم بودی و هم کمک حالم ، دلم میخواد تو رو پیش خودم نگه دارم اما این خودخواهیه و من دلم نمیخواد تو مجبور به موندن بشی. البته دستور ارباب بیرون رفتن تو از عمارته و تاکید واضح شده که امروز غروب همراه مش رجب بری روستا و تو رو تحویل خانواده ت بده نمیدونم چی تو سرشونه اما انشالله که خیره از برادر من بعیده این مهربونی اما خب ما به فال نیک میگیریم ، رسیدیم خونه ی عمه ، نمیدونم چرا اینقدر غمگین بودم وسایلم رو جمع کردم با وجودی که مدتها منتظر برگشتن به خونه ی خودمون بودم اما حالا که وقت رفتن بود دلم گرفته بودهم دلبستگی به عمه بود هم عشق سالار و از همه مهمتر شرمندگی بلایی که سرم اومده بود چون دیگه آبرویی برام نمونده بود و پیش خانواده م همیشه باید نقش یه دختری رو بازی میکردم که قصد نداره ازدواج کنه و مدام خواستگارهاش رو رد میکنه و رو حرف خانواده و بزرگترحرف میزنه ، حالم اصلا ردیف نبود وسایلم رو با بغض و گریه جمع کردم. عمه طفلک کلی بهم سوغاتی داد که با خودم ببرم ، کلفت نوکرای دیگه ی عمه هم ناراحت بودن البته اونا فکر میکردن بعد از اون بیماری حتما من مشکلی پیدا کردم و دارن منو رد میکنن، غروب شد و مش رجب با گاری اومد تو حیاط عمه و گفت گلبهار آماده ای بیا تا هوا تاریک نشده ببرمت تحویلت بدم. عمه و بقیه ی آدمای اون خونه تا کنار گاری اومدن.با من خداحافظی کردن با اشک سوار شدم و همراه مش رجب سمت خونه راه افتادیم ، تمام طول راه رو گریه میکردم و اشک میریختم بالاخره رسیدیم خونه ی خودمون چون از قبل خبر نداده بودیم هیچ کس منتظر من نبود و هیچ کس توقع دیدن منو نداشت مش رجب از گاری پیاده شد و جلوی دراسم پدرم رو صدا زد و گفت بیا بیامژدگونی بده که امانتت رو برگردوندم.بابا و مامان با شنیدن صدای مش رجب اومدن لبه ایوون و با دیدن منو مش رجب متعجب اومدن دم در و به مش رجب خوش آمد گفتن. مامان منوبغل کرد و بوسید مامان اینا فکرمیکردن من اومدم یکی دو روز بمونم و برگردم اما مش رجب توضیح داد که ارباب لطف کرده و به خاطر رفتار خوب من بقیه ی کارگریم رو بخشیده و منو آزاد کرده که بیام دیگه برای همیشه پیش خانواده م زندگی کنم ، مش رجب گفت بیا حاج خانم بیا دخترت صحیح و سالم تحویلت ، اون شب مش رجب کلی مژدگونی از بابا اینا گرفت و شام هم بابا مرغ کباب کرد و مش رجب رو مهمون افتخاری و عزیز کرده ش به حساب آورد و کلی ازش پذیرایی کرد خانواده م اینقدر از دیدن من خوشحال بودن و از برگشتن من ذوق زده بودن که خودم باورم نمیشد اما من با حالی خراب و دلی پر از غم نگران آینده م بودم ، بنده خدا مامان اینا نمیدونستن که امانتی که سپرده بودن دیگه اعتباری نداره و در ظاهر سالم تحویل داده شده، اون شب مش رجب با گاری پر از مژدگونی تخم مرغ و کدو و ترب و .... برگشت خونش و من علیرغم خستگی زیاد و غم بزرگ تو سینه م کنار مامان اینا با آرامش خوابیدم از فردای اون روز کار و زندگی روزمره و همیشگی شروع شد. من کنار مامان غذا میپختم و به خواهر برادر کوچکترم میرسیدم و بابا مدام سر مزرعه بود که اتفاقی برای محصولش نیفته و مثل سال گذشته بیچاره نشه. بنده خدا اینقدر استرس داشت که با پدر حمیده کشیک میدادن و یک شب در میان کنار مزرعه میخوابیدن که مبادا اتفاقی بیفته ، من هر روزغمگین تر و افسرده تر میشدم از غمی که تو دل داشتم و عشقی که مثل داغ به سینه م مونده بود و جدایی بدون خداحافظی و بخت نامرادم، هر روز دلتنگ تر و غصه دارتر و ناامید تر میشدم. چند روزی گذشت اون روز ظرف غذای بابا رو ازمامان گرفتم و تو بقچه پیچیدم و گفتم امروز ناهار بابا رو خودم میبرم و خودم باهاش ناهار میخورم مامان ناهار و مخلفات و فلاکس چای و همه رو گذاشت تو سبد و گفت برو ناهار خوردین زود برگرد نزار تو آفتاب بمونی و سر ظهر تنها تو محل باشی. سبد رو برداشتم و رفتم سمت مزرعه ، سرم پایین بود هوا نسبتا گرم بود خونه ی حمیده اینا صدای بزن و بکوب و شادی میومد، معلوم بود خبرهای خوبی شنیدن ، نزدیک مزرعه بودم ظهر بود و گرما شدت بیشتری داشت احساس میکردم کسی دنبالم داره میاد چند بار برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم اما کسی نبود نمیدونم چرا حس میکردم سنگینی نگاه کسی رومه.رسیدم مزرعه بابا نشسته بود و از سایه ی آلاچیق کوچیکی که درست کرده بوداستفاده میکرد منو دید تعجب کرد و پرسید تو اینجا چکار میکنی گلبهار،ظهره ؟ گفتم برات ناهار آوردم خودم هم کنارت ناهار میخورم ظهر باشه چه ایرادی داره مگه ؟ بابا گفت آخه همه این موقع تو خونه هاشون هستن و ناهار میخورن و استراحت میکنن تو یه دختری محله خلوته.نگاهی پر درد به بابا کردم بیچاره بابانمیدونست کار من از این حرفا گذشته و آنچه که نباید میشده شده ،
ادامه دارد
داستان ترسناک کوتاه
ساعت سه شب از بیمارستان به خونه میرفتم.
تو آسانسور یکی از بیمارا با من همراه شد.
اون رو میشناختم
بیمار اتاق 205 بود
پیرمردی لاغر و اخمو
با لباس بیمارستان توی آسانسور کنار من ایستاده بود
_آقای پارکر این موقع شب باید توی تختتون باشید
با سکوت عجیبی به روبه رو خیره شده بود
اسانسور ایستاد
دیدم که آقای پارکر وارد دسشویی شد
ازونجا رد شدم
از یک پرستار پرسیدم
_بیمار اتاق 205 چرا این موقع شب توی سالن راه میره؟
با جوابی که پرستار داد من شوکه شدم
:منطورتون چیه؟اون بیمار امروز صبح از دنیا رفت!
☠️📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ﺷﺨﺼﻲ ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺭﻳﺎﺿﯽ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪ ، ﺑﺎﻋﺠﻠﻪ ﺩﻭ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻴﺎﻝ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺗﮑﻠﻴﻒ ﻣﻨﺰﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮﺩ
ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻭﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ . ﻫﻴﭽﻴﮏ ﺭﺍ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻫﻔﺘﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮐﻮﺷﺶ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﮑﯽ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ ﺁﻭﺭﺩ .
🔹 ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﺷﺪ ، ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺩﻭﻧﻤﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺭﻳﺎﺿﻲ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﮔﺮ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﺍﻧﺴﺖ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﺁﻧﺮﺍ ﺣﻞ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩ ، ﻭﻟﻲ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺗﻠﻘﻴﻦ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺍﺳﺖ ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺣﺘﻤﺎً ﺁﻥ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻞ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﻳﺎﻓﺖ .
👈 ﺍﻳﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺁﻟﺒﺮﺕ ﺍﻧﻴﺸﺘﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ ...
" ﺣﻞ ﻧﺸﺪﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ، ﺑﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﺴﺘﮕﯽ ﺩﺍﺭﻩ ."
☠️
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.
وقتی همسایه صدای در زدن او راشنید خوشحال شد وپیش خود فکر کرداین بار دیگر برای دعوا آمده است.
وقتی در را بازکرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر دارد .
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سلامممم امیدوارم حال همتون خوب باشه
من گیسو هستم و20سالمه و 3 ساله که به دبی مهارجت کردم.
این داستانی ک میخوام تعریف کنم برمیگرده به 5 سال پیش که من ایران بودم🥲
خونه ی مادر بزرگم خیلی قدیمی بود و قبل از اینکه مادر بزرگم اینا وارد اون خونه بشن خیلیا اومدن تو اون خونه زندگی کردن بعد چندماه از اونجا رفتن
و اعتقاد داشتن که توی خونه جن وجود داشته
ماهم چون به این چیزا اعتقاد نداشتیم میگفتیم ک حتما توهمی چیزی زدن و برای همین اون خونرو گرفتیم.
ما همیشه عادت داشتیم چهارشنبه ها میرفتیم خونه مادر بزرگم تا جمعه اونجا میموندیم و بازی میکردیم و کلی خوش میگذرونیدم.
.
.
آخر هفته که شد ما رفتیم خونه مادر بزرگم اینا خاله ی مامانم گفت منم میام
مادر بزرگم اون موقع با کانوا و اینا واسه ی ما کلی وسیله درست میکرد ک ب عنوان یادگاری و یا برای بازیمون داشته باشیم
آخر شب شد کانولی مادربزرگم روی زمین بود و جایی ک من نشسته بودم کانواهم کنارم بود یهو دیدم کانوا قل خورد رفت اون سر خونه
و من خیلی تعجب کردم و مادر بزرگم اینا هم اون صحنه رو دیدن
بیخیال شدیم
این خونه دو طبقه بود 400 متر بود
خاله ی مامانم طبقه پایین بود و من طبقه بالا ک یهو دیدم خاله مامانم جلومه
بعد گفتم کی اومدی بالا خاله
دیدم چیزی نگفت من رفتم پایین بعد دیدم خاله مامانم توی آشپزخونس گفتم خاله مگه تو بالا نبودی گفت نه من دارم غذا درست میکنم
بعد دیدم یکی دقیقااا شبی خودش کنارش وایساده جیغ زدم بعدش دختر خالمم دید اونم جیغ زد
این حالا یه جن و یا روحی بود ک خودشو ب شکل های مختلف در میاورد مثلا ب شکل کانوا و یا خاله مامانم
.
.
البته اینم باید بگم ک هیچ آزار و اذیتی نداشت و با ما هیچ کاری نمیکرد فقط ب شکل های مختلف در میومد و این ماجرا تا 2 سال ادامه داشت و مادر بزرگم اینا از اونجا اسباب کشی کردن و الان ساکن کاندا هستن
.
.
(عذرخواهی میکنم یکم طولانی شد میخواستم یکم با جزئیات تعریف کنم واستون)
♥️خیلی ممنون ک به خاطرم گوش دادیددد
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
داستان کوتاه ترسناک
#ارسالی
من و مامانم تنها زندگی میکنیم. مامانم صدام زد و گفت: دخترم نمیخای
بیای پایین برای شام؟ اگه کار داری غذات رو بیارم اتاقت، گفتم عه مامان
شما مگه بیرون نبودید؟ الان میام داشتم وسایل اتاقم رو يكم مرتب میکردم تا برم پایین گوشیم زنگ خورد شوکه شدم و جواب دادم مامان شما مگه خونه نيستيد؟ گف نه دیونه شدی؟ زنگ زدم بگم که یکم خرید دارم تا یک
ساعت دیگ میرسم خونه، گفتم باشه و سریع قطع کردم و ب سمت در اتاقم
رفتم اون زن پایین پله ها ایستاده بود و سینی غذا دستش بود
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سلام
الان ۲۱ سالمه و ساکن کرج هستم
تو پادگانی که من سربازش بودم ، تعداد اتفاقای ماورایی که برام افتاد خیلی زیاد بود
دونه دونه ارسال میکنم حالا
از یکیش شروع کنیم
پادگان ما ۱۳ تا برجک داشت
یه پادگان بسیار مهم و بزرگ که بصورت مخفی و بینام و نشون تو یکی از بیابونها و تپههای اطراف تهران قرار داشت ؛ اونجا مربوط به پدافندهای هوایی و موشکی بود پس هیچ جای پادگان تو شب اثری از نور نبود
همه تو تاریکی مطلق پست میدادن
فاصله موقعیتهای پستی از همدیگه بسیار زیاد بود
یعنی وقتی میرفتی برای پست دادن ؛ تنهای تنها بودی ، تاریک بود ، سرد بود ، و ساکت بود .
برجک شماره ۱۳ آخرین برجک پادگان بود که انتهای پادگان بین دوتا تپه خیلی بزرگ تقریبا شبیه کوه ، قرار داشت
چندین سال قبل یه سرباز اونجا خودکشی کرده بوده و سقفشم سوراخ بوده بخاطر تیری که اون سرباز زده ، شیشههاش شکسته و کثیف و پر از تارعنکبوت و .... در کل ؛ اون برجک متروکه شده بود ، بخاطر اون جریان هیچکسو نمیزاشتن بره اونجا که سربازا احساس بدی بهشون دست نده .
از قضا ، یه شب پست ساعت ۲ شب تا ۴ صبح ؛ افتاد برای من ، اونم کجا ؟ برجک ۱۲ ! دقیقا یکی مونده به برجک متروکه !
برجک ۱۲ حداقل ۲۵۰ متری فاصله داشت با برجک ۱۳ ؛ خلاصه منم یکمترس داشتم بطور کلی از برجک ۱۲ هم میترسیدم چون اونجام خیلی داستانا داشت که بعدا میگم ...
آقا چیزی نگفتم و رفتم سر پستم .
مسیر این برجک طوری بود که مینی بوس باید از جاده اصلی خارج میشد و میزد تو دل حاک و بیابون تا یکم نزدیک برجک بشه که سرباز بتونه برسه به برجک.
رفتم بالا
۱۵ دقیقه ای از پستم گذشته بود که مشغول فکر کردن بودم... خیلی مشکلات داشتم، همیشه پستایی که میدادم واسم ۱۰ دیقه میگذشت از بس که فکر میکردم متوجه گذر زمان نمیشدم ، چون تاریک بود ، ساکت بود ، تنها بودم ، فقط فکر میکردم .
بعد از یک ربع بیس دیقه ، یهو چشمم افتاد به برجک ۱۳ ... دیدم سرباز اسلحشو گذاشته زمین !
گفتم دنیارو ببین توروخدا !
( تو خدمت هرچی سابقه خدمتت بیشتر باشه مقام و منزلتت بالاتره و نسبت به بقیه امتیازات ویژه تری داری )
با خودم گفتم من با ۱۲ ماه یگان ؛ سلاحمو زمین نمیزارم ! این کدوم چُصماهیه ؟! ( یگان خدمتی ناچیز )
بزا بیسیم بزنم بهش بگم بردار سلاحتو ( یگانهای بلاتر میتونستن به یگانهای پایین تر دستور بدن)
بیسیم خواستم بزنم دیدم انگار کار نمیکنه
با برجک ۱۱ ارتباط گرفتم صدامو داشت
با مرکز ارتباط گرفتم صدامو داشت
ولی برجک ۱۳ انگار نه انگار
گذشت یه چن دقیقه بعد
دیدم همینجوری برای خودش ول میچرخه رو تو راهروی برجک
کلاهشم گذاشته سرش
سلاحشم دستش نیست
پلههارو بالا پایین میکنه ! دیگه اصلا تو کتم نرفت! اینکار ممنوعه !
داد زدم چیکار داری میکنی احمق ؟!
داری جلب توجه میکنی !
وایسا سرجات !
ولی احتمالش خیلی کم بود که صدام بهش برسه
ولی انگار رسید
دیدم ثابت وایساد به سمت من
دستشو به علامت سلام برد بالا ✋🏻
انگار میخواست بگه متوجه صدات شدم
بعدش دیگه بالا پایین نکرد .
همونجا موند سر جاش
حتی تو هوای سرد که نفسشو محکم بیرون میداد میتونستم بخار نفسشو از دور ببینم چون مهتاب میتابید از پشتش
پستم تموم شد ساعت ۴ صبح مینی بوس اومد دنبالم ... سوار شدم
دیدم راننده دور زد
گفتم آقای مرادی برجک ۱۳ یادت رفت کجا میری
یهو همه برگشتن نگام کردن 😳
پاسبخش گفت کصخل شدی ؟!
چیمیگی ؟
اولین بارته میای تو این پادگان ؟ ۱۲ ماه یگان داری خیر سرت !
یهو کلم داغ شد 😳
تازه یادم افتاد !!!!
کل بدنم گرم شد
انگار کل تایم پست یادم نبود که اونجا متروکس
چون قبلش تو فکر بودم
اصلا حواسم نبود به این موضوع
یهو فهمیدم اینهمه مدت چخبر بوده
یکساعت و نیم من به برجک متروکه نگاه کردم
الکی داد و بیداد کردم
اونی که اونجا دیدم فقط یه روح بوده
روح همون سرباز
دیگه به کسی چیزی نگفتم
ولی خیلیا بعد از من گفتن که این اتفاق براشون افتاده
امیدوارم جالب بوده باشه واستون .
☠️
⤥ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱